شهریور ۱۳۸۸

You are currently browsing the monthly archive for آگوست 2009.

با خاک آشنا ساخته بهمن فرمان آرا اصلا حال نکردم. فیلمی که یک سرمایه گذار با نام فیضل الله بد جوری روی اعصاب بیننده می آید و به دنبالش بانک اقتصاد نوین دیگر سرمایه گذار این فیلم نچسب.

فیلم با تیتراژ خوبی از ساعد مشکی شروع می شود که من فقط طراحی های جلد او را دیده ام ولی با این کارش نشان داد که می تواند در تیتراژ ساختن روی دست خیلی ها بزند.

اما نکات دیگر فیلم:

فکر می کنم رضا کیانیان در رودرواسی گیر افتاده بود و این نقش را با گریم انیشتنی قبول کرده است.

بابک حمیدیان انگار با کارگردان ها سر قبول کردن نقش شرط می کند که با نام خود فیلم بازی کند.

نیکو خردمند می خواهد در این سال های پیری فیلم دیگری به کارنامه خود اضافه کند.

رویا نونهالی نقش حاشیه ای دارد ولی هیچ چیزش به یک بیمار سرطانی نمی خورد.

بیتا فرهی چند دقیقه اول خیلی قشنگ ادای زنان ندید بدید امروزی را در می آورد. گریمش ولی آن طور نیست که این نقش با بیان او بنشیند.

رضاکیانیان نقاش است. در خانه ای زندگی می کند در نمی دانم آن کجای کردستان. نقاشی هایش به درد عمه اش می خورد.

بابک از در می آید و روی تخت اتاق مهمان با موبایل و آی پاد و لپ تاپش ولو می شود. کف کفش هایش آنقدر سفید است که انگار تازه از مغازه خریده است.

Read the rest of this entry »

Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

خوابم میاد. خسته ام. ماه رمضان شروع شده. با دستگاه گوارش داغون دو روز بی شام و سحری روزه گرفتم. البته بیشتر شکمم روزه بود تا وجودم.

خیابون ها آنچنان ترافیک هست که من عرق ریزان و خسته به سر کار می رسم. تنم بوی گند می گیره. کمرم از ایستادن های زیاد درد گرفته. سرم از دود ماشین ها گیج میره. همه خیابون ها ترافیکه. همه جا شلوغه.
خیلی ها تو اداره های دولتی در حال جانماز آب کشیدن هستند. خدا قبول کنه.

مدیرکل جدید ما خیلی آدم باشعور و فهمیده ای هست. حداقل اینه که خیلی خوش فکره و به امید خدا می خواد که ما رو متحول کنه. اقلا از نظر مالی بهمون برسه. خدا خیرش بده. امیدوارم ما توی تحول نسوزیم و مثل بقیه ادارات به خاطر به ثمر نشستن تحولات اخراج نشیم.

شرکت محسن همچنان بی توجه به گرسنگی و نداری مردم تبلیغاتی نشان می دهد با غذاهای آنچنانی شکم ما که دستمان به دهانمان می رسد را آب می اندازد، وای به حال آنها که ندارند. البته این شرکت تو کار تولید باتری قلمی هم زده. انگار می خواد اونایی که دیگه جونی به تن ندارند رو این طوری شارژ نگه داره.

توی چهارراه پارک وی به سمت جنوب خیابون ولیعصر ایستاده بودم. مکان ایستگاه که درست و حسابی مشخص نبود. بلیط فروشی هم نداره. اما برام عجیب بود. پژو ۲۰۶ پلیس راهنمایی و رانندگی جلوی من ایستاده بود. یکی اومد نشست توش. ماشین پلیس توی خط ویژه حرکت کرد تا اون آقا رو برسونه جلوی در صداوسیما. چند دقیقه بعد ماشین پلیس برگشت. اون آقا «فرزاد جمشیدی» مجری تلویزیون و دوست ما بود.

من همچنان در حیرتم که آیا این ماشین پلیس بود یا تاکسی دربست؟!

Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , ,

مار در قفس آهنین گذاشته می شود،
همان جا که فرزندان هفت پادشاه برده شده اند
از قعر جهنم، اجداد و پدران خارج خواهند شد
تا ثمره مرگ و بحران را نبینند، نخواهند مرد

————————————————-

روباه، بدون سروصدا برگزیده خواهد شد
جمعیت مقدس را با نان جو وادار به صد جوع می کند
فرد بسیار نزدیک به خروس، رفتار ستمگرانه ای خواهد داشت
در حالی که بر گلوی مردان بزرگ پای می گذارند

————————————————-

کتاب آخرین اکتشافات نستراداموس/ انتشارات صفی علیشاه/ چاپ سال ۱۳۷۷

Tags: , , , , , , , , , , , , , , , ,

صادق خیلی خیلی وقت پیش گفت اعترافات خودم رو بنویسم.

منم از همین جا اعتراف می کنم که در هیچ یک از اعتراضات و راهپیمایی های بعد از انتخابات شرکت نداشتم.
اعتراف می کنم که اصلا نماز اولی نبودم. ولی مهرم رو برداشتم و رفتم نماز جمعه. اعتراف می کنم که برای نماز خواستم برم توی صف و نماز بخونم یا اقلا به ته صف برسم. ولی زمانی که به انتهای صف نمازجمعه رسیدم، نماز جمعه تموم شده بود.

اعتراف می کنم کسی را دوست دارم. ولی نتوانستم یا بلد نبودم یا باز دارم توجیه می کنم. نتوانستم آن طور که باید و شاید دوست داشته باشم. شاید بلد نیستم. شاید ذهنم چنان درگیر است که به مسایل زندگی از آخر به اول رسیدگی میکنم.
اعتراف می کنم که تقصیر از خودم است. اعتراف می کنم که راحت تر از گفتن؛ می نویسم. کاش زبانم می چرخید.

دوستش دارم و دوستش خواهم داشت.

بانوی من؛ آن روز حوا در دام شیطان افتاد و خانواده ای از بهشت رانده شد، امروز انگار نوبت آدم است که شیطان دورش بچرخد و خروجش از این جهان صادر شود.

Tags: , , , , , , , ,