« May 2008 | آدم اول | July 2008 »

June 26, 2008

دزد (میلاد بهشتی) رو بگیر فرار کرد

در دنیای اینترنت دزدان خبیث زیادی پیدا میشه. اما خیلی بده که این میلاد بهشتی عکس از وبلاگ من برداره و این مطلب وبلاگ من رو سوژه نوشتن برای خودش کنه. بعد زل بزنه تو چشمای من و بگه منبع توی وبلاگش نمی‌زنه.


این عکس ها رو خودم از پرچم های کشیده شده توی دانشکده خبر با موبایلم گرفتم. اما میلاد بهشتی ساندویچ مغز بدون اجازه و ذکر منبع گذاشته توی وبلاگش.

منم از همین جا اعلام می‌کنم مطلب پرچم های دانشکده خبر مال من هست و عکساش رو خودم با موبایلم گرفتم. در ضمن هیچ کس جز خودم نفهمید که توی کشیدن پرچم‌ها گاف دادن. هر کی هم که فهمیده من بهش گفتم. به این میگن تواضع. به این میگن ثبت اکتشاف. به این میگن نبوغ.

June 23, 2008

سردشت؛ نمایشگاه عکس‌های قادر عاقلی

سردشت؛ نمایشگاه عکس‌های قادر عاقلی

خواستم درباره سوم تیرماه بنویسم. سالگرد انتخابات محمود احمدی نژاد به ریاست جمهوری.

ولی بی خیال شدم چون فهمیدم فردا نمایشگاه عکس یکی از بهترین دوستانم افتتاح میشه.

سردشت عنوان نمایشگاه قادر عاقلی دوست بسیار دوست داشتنی من هست. عکاس جوانی که مدتی پیش به غرب ایران رفت و از مصدومین شیمیایی سردشت که 20سال با عوارض بمب ها مبارزه می‌کنن عکس گرفت.

فردا ساعت 5عصر میرم به خانه عکاسان ایران تا بعد از مدت‌ها ببینمش و از عکش‌هاش لذت ببرم.
شما هم حتماً بیاید مطمئنم لذت خواهید برد.

نمایشگاه عکس سردشت از ۵ تا ۱۰ تیرماه، از ساعت ۹ تا ۱۹ در نمایشگاه خانه عکاسان ایران واقع در تقاطع خیابان حافظ و سمیه، حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی؛ برقرار است.

June 22, 2008

لگدهای ما در دانشکده خبر بر پرچم مثلاً آمریکا مثلاً اسرائیل

پرچم من در آوردی، سوتی تقریباً بزرگ مسئولین دانشکده خبر

جناب کسی که توی دانشگاه فکر کردی و تصمیم گرفتی مثلاً پرچم آمریکا و مثلاً پرچم اسرائیل (نوشتم مثلاً چون علت داره) رو توی دانشگاه بزنی. یه مقدار دندون رو جیگر بذار و این مطلب رو تا آخر بخون. بعد خودت دوزاریت می‌افته که علت نوشتن مثلاًهای من چیه.

بچه که بودم یه اسباب بازی داشتم که فکری بود توی یک قسمتش پرچم کشورهای دنیا رو داشت. شکل پرچم چندتا از اون کشورها تو ذهنم هست. بچه که بودم... راستی تو هم حتما بچه بودی. حتما سنت از من جوجه فوکلی تازه به دوران رسیده هیچی نفهمیده میانه رو بیشتره و تجربه بیشتر داری و پرچم بیشتری لگد کردی و ...
البته ناگفته نمونه باتوجه به اینکه آی کیوی من 120هست. توی نگاه اول با خودم گفتم یک جای کار این پرچم‌ها می‌لنگه اونم چه لنگی.

ببین عزیزم به این میگن پرچم آمریکا

ببین عزیزم پرچم آمریکا اینه. نگاه کن که پنجاه تا ستاره، 7تا خط قرمز و 6تا خط سفید داره. در ضمن خوب نگاه کن که قسمت آبی پرچم آمريكا سمت چپ هست نه سمت راست. درضمن چرا اين پرچم كف زمين 57تا ستاره داره؟!.اگه باور نداری و قبول نمی‌کنی خودت روی این لینک کلیک کن تا همه پرچم های آمریکا توی گوگل رو ببینی.

این تصویر حقیقی هست. خودم امروز گرفتم. مثلا پرچم آمریکاست. ولی آخه کجاش شبیه تصویر بالا هست؟

پرچمی که روی زمین و توی پاگرد راه پله هست اینه. خدایی این شبیه تصویر قبلی هست؟

ببین جیگر این رو بهش میگن پرچم رژیم غاصب صهیونیستی (اسرائیل) این رو باید رو زمین دانشکده خبر بکشی

پرچم اسرائیل رو ننه بزرگ منم از حفظه که چطوره. بفرما.
اینم لینکش
که نگی من از خودم پرچم درآوردم.

این کجاش شبیه پرچم رژیم غاصب صهیونیستی (اسرائیل)هست به جز ستاره اش؟

خدایی این کجاش شبیه پرچم اسرائیل هست. مسلمون و لامذهب چشم بسته می‌دونن پرچم رژیم غاصب صهیونیستی چه شکلیه. خدایی خودت این دوتا رو دیدی از نزدیک که چه شاهکاری رو زمین کشیدن؟ دوتا خط پهن آبی بالا و پایین ستاره داوود روی پرچم اسرائیل هست. ولی رو پرچم دانشگاه یه خط آبی دورتادور پرچم کشیدید.

عزیز من! اگه ما اینا رو می‌گیم دلمون برای دانشگاه‌مون می‌سوزه. اگه می‌گیم اینجا ایراد داره، درستش کنی برای اسم دانشگاه خوب هست. وگرنه ما که دشمن نظام نیستیم. بچه ها هر چی اعتراض می‌کنن خیال می‌کنی به خون نظام و قرآن تشنه ایم. نه عزیز من برای خودت و خودشون می‌گن. ما هم برای این نظام هزینه دادیم. نمی‌خوایم با این چیزای الکی و کوچیک که این چند وقته توی دنیا بدجوری سر و صدا کرده، کشور و فرهنگ ایرانی زیر سوال بره و بعد بگن که ایرانی ها حتی بلد نیستن پرچم یک کشور رو بکشن.

واقعا خیلی بده که اسم دانشکده ما خبر باشه، ولی هنوز مدیریت دانشکده خبر ندونه که پرچم آمریکا چه شکلی هست. ماشاءالله شما همه لیسانس به بالایید و ما بیسواد. بده. زشته. عیبه. برای خودت میگم. آفرین برو درستش کن تا بیشتر از این مسخره مون نکردن. اگه پاک نمی کنی اقلا پرچم درست رو بکش رو زمین.

تهران امروز توقیف شد / به به! به به!

دو ساعت دیگه امتحان دارم، اما ببین وبلاگ نویسی با آدم چی کار که نمی‌کنه.
روزنامه تهران امروز توقیف شد.
توضیح اضافه نمی‌دم. خودتون به به کنید.
سایت روزنامه

خبرش تو فارس

گزارش آفتاب

عکسی که میگن باعث توقیف روزنامه شده

من از اینجا خبردار شدم

June 21, 2008

به نظرتون چطوره اینو بزنیم بالای دانشکده خبر؟!

دانشکده خبر

June 20, 2008

ایران! وطنم آیا باید تو را دوست داشت؟

آن گونه که باید نمی‌نویسم چون نمی‌توانم بغض فرو خورده خودم را به کلمات تبدیل کنم.
گاهی لینک ها گویاترینند و تصاویر فریادها را فریاد می‌زنند.
وطنم دوستت دارم ولی گاهی دوست داشتنی نیستی.
گاهی لبریز از کینه می‌شوم، از بودنت.
گاهی می‌خواهم از تو دل بکنم. ولی تا دست در جیبم می‌کنم. چیزی جز چند سکه و چند اسکناس که بزرگ ترینش یک 5هزاری است، بیرون نمی‌آید.
گاهی برایت گریه می‌کنم.
گاهی برای خودم گریه می‌کنم.
گاهی افسوس ندیدنت را می‌خورم.
وطنم دعا کن بتوانم از تو دور شوم تا نبینمت.
دعا کن بروم تا گام هایم بر سینه ات سنگینی نکند.
دعا کن لحظات وداع از تو برایم آسان بگذرد.
وطنم عزم کرده ام بروم ولی «ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها می‌شد با خود ببرد هر کجا که خواست.» (قسمتی از یک ترانه با صدای فرهاد مهراد)
وطنم یک گلدان بلند خریده ام. داخلش گل آپارتمانی کاشته ام. گل‌های که ریشه در آن سوی دنیا دارند.
وطنم باور کن نمی دانم گیاه تو چیست؟
وطنم نمی‌دانم ثمره تو از گیاه در این دنیای خاکی چیست!
وطنم تو مرا آیا می‌شناسی؟
وطنم بگذار اعتراف کنم. به کتاب آسمانی، به پیامبری که نامش محمد است، قسم.
قسم به نام محمد و قسم به تو که نمی‌شناسیمت. اگر هم بشناسیم، خود را می‌زنیم به نشناختن.
وطنم چه بودی؟
وطنم چه شدی؟
وطنم چه هستی؟
وطنم چه خواهی شد؟
وطنم نامت چه بود؟
آها یادم آمد.
نامت انگار ایران بود.
یادم باشد نامت را نخ کنم بیندازم به گردنم.
آخر گاهی نامت از دلم کنده می‌شود.

June 18, 2008

قالب برای اونایی که P990i دارند

یهویی به ذهنم رسید تا قالب موبایل درست کنم. اسمش هم تم خاتمی هست.
البته فقط برای گوشی های سونی اریکسون P990i هست.
اگه ایرادی داشت بهم بگید تا تصحیح کنم.


دانلود تم خاتمی برای P990i (با صدای زنگ)

دانلود تم خاتمی برای P990i (بدون صدای زنگ)

June 17, 2008

ساده نیست تقدیم یک شاخه رز سرخ


داستان من قصه سینه ایست که دنبال هوا می‌گردد. تو بوی باران می‌دهی. بوی شبنم‌های جا خوش کرده بر برگ برگ گل برگ‌های رز سرخ. هوای توست. نه عاشقی من. هوای آدمی که حوایی شده است و در این بیغوله که عشق در گرانی هیچ است شانه می‌خواهد.
هوای من است که آلوده ست. پر از حسرت گفتن. سرشار از گفتار هیچ. می‌خواهد فریاد بزند اما نمی‌داند چرا نفس نمی‌آید.
نَفَسَش، نَفْسْ. آدم:قاتل.
باران هم نمی‌آید. تقویم هم برای ما شاخ شده است.
با دهن کجی می‌گوید سه روز دیگر را می‌گویند تابستان. من نمی‌گیرم. من باران می‌خواهم. عطر تو را می‌خواهم.
برگ برگ تقویم روز توست.
راستی می‌دانی؟ می‌گفت تو را بسیار دوست دارم و این را نمی‌توانم به تو بفهمانم.
می‌گفتم سرشار احساسم اما عاقل‌تر از آنم که احساس ضربه‌ام کند.
شاید بلد نیستم در چشمانت زل بزنم و دوستت دارم را به جاری ترین واژه بیان کنم.
زلالی عشق؟! شاید!
آیا من عاشقم؟
یا مثل جوان‌های بیست و چند ساله مدام می‌گویم: «من زن می‌خوام. وگرنه میرم معتاد میشما!»
تو+من=ما
معادله ساده است. ساده تر از 4=2×2
جواب: من از تو دورم.
دلمان همین نزدیکی ست.
زیر سایه تک درخت.
پا دراز کرده.
خنکای هوا را روی شانه های هم قسمت می‌کنیم.
راستی می‌دانی چه دوست دارم؟
ماشین را روشن کنیم.
بزنیم به کویر. کویر را بیشتر از کوه دوست دارم. اگر دوست نداشته باشم، این ماشین من جان بالا رفتن از همین سربالایی خیابان ولیعصر را هم ندارد.
می‌رویم یک درخت تک گیر می آوریم.
من روی سینه ات سر می‌گذارم.
خواب شاعرانه عطر نسترن و یاسمن می‌بینم و در این بی آبی نوار شر شر آب گوش می‌دهیم.
نه
تا تو هستی خواب می‌خواهم چه کنم.
ببخش روده دراز من از اینجاست تا به بیرجند. از اینجا تا به بیرجند خیلی راهه ...
هر وقت نمی‌توانم از سینی بگویم که به ت ختم می‌شود، زبان به عشق می‌چرخانم.
شاید این چرخ بچرخد.

June 15, 2008

مرگ کنارم راه می‌رود

دهانم باز شده بود.
کف کرده بود.
نفسم بالا نمی‌آمد.
سینه ام سنگینی می‌کرد.
انگار یک نفر می‌خواست از درونم چیزی را بیرون بکشد.
داشتم می‌مردم.
یک آن یاد زندگی افتادم.
به چیزی چنگ انداختم.
خدا را صدا زدم.
فکر کردم فردا چه کسی با جنازه من روبه‌رو می‌شود؟
حجله ام را می‌زنند جلوی در.
عکسم را می‌چسبانند و می‌نویسند جوان ناکام.
در همان بی نفسی ها به خدا می‌گفتم زود است.
می گفتم اگر بمیرم چند نفر را این موقع سال غمناک می‌کنم.
مادرم
دوستانم
پدربزرگم
بچه های دانشگاه
همکارانم
خیلی هایی که با من در تماسند.
مرا دفن می‌کنند و می‌خندند از دست کارهای من و خداحافظ.
نه برای مردن زود است.
هنوز سنم دو رقمی نشده است.
هنوز کامیاب نیستم.
هنوز با زندگی کار دارم.
یاد مهران افتادم.
یاد خودم افتادم که فردا امتحان دارم.
به عزرائیل گفتم برو.
هر وقت نوبتت شد صدات می‌کنم.
فکر کردم اگر بمیرم صاف می روم جهنم.
شاید هم بهشت.
شاید از کمر به بالا در بهشت باشم و پاهایم در جهنم.
بعد که بیدار شدم گفتم آخه این زندگی چی داره که بهش چنگ انداختیم.
بعد فکر کردم و دیدم همه اون چیزهایی که تا به حال درباره لحظه مرگ شنیدم راسته.
حس کردم اون کسی که کنارم ایستاده بود و داشت چیزی از دهان باز شده من بیرون می‌کشید یواش یواش داره دور میشه.
فکر کردم اگه تو این حالت بمیرم هیچ قسمتی از بدنم به درد هیچ کسی نمی‌خوره.
یاد کارت پیوند اعضام افتادم.
یاد دوست داشتنی هایم.
یاد کسانی که دوستشان دارم.
برای مرگ شاخ و شانه نکشیدم.
فقط یک فرصت دیگر طلب کردم.
ولی ما آدم ها زود فراموش می‌کنیم.
باز گناه از نو.

June 12, 2008

به به! به به!! به به!!!

به به
به به
به به
به به
به به
این چند روزه چه بویی میاد.
البته من که کله ام حتی بوی خورش قیمه هم نمیده.
چه برسه به قورمه سبزی.
ولی واقعاً به به.
به به
به به
گل باران است و بلبلان می‌خوانند چه چهه وار.
به به

June 9, 2008

خداحافظ قدبلند دوست داشتنی

نادر ابراهیمی در میدان جنگ

مرحوم نادر ابراهیمی

ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس
چه سفرها كرده ایم، چه سفرها كرده ایم
ما برای بوسیدن خاك سر قله ها
چه خطرها كرده ایم، چه خطرها كرده ایم
ما برای آنكه ایران گوهری تابان شود
خون دلها خورده ایم
خون دلها خورده ایم
ما برای آنكه ایران خانه خوبان شود
رنج دوران برده ایم
رنج دوران برده ایم
ما برای بوئیدن بوی گل نسترن
چه سفرها كرده ایم، چه سفرها كرده ایم
ما برای نوشیدن شورابه های كویر
چه خطرها كرده ایم، چه خطرها كرده ایم
ما برای خواندن این قصه عشق
به خاك خون دلها خورده ایم
خون دلها خورده ایم
ما برای جاودانه ماندن این عشق پاك
رنج دوران برده ایم
رنج دوران برده ایم

June 8, 2008

گزارش تصویری تابناک از مجلس هفتم

روی این لینک توپ که سایت تابناک گذاشته کلیک کنید و حالش رو ببرید.
البته لینکش رو پیام برام فرستاده بود که وقتی فهمید بدون ذکر منبع فرستنده گذاشتم شاکی شد.
حالا برای اینکه دلش نشکنه اسمش رو توی این مطلب اضافه کردم.
بفرما پیام جون حالا راضی شدی؟

June 7, 2008

کاربرگ چکیده نویسی مقاله فارسی

این فرم چکیده نویسی مقاله هست.
چون توی اینترنت گشتم و فایلش رو پیدا نکردم، مجبور شدم که خودم اسکن و آپلود کنم تا دیگرانی که نیاز پیدا کردن از این طریق استفاده کنن.
به این خاطر به اسم های گوناگون لینک گذاشتم که هر کسی با هر اسمی که در ذهن داشت بتونه پیداش کنه.

