« November 2008 | آدم اول | January 2009 »

December 25, 2008

آنقدر کارت بدهید که کارت دانمان پاره شود

کارت ملی
کارت سوخت
کارت گواهینامه
کارت ماشین
کارت بانک ملی
کارت بانک سامان
کارت بانک پارسیان
کارت بانک کشاورزی
کارت سفر ملی
کارت پایان خدمت
کارت معافیت سربازی
کارت گارانتی
کارت غدیر
کارت منزلت
کارت دانشجویی
کارت عضویت باشگاه
کارت خبرنگاری
کارت ساعت زنی
کارت بیمه
کارت خرید
کارت اهدای عضو
کارت اهدای خون
کارت عضویت کتابخانه
کارت داروی بیماران سرطانی
کارت بیماران خاص
کارت دیابت
کارت غذا
کارت ویزیت

خودتون به این لیست کارت هایی که دارید رو اضافه کنید و برای من توی قسمت نظرات بنویسید. بعد این تعداد کارت رو با کشورهایی مقایسه کنید که یک کارت چند منظوره که حتی نقش شناسنامه رو هم داره به اتباع کشورشون میدن. بعد هر کدوم از این کارت های ما رو با یک فرمان مغناطیسی به کارت اضافه میکنن. همینه که ما توی جهان سوم موندیم.

December 10, 2008

چرا اسمشان شد شهید؟!

پستان مادری گریان در دهان کودکی خواب آلود. بغض هایی که فرصت گریه می‌خواهند. قدم‌هایی که یک به یک سست تر می‌شود. نوای حزن انگیز موسیقی.

خداحافظ ای...

از پله های مترو بالا می‌آیم و مسیر بهشت زهرا را پیش می‌گیرم. وقتی به قبرستان جسدهای سوخته می‌رسم اینها را می‌بینم. مادران داغدار. نوزادانی که حالا هم دندان درآورده اند و هم راه می‌روند. نوعروسانی که بیوه های سه ساله شده اند. همسرانی که هنوز در چشمانشان غم می‌دود. کودکانی که پدر را ندیدند و نطفه هاشان روزهایی جنین شد که پدر آن بالاها بود. آن بالاهای بالا. آنجا که می‌گویند از آسمان هفتم هم انگار بالاتر است.

اینجا قطعه50 بهشت زهراست. مزار شهدای رسانه. مزار شهدای ارتش. درجه داران و سربازانی که چند روز بیشتر تا پایان خدمتشان نمانده بود. اینجا مزار ماست. اینجا شاید مزار من می‌بود. شاید من بودم که جیغ کشیده بودم. دستانم را در دست نفر کناری ام گره کرده بودم. ذکر می‌گفتم. اشهد گفتم. سقوط کردیم و سوختیم و هیچ نشانی ازمان نماند جز خاکستر.

شاید من در هواپیمای C130 بودم. شاید من بودم که برای نان رفتم و فقط نامم را آوردند. شاید من بودم که عمودی رفتم و مشخص نبود چگونه برگشتم. افقی برگشتم. یا هیچ نشانی از من هم نماند. مثل آن چند قبری که هیچ نشانی ندارند و زیر پا گم شده اند. قبرهایی که رویشان نوشته اند شهید گمنام.

راستی چرا شهید؟ چرا من شهید شدم؟ مگر من چه کردم که شهید شدم؟ من که با دشمن نجنگیدم. من که جهاد نکردم. من که اسلحه به دست نداشتم. من که نرفته بودم از میهنم دفاع کنم. فقط بر حسب اجبار و ماموریت باید میرفتم تا جنوب، آنجا که قرار بود ارتش ما(ایران) بدهد و مثلا جلوی آمریکا که شاخ و شانه می‌کشد، ما هم شاخشان را بشکنیم. بترسانیمشان. نمایش اقتدار بود.

خیال کردم میروم و چند روز بعد برمی‌گردم. برمی‌گردم کنار همسرم. مادرم. فرزندم. خانواده ام. اما رفتم. رفتیم. رفتند. شدیم خاطره.

صدای گزارشگر مراسم می‌پیچد. توکلی (مدیر روابط عمومی مؤسسه کیهان)مجری صبح بخیر ایران است. می‌گوید شاید به صدایی که شنیدید دقت نکردید. صدای آخرین لحظات سقوط هواپیما بود. صدای خلبان می‌آید که می‌گوید در وضعیت سقوط هستند. صدای سرنشینان می‌آید. صدای جیغ می‌آید. صدای جیغ من هم می‌آید. می‌گوید دوباره صدا را پخش می‌کنیم. جمعیت یهو نعره می‌کشد. مادری ضجه می‌زند. گریه امانم نمی‌دهد. چشمان شوخ من خیس می‌شود.

