« February 2008 | آدم اول | April 2008 »

March 31, 2008

آی دی خودت رو از یاهو پاک کن

اگه دوست داری آی دی خودت رