شهر

You are currently browsing the archive for the شهر category.

حدود ساعت ۸ صبح بود که از خواب بلند شدم. دفترچه مادربزرگم رو برداشتم تا برم براش از بیمارستان وقت برای فیزیوتراپی بگیرم.

باید میرفتم سر کوچه. راسته خیابون رو میگرفتم و می رفتم بالا. سمت راست قبل از انتهای خیابون یه بلوار بود که باید می رفتم داخل. بلوار بود و یه عالمه ماشین مثل جاهای دیگه تهران که پارکینگ شده. چند تا پیرمرد دست به عصا و چند تا جوون وسط بلوار روی صندلی ها نشسته بودن.از کنار ماشینا رفتم. به درخت های سبز نگاه میکردم. به ماشینا و حواسم اصلا به آدمها نبود.

به در میرسم. میرم تو. هیچ کس نیست. یه در که باز میشه به یه در دیگه. اون یکی در هم که هیچ کس نیست و بسته است. این کی در سمت چپی بازه ولی کسی دیده نمیشه. می چرخم شاید یکی رو پیدا کنم که از کجا وقت فیزیوتراپی بگیرم؟ کسی نیست. روی در و دیوار نوشته که داروهای ایدز این مرکز رایگان هست و بابتش پولی نمی گیرن. نوشته تمام مشخصات و گفته های افراد محرمانه می مونه. بالاخره سر که خم میکنم داخل در یه آقایی رو اون پشت می بینم که یه شیشه دارو رو داره میریزه تو یه ظرف دیگه.

میگه از در برو تو. از چمن ها رد شو. یه در هست. اونجا فیزیوتراپیه برو وقت بگیر. از در میام بیرون. قربونش برم نوابغ همچین پارک کردن که نمیشه از در بیرون اومد. به زور از لای ماشینا بیرون میام. راست خیابون رو میگیرم و میرم جلو. چند تا کوچه جلوتر میرم می فهمم گاف دادم. می فهمم اون بنده خدا یه راه دیگه رو گفته و من دارم اشتباه میرم. خودم رو ضایع نمیکنم. میرم جلوتر. میدونم که این خیابون هم به سر بیمارستان راه داره.

ته خیابون میرسم می پیچم سمت چپ. از یک پارک رد میشم. جوونا تو خیابون خوابشون برده. یکی رو موکت. یکی رو زمین. یکی رو کارتن. یکی رو چمن. یکی رو نیمکت. همه خمار و گیج و بعضی ها هم مست خواب.

به خودم دارم فحش میدم که آخه اوسکل این چه راهی هست که اومدی. خوب برمی گشتی و درست می دیدی که کجا باید بری. ادامه میدم راه رو. از در بیمارستان میرم تو. میگن برو ته بیمارستان. به خودم میگم نکنه همون جا رو میگن که از در پشتیش اومدم تو و بعد بیرون رفتم.

دانشجوها کتاب به دست و روپوش سفید پوشیده دارن برای امتحان حاضر میشن. از کنار ساختمونای قدیمی بیمارستان عبور میکنم به دنبال بخش فیزیوتراپی. یکی از کارگرهای بیمارستان نشونم میده کجا برم.

بوی بدی تو هوا پیچیده. غبار و دود هم هست. یه ماشین بنز استیشن چراغ قرمز دار می بینم که در عقبش رو بالا زده. از اون ماشین های بهشت زهراست. همین طور که از فاصله بیست سی متری از کنارش رد میشم به داخل نگاه میکنم. تو همین فاصله عبور من یه در از یخچال سردخونه رو باز میکنن. یه تختی رو تا نصفه بیرون میکشن. یه کیسه توشه. خوب تابلو هست که بنده خدا مرده. دوتایی میکشن و بلندش میکنن. یه تشت مخصوص مرده هم آماده هست. دارن می اندازنش توش. فکر میکنم مرده زن هست یا مرد؟ این طوری دست میزنن اگه زن باشه مشکل شرعی نداره؟ اون بنده خدا برای چی مرده؟ چقدر اینا براشون مرگ ساده است که حتی یک مرده رو هم این طوری جابجا میکنن. کیسه مشکی جنازه توی اون شبه تشت جا میگیره. دو سه تایی بلند میکنن و میذارنش تو ماشین.