فرم چکیده نویسی مقاله

کاربرگ چکیده نویسی مقالات فارسی

کاربرگه چکیده نویسی مقاله های فارسی

June 4, 2008

عمریست تا به راه غمت رو نهاده‌ایم

عمریست تا به راه غمت رو نهاده‌ایم
روی و ریای خلق به یک سو نهاده‌ایم
طاق و رواق مدرسه و قال و قیل علم
در راه جام و ساقی مه رو نهاده‌ایم
هم جان بدان دو نرگس جادو سپرده‌ایم
هم دل بدان دو سنبل هندو نهاده‌ایم
عمری گذشت تا به امید اشارتی
چشمی بدان دو گوشه ابرو نهاده‌ایم
ما ملک عافیت نه به لشکر گرفته‌ایم
ما تخت سلطنت نه به بازو نهاده‌ایم
تا سحر چشم یار چه بازی کند که باز
بنیاد بر کرشمه جادو نهاده‌ایم
بی زلف سرکشش سر سودایی از ملال
همچون بنفشه بر سر زانو نهاده‌ایم
در گوشه امید چو نظارگان ماه
چشم طلب بر آن خم ابرو نهاده‌ایم
گفتی که حافظا دل سرگشته‌ات کجاست
در حلقه‌های آن خم گیسو نهاده‌ایم

June 2, 2008

همین روزا می‌خرمت

من بالاخره این ماشین خوشگل یعنی MVM110 رو می‌خرم با دوربینم میرم دورتادور ایران رو می‌گردم و عکس می‌گیرم

پاسخ صادق چناری به پیامک رئیس دانشکده خبر

پاسخ به پیامک رئیس دانشکده خبر

آقای احمدزاده!
چند شب پیش با پیامک شما از خواب(غفلت!) بیدار شدم. نوشته بودید:"در روز حشر از شما به درگاه احدیت شکایت خواهم کرد از بابت تهمت ها! و دعا می کنم که خداوند آبرویتان را حفظ نماید." تا ساعتی هاج وواج مانده بودم و از خود می پرسیدم که چه تهمت هایی به این بنده خدا زده ام که این چنین تهدیدم می کند و آیا من باید از او شکایت کنم یا او از من؟!
آقای محترم!
قبل از هر چیز باید به اطلاع حضرتعالی و مشاورین و پشت سری های محترمتان برسانم که همانطور که قبلا حضوری اعلام کردم، این اخبار و مطالبی که در سایت ها و روزنامه ها و رادیوهای بیگانه وغیربیگانه درباره دانشکده منتشر می شود و به زعم شما تهمت هستند از جانب بنده نیست. نظرات و دیدگاه های من همانی است که در پاتوغ خبرنگاران می شد و در این وبلاگ هم هر از گاهی می نویسم. ضمنا این مکانی که رئیسش هستید دانشکده "خبر" است و کوچکترین اتفاقی در آن به همه جای دنیا مخابره می شود چون چند صد خبرنگار مشغول تحصیل در این دانشکده اند. من ترسی از احدی ندارم که مخفیانه حرفم را بزنم. من مانند شما نیستم که در ظاهر حرف های دموکراتیک می زدید و در خفا دستورات دیگری را به معاون و مشاورتان می دادید. من از وقتی چشم باز کردم کلاه خلبان های عراقی را دیده ام و صدای شکستن دیوار صوتی را شنیده ام. خون آنهایی در رگ من جاری است که تا پشت خاکریز دشمن رفتند. من اگر حرفی داشته ام یا رودر رو به خودتان گفته ام یا در مجله و وبلاگ نوشته ام. همین صراحت و رک بودن من است که این چنین شما را عصبانی کرده و به پیامک های شبانه و پیغام های روزانه مجبور نموده است.
آقا روح ا...!
من نخواستم ماجراهایی که مسببشان شخص شما بودید کش پیدا کند و برای همین روز معلم برایتان پیام تبریک فرستادم تا کینه ای در بینمان نباشد. اما انگار فشار مشاوران و زیردستان زیاد بوده که دوباره بازی را از سر گرفته اید. حیف که یا قاعده اش را بلد نیستید یا رعایت نمی کنید. فکر کردم نامه دوستم کفایت می کند اما انگار حیات شما در گرو جنجال و دشمنی و کینه توزی است.
آقای رئیس !
می دانم که این روزها که احساس می کنید رفتنی شده اید یاد روز محشر افتاده اید. اما می خواهم بگویم چرا آن روزی که در دفترتان با ادبیات رکیک و تهدید به درآوردن تنبان پذیرای من بودی روز حشر را فراموش کردید؟می خواهم بپرسم آیا وقتی به دروغ، انتشار پاتوغ را منوط به ارسال تکذیبیه توسط ما به کارگزاران کردید و بعد زیر حرفتان زدید،یاد روز حشر بودید؟ یا هنگامی که راجع به فلان موضوع گفتید "به ... هم نیست" روز حشر برایتان معنایی داشت؟
آقای احمدزاده کرمانی!
روز حشر شما همین امروز است که خدا و بنده هایش به قضاوت اعمال شما به عنوان رئیس دانشکده خبر و مدعی اصولگرایی و انقلاب و مسئول در نظام جمهوری اسلامی نشسته اند. به من پاسخ دهید که من باید از شما شکایت کنم یا شما از من؟
آقای رئیس جوان!
به من بگوئید غیر از اسمتان که همنام امام است چه خدمتی به انقلاب و جمهوری اسلامی کرده اید؟ من از شما شکایت دارم چون خون برادرانم را هدر دادید، من از شما شکایت دارم چون با آبروی بسیج و بسیجی بازی کردید، شکایت دارم چون باعث شدید چهره جمهوری اسلامی _ که خانواده ام به خاطرش متلاشی شد_ زشت و قبیح جلوه کند. مطمئنم که تا به حال جمجمه برادرتان را دستتان نگرفته اید! شما ٢٩ سال دارید و برادر من ١٩ سال داشت. اگر بعد از سال ها انتظار، فقط ۵ کیلو از برادرتان را می آوردند می فهمیدید که باید برای این مملکت و آدم هایش ارزش قائل شد.
آقا روح ا...!
به خدا قسم منتی سر هیچ کس ندارم. برادران من طبق وظیفه خود برای دین و وطن و ناموس مملکت فدا شدند و اجر و پاداششان را فقط و فقط از خدا می گیرند. آنها رفتند تا مردم آسوده باشند و بسیارند خانواده هایی که حتی فداکاری خودشان را به زبان نمی آورند. اما این دلیل نمی شود افرادی که کوچکترین زحمتی برای این انقلاب نکشیده اند فریاد انقلابی گری سر بدهندو از این راه به مردم بتازند. برادران من خیلی خوش قد و بالاتر از شما بودند ولی به خاک افتادند تا امروز شما و امثال شما پشت میزهایتان بی دغدغه بنشینید. همان امامی که به داشتن اسمش افتخار می کنید روزی می گفت: "خانواده شهدا چشم و چراغ این ملتند." من از شما شکایت دارم چون چشم و چراغ این مملکت را کور کردید. شما به جای تلاش برای پیشرفت علمی دانشجویان، به فکر مصالح سیاسی هم جناحی هایتان بودید. دکترهای غریبه را اخراج کردید و لیسانس های آشنا را استاد نمودید. به جای شکرخواه، فاطمه رجبی را آوردید و ذاکر اصفهانی را جایگزین حسین قندی کردید. دانشگاه را به میدان جنگ بدل کردید و نام دانشکده خبر را بدنام. اغلب دانشجویان دانشکده برای این مملکت زحمت کشیده اند اما شما حتی به آنهایی که زمان طفولیت شما، در جبهه گوشت قربانی بودند رحم نکردید. آبروی من و خانواده ام با جمهوری اسلامی گره خورده است و با تهمت ها و تهدیدها لکه دار نمی شود. از شما تشکر می کنم که با پیامک خود مرا از خواب غفلت بیدار ساختید. یادتان باشد که نمی گذاریم این انقلاب به دست نااهلان و نا محرمان بیافتد.
سیصد گل سرخ یک گل نصرانی
ما را ز سر بریده می ترسانی
گر ما ز سر بریده می ترسیدیم
در مجلس عاشقان نمی رقصیدی

منبع: وبلاگ صادق چناری