ناراحت می‌شوم. حرص می‌خورم. چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا چنین می‌کنید؟ چرا می‌خواهید صدای جیغ عصیان زده های پرواز را بشنوند. چرا مدام می‌خواهید بگویید خبرنگاران خود خبرساز شدند؟ چرا گریه می‌خواهید؟ مگر لبخند مادری که یاد شیطنت های کودکش می‌افتد بد است که می‌خواهید ضجه بزند و همسری بعد از سه سال باز بر مزار شوهرش از حال برود؟! خدا را خوش نمی‌آید.

صدا می‌چسبد به نوای خداحافظی که پخش می‌شود. احسان خواجه امیری است که می‌خواند. اشک هایم را پاک می‌کنم. در جمعیت وول می‌خورم. پای هر قبری دوستی دفن شده است. سربازی که همین روزها راهی خانه می‌شد. سرداری که آغوشش شهیدان را تجربه کرده بود. عکاسی که برایم خاطره داشت. هم دانشکده ای هایی که نفسشان هنوز در فضا می‌پیچد. اما هنوز از خودم می‌پرسم چرا شهید شدند. چرا مردند. چرا اسمشان شد شهید؟!

بچه های دانشکده هستند. چرخ می‌زنیم. فاتحه می‌خوانیم. باز چرخ می‌زنم. میان جسم ها. میان روح ها. میان زندگان و مردگان. میاد کسان و بی کسان. میان نگاه ها. خنده ها. گریه ها. یادها. بغض ها. لبخند ها.

کروبی آمده است. شاید چون روزی رییس بنیاد شهید بوده است، احساس وظیفه کرده تا اینجا بیاید و فاتحه ای نثار ارواح طیبه شهدا بکند. دنبال چهره آشنا می‌گردم. چهره ای که ارزش خبری شهرت داشته باشد. زابلی زاده رییس شبکه خبر را می‌بینم. بوالی رییس واحد مرکزی خبر نگاهم می‌کند. شرط می‌بندم مرا شناخت. خبرنگارها از همه آشناترند و من از همه غریب تر. چون نمی‌دانم از آن دنیا هستم یا میان این خاکیان؟! چهره قالیباف از همه سرخ تر است. چشمانش مثل رودخانه شده است. شهردار را نمی‌گویم. قالیباف واحد مرکزی را گفتم.

باز در جمعیت می‌گردم. هیچ کدام از آنهایی که ادعای پاسداری خون شهدا و شهیدان راه خبر را دارند را در جمعیت نمی‌بینم. آنهایی که ادعا دارند را ندیدم. اسم نمی‌آورم. چون خودشان می‌دانند که ها را می‌گویم. همان ها که قرآن و دعا دست می‌گیرند و ذکر می‌گویند. همان ها که جیب پر پول دارند و یک 50 تومانی کف دست مستحق نمی‌گذارند. همان ها که...

همان ها که کارد به استخوان ما می‌زنند. همان ها که از کارمندی که صبح به قصد لقمه ای نان از خانه بیرون زد و وقتی برگشت مثل ذغال سوخته بود و از سردخانه به اسم شهید].....[ بیرون آمد. همانی که از ما بود اما خود ندانسته و خانواده اش نخواسته، دیگران او را قدیس کردند و بر تختی در عرش نشانیدنش. خود نخواست. مادرش نخواست. فرزندش نخواست. دوستش نخواست. همسرش نخواست که نباشد حتی شهید بودنش را هم انگار نخواست. چون خودش را می‌خواست.

بچه های دانشکده ما رفتند. بچه های اداره ما رفتند. دوستانمان رفتند. همکارانمان رفتند. اما هنوز بعد از سه سال معلوم نیست چرا رفتند در حالی که راحت می‌شد که بمانند. شاید این بار هم مثل همیشه خلبان نخواست که بمانند. اما این بهانه قدیمی شده است. یکصد و یک نفر رفتند و ما ماندیم. ما چه کنیم؟ توشه ما چیست؟

پی نوشت یک: شاید وقتی مردم، قبل از اسمم بنویسند شهید و من بشوم شهید علی صدیقی. کوچه ای به نامم. مدرسه ای شاید. خیابانی. اتوبانی. پایانه ای. اما شما را به خداوندی خدا قسم اگر به اصطلاح شهید شدم از من قدیس نسازید. معصوم نسازید. بگذارید همان که بودم باشم. حتی اگر شهید باشم. بگذارید خودم باشم. همانی که دوستانم از من می‌شناسند. همان علی صدیقی شوخ و شنگ و بی‌ریا.