دیگه حواسم نیست که تو راه رفتن نگاه کنم. چند قدم جلوتر بو شدید تر میشه. یه کارگر دیگه داره از توی اتاقک زباله ها کارتن و کاغذ بیرون میاره روی هم میندازه روی آتیش. آتیش تا حدود یک متر زبانه میکشه. آتیش نارنجی و گرم که خاکستر و دود رو به باد می سپره. باد دود رو روانه صورت من میکنه و حس میکنم که قاطیش شاید چیزای دیگه هم باشه که داره می سوزه. میگم پس این همه اصلاح الگوی مصرف و بهینه سازی و بازیافت و این چیزا یعنی کشک. اون همه مقوا شاید بازم میشد که مقوا بشه. بوی زباله بیمارستانی میاد. ردیف سطل های بزرگ چرخ دار رو می بینم که دور دیوار ردیف شدن. ده پونزده تا سطل بیشتره. اون کارگر ماسک به صورت زده و لباس آبی به تن و پیش بند سفید بسته و داره کارتن ها رو پاره میکنه و می ریزه تو آتیش. الان فکر کنم بیشتر از ۱۸ ساعت گذشته ولی هنوز بوی آتیش رو دارم حس میکنم. بوی اون زباله هایی که هر چیزی توش پیدا میشه. از سوزن و سرنگ و پنبه بگیر تااااااااااا

بالاخره پیداش میکنم. فیزیوتراپی رو میگم. کسی نیست. انگار طرف رفته اون پشت. خانومای میان سال دورتادور نشستن. عنصر ذکور و جوانشون من هستم. شبیه سالوادور هم نیستم که چشماشون گرد بشه. طرف آقای نمیدونم دکتر هست یا لیسانس یا فوق لیسانس فیزیوتراپیست. از پشت میاد. دفترچه رو بهش میدم. می بینه. میگه ما این و این رو نداریم. باید بری بیمارستان های دیگه سوال کنی یا بری یه جای خصوصی.

میام بیرون. این بار دیگه از همون دری میرم بیرون که ازش اولین بار اومدم داخل و درست داخل تر نیومدم و اشتباهی رفتم بیرون. این بار از وسط بلوار میرم. از جلو جوونا رد میشم. یکی نشسته لب جدول و اون یکی کارتون زیرشه و یکی دیگه یه پتو زیرش هست و یه چیزی تو دستش گرفته که مثلا دیده نشه. زیر چشمی نگاهشون میکنم. یکی هم یه فندک دستشه یه لوله کرده دم دماغش که چرک شده و سفید و سیاهه هست. آتیش فندک رو زیرش تکون میده. اونی که خوابیده یه سرنگ رو تو دستش قایم کرده که سرش معلومه. سر کوچه داروخونه هست. اما نمیرن سرنگ نو بگیرن و با همون که حسابی سیاه شده کارشون رو میکنن. چهره ها خمار و بی حال. رد میشم. از نمازخونه یک نفره وسط بلوار هم عبور میکنم که هر چی داشته و نداشته اش رو برداشتن. هیچ زیر اندازی نداره که یک نفر نماز بخونه. از پیرمردهای عصا به دست هم رد میشم.

میرم و تو این راه رفتنم دست ها رو می بینم که بالا میاد و میگه یه کمکی بکن. راه میرم و میرسم به بیمارستان دیگه ای که بپرسم فیزیوتراپی داره یا نه که اون هم یه دستگاهش خرابه. هر چند هیچ اطلاعات و تابلویی نداشت که بدونم کجا باید برم. بیرون میام باز دست هاست که بالا میاد و سرهاست که پایین رفته و طلب پول میکنن. فال می فروشن. دستمال کاغذی. بیسکویت. آدامس. جوراب. کبریت. گل. فکر میکنم به روزهایی که همین خیابان ها را می رفتم و شاید هر ۵۰۰ متر یک معتاد می دیدم و هر صد متر یا دویست متر یک گدا. حالا که حساب میکنم معتادها همین طور جلوی چشمم رژه می روند. از مترو تا خانه. از خیابان تا سر کار. از شرق تا غرب. صد متر هم نمی شود که به بعدی میرسی. گداها هم که فاصله شان کم شده. دیگر بخواهی نبینی هم به فاصله پلک زدنی یک فقیر دیگر جلویت پیدا میشود. آبرو دار و بی آبرو. هر چند به فقیران آبرومند هر روز افزوده می شود. راستی ما هم چند وقتی است گوشت گوسفند نخورده ایم. می ترسم یادم برود چه مزه ای بود.

Tags: , , , , , , , , , , , , , , , ,

دیروز صبح کت شلوار پوشیدم با یک پیراهن صورتی مثل خود خود پلنگ صورتی. بعد جلوی آینه ایستادم و گفتم: پیرهن صورتی دل منو بردی.