پی نوشت 2: این نوشته به هیچ وجه سیاسی نیست و ناشی از احساسات من هست. پس برداشت بد نکنید. خطابم با هیچ شخص حقیقی و یا حقوقی خاص نیست.

پی نوشت 3: خیلی وقت بود که می‌خواستم بنویسم که چه دیدم و چه شد. بر بخش هایی از آنچه که دیدم چشم می‌پوشم. اما دیر نوشتنم به خاطر این بود که کیبوردم سوخته بود و حالا با کیبورد نو می‌نویسم. یک عهدی هم با خودم بستم که خواستم بعدش این رو بنویسم.

پی نوشت 4: یاعلی مدد

December 6, 2008

روزت مبارک دانشجوی عزیز

این عکس رو داغ داغ همین امروز گرفتم

http://adam.aminus3.com

December 4, 2008

صبح بخیر دیکتاتور

به ساعتت نگاه نکن الان شب هست. اما وقتی اون دیکتاتور بخونه روز هست. دیکتاتور صبح ها وبلاگ ها رو می‌خونه تا کسانی که عقایدی علیه اون دارن رو سرکوب کنه.

باز هم دارید متعجب نگاه می‌کنید؟! منظورم اون دیکتاتوری که شما فکر می‌کنید نیست. هر کدوم از ما می‌تونیم یک دیکتاتور بالقوه باشیم. اما بعضی‌ها دیکتاتورهای بالفعل هستن. مهم نیست چه پست و مقامی داشته باشن. چند سالشون باشه یا چه جنسیتی داشته باشن. ولی هستن.

دیکتاتور اونی هست که نمی‌ذاره آدم‌ها همدیگه رو دوست داشته باشن. شاید یک دوست این طور باشه.

دیکتاتور رییسی هست که حاضره بالاتر نره ولی، بالاتر رفتن کارمند زیردستش رو هم نبینه.

دیکتاتور پدری هست که به دخترش اجازه خندیدن نمیده.

دیکتاتور دوست پسری هست که به دوست دخترش اجازه نفس کشیدن نمیده.

دیکتاتور تولید کننده، واردکننده یا صادرکننده ای هست که اجازه رقابت رو به هر طریق نامشروعی از یکی دیگه صلب می‌کنه.

دیکتاتور هر جایی می‌تونه باشه. حتی تو جایی که فرهنگ یا علم تولید می‌کنه.

دیکتاتور فکر می‌کنه داره کار درست رو انجام میده. اما گند میزنه به همه چیز.

دیکتاتور شاید مثل هیتلر ناپدری یهودی نداشته باشه. دیکتاتور شاید مثل هیتلر نباشه که فقط یک بیضه داشت. اما دیکتاتور، دیکتاتور هست. حتی اگر هیتلر نباشه.

دیکتاتور شاید من باشم که ..............

December 1, 2008

قیمت غذای دانشکده خبر یک شبه از یکصدتومان به دوهزارتومان رسید

امروز زیاد حال خوشی ندارم. یعنی با اتفاقاتی که این چند روز افتاده دل و دماغی برای نوشتن نمی‌مونه.

از استادهای جدید دانشگاه چیزی نمی‌گم. چون گفتن نداره.

اما آدم بدجوری می‌سوزه وقتی می‌بینه که غذای دانشگاه یهویی از 100 تومان به 2000 تومان برسه. آخه انصافه؟ اگر توی دفترچه دانشگاه جامع نگاه می‌کردید می‌دیدی که نوشته غذا به صورت دانشجویی ارائه میشه. حالا اینم غذای دانشجویی ما.

بچه های دانشگاه ما هم اعتصاب کردن. البته اگه بشه اسمش رو اعتصاب گذاشت. اما آنچه به جایی نرسد فریاد است. شماها حساب کنید که توی دانشگاه یک برگه نوشتن و همه تقصیرها رو انداختن به گردن بالاترین مقام اجرایی کشور. آخه انصافه همه چیز رو میندازیم گردن رییس جمهور، این یکی رو هم بهش اضافه کنیم؟!

به هر حال دانشکده خبر در بخش شکمی، از دو نوع غذا همراه با دسر 100 تومان به جایی رسیده که غذای بی کیفیت 2000 تومانی رو براش از مطبخ مسجد میارن. چرایی آوردن غذا از مسجد رو نمی‌دونم. شاید تبرک داره. شاید این هم یک سیاست جدید هست که شروع شده.

اما اول و آخر این کلاه گشاد هست که به سر دانشجو میره.