دیروز سوئیچ رو برداشتم و رفتم سمت ماشین. توی اتوبان مردم همچنان خرکی رانندگی می کردن. از لاین سه بی راهنما می کشیدن توی لاین یک و برعکس.

دیروز رسیدم دانشگاه و یک ساعت توی ماشین نشستم تا کلاس شروع بشه.

دیروز یک روز خوب برای من بود. یک روز خیلی خیلی خوب.

Read the rest of this entry »

Tags: , , , , , , , , , , , , , ,

ببین چه وضعیتی هست. ماشین رو برداری و بتونی توی طرح ترافیک بری ولی نتونی توی قسمت های زوج و فرد تهران رانندگی کنی. باحاله مگه نه!
متوجه نشدی؟!
خوب دوباره میگم. طبق خبری که ایرنا مخابره کرده: “طرح ترافیک طبق روال قبل از ساعت ۶ و۳۰ تا ۱۷ و طرح زوج و فرد نیز از ۶ و ۳۰ تا ۱۹ به غیر از روزهاى تعطیل اجرا مى شود.”
این یک جمله یعنی اینکه اگر ماشین رو بین ساعت ۱۷ تا ۱۹ ببری توی قسمت طرح ترافیک (مثلا میدان فردوسی) کاریت ندارن. ولی اگه ماشینت فرد باشه و روز شنبه یعنی امروز بری توی خیابون مطهری جریمه میشی.
یا ما خیلی باحالیم. یا شهرداری خیلی باحاله. یا پلیس باحاله. یا خبرگزاری جمهوری اسلامی!
آخه حالی به آدم می مونه؟ نه والا
احوالی به آدم می مونه نه بلا
لینک خبر: http://www5.irna.ir/View/FullStory/?NewsId=415649

Tags: , , , , , , ,

کوچه شهید علی صدیقی روبه‌روی بیمارستان بوعلی توی خیابون دماوند تهران هست. نمی‌دونم خانواده این شهید کجا هستن. یا ای شهید کجاست. ولی خیلی جالبه که یک شهید با من هم نام باشه.

حالا من کی شهید شدم! خودم هم یادم نیست. شاید الآن داغم نمی‌فهمم. شهید علی صدیقی بودن هم عالمی داره.

Tags: , ,

وقتی خورشید طلوع می‌کرد، می‌دیدمش.
آره از همین اول می‌خوام افسوس بخورم. وقتی که خورشید غروب می‌کرد، می‌دیدمش.
هر دو رو می‌دیدم. تا اینکه یک برج طلوع و غروب خورشید رو ازم گرفت.
حالا دلم رو به این خوش می‌کنم که شاید یک شبی ماه بخواد بهم نگاه کنه.
پرده رو کنار می‌زنم و ماه رو می‌بینم و با نگاه مهربونش می‌خوابم.
ابرها کینه به دل نمی‌گیرن. از جلوی مهتاب کنار می‌رن.
اما می‌ترسم روزی به سینه آسمون هم سیمان بمالند و من دیگه ماه رو هم نبینم.
اما می‌دونم که نگهبان ماه نمی‌ذاره که ماه رو ازم بدزدن.
آخه نگهبان ماه با من دوسته.
نگهبان ماه مهربونه.
دوستت دارم نگهبان ماه.

Tags: , , , , , , ,

این همون قطار و همون راننده هست
این نمایشنامه نیست. حتی داستان هم نیست. واقعیتی است که ساعت ۱۹:۳۰ یکشنبه ۶اسفند۱۳۸۵ در ایستگاه امام خمینی، مسیر دانشگاه علم و صنعت به سمت صادقیه برای من اتفاق افتاد.
من دوربینم را درآورده‌ام و از مردم خسته و منتظر عکس می‌گیرم. بالای پله‌ها دو نفر با هم دعوا و مشت‌کاری می‌کنند. غافلم از اینکه چند دقیقه بعد راننده قطار به سینه من هم مشت می‌زند. دوربینم هنوز در دستم است. زیباترین عکس‌های مترو، زمان ورود قطار است. دوربین در دستم است و عکس می‌گیرم. قطار نزدیک ایستگاه می‌شود. خودم را عقب می‌کشم. پشت خط قرمز می‌ایستم. سرعت قطار کم می‌شود. راننده نصف بدش را بیرون می‌دهد. مشت می‌کوبد به سینه من و قطار متوقف می‌شود. نصف قطار در تونل مانده است.
مردم هو می‌کنند. یکی می‌گوید: بدویید و در برید. اگر بگیرنتون بیچاره‌اید. ما می‌ایستیم. در کلاس حقوق به ما گفته‌اند عکس گرفتن و تهیه گزارش، از مکان‌هایی مثل مترو که حریم عمومی است برای هر کسی آزاد است.
نمی‌دانم این مشت، مزد چه چیزی بود؟ شاید مزد ترس راننده. اگر می‌ایستادم و دعوا می‌کردم، حداقل ۲۰۰۰نفر را معطل خودم می‌کردم. بی خیال شدم. بخشیدمش. اگر کار من غلط بود امیدوارم من بخشیده شوم.
آیا واقعا یک راننده مترو باید چنین واکنشی از خود نشان دهد؟ وضعیت اخلاقی در مترو بسیار اسف بارتر از این‌ حرف‌هاست. اما وضعیتی که برای من رخ داد، جدیدترین و شدیدترین اتفاقی‌ است که دیده‌ام، خوانده‌ام و شنیده‌ام.
بافشار جمعیت وارد قطار می‌شوم. همکلاسی‌ها کنارم هستند. واگن پر از شیطنت و شوخی جوانان است. ایستگاه آزادی که پیاده می‌شوم، سراغ مدیر ایستگاه را می‌گیرم. دونفر از کارکنان مترو که به قول دوستم پاپتی هستند، می‌خواهند ما را دست به سر کنند و سرکار بگذارند. واقعاً که. به این می‌گویند تکریم ارباب رجوع.
مدیر ایستگاه را پیدا می‌کنیم. می‌گوید برویم به همان ایستگاه امام خمینی. برویم پیش مدیر ایستگاه. برویم حراست مترو و شکایت کنیم.
من به این فکر می‌کنم که اگر قرار است اقدامی صورت بگیرد باید توسط خود آنها صورت بگیرد. آنها همیشه باید مثل همه متروهای دنیا فیلم‌ها را ببینند و ضبط کنند و نسبت به موارد مشکوک واکنش نشان دهند. با خودم فکر می‌کنم اگر این ماجرا را به مطبوعات بکشم، رکن چهارم دموکراسی را اجرا می‌کنم. در وبلاگ بنویسم، می‌شود رکن پنجم. بعد فکر کردم دیدم که اگر بدوم دنبال یک مشت، همراهش باید خر بیاورم و باقالی بار کنم.
بی خیال می‌شوم. حضرت علی گفته است ببخش. الان دارم لذت بخششم را می‌چشم. نمی‌خواهم کسی از نان خوردن بیفتد. عکس‌ها و مطالبی که را که به خاطر مشکلات مترو نوشتم را مرور می‌کنم.
زمان می‌گذرد. شب می‌رود. صبح است. همان ایستگاه امام خمینی، این بار ایستاده ام و منتظر قطار حرم‌مطهر به میرداماد هستم. یک ساعت بعد در مرکز رسانه کلاس دارم.
کنار ماموران ایستگاه ایستاده‌ام. همان‌هایی که لباس سبز فسفری می‌پوشند. با هم حرف می‌زنند. یکی آن طرف خط و چندتایی این طرف.
این طرفی: گشنته؟
آن طرفی: آره بابا هیچی نخوردم.
این طرفی با صدای بلند می‌گوید: […]بخور.
باز تکرار می‌کند اگه گشنته […]بخور.
این طرفی: تا ساعت ۹ونیم وایستا بعد با هم میریم بالا.
من دیگر تعجب نمی‌کنم. بدتر از این را دیشب تجربه کردم. مردم هاج و واج به آنها نگاه می‌کنند.
قطار می‌آید. سوار می‌شوم. می‌روم. فردا باز باید چیزهای جدیدی از کارکنان مترو ببینم.

Tags: , , , , , , , , , , , , , , ,

باز بارون اومد
آن باران با تگرگ آمد
همونی بارید که ما یادمون بیاد که هست
هر چند که مدتی هست که ازش خبری تو شهر ما نشده
باز همونی اومد که مارو خیسمون کنه
اومد که بگه آی مردم
اگه دلتون غبار گرفته بیاریدش جلو تا بشورمش
اما
اما غبار دل ما مثل سیمان سفت شده
یادمون میره که آدم هستیم
اما بعضی هامون ادعای آدم بودن می‌کنیم
اومد تا یادمون بیفته بالای سر هم چتر بگیریم
اومد تا بهمون بگه بلند شو از رو صندلی تا اون پیرمرد و پیرزن بشینن
اومد تا باز دوربین‌هامون رو دربیاریم و عکس بگیریم
اومد تا من عکس گرفتن یاد بگیرم
هشت تا عکس من رو از ردپای بارون ببینید

Read the rest of this entry »

Tags: , , , , , , , , ,

« Older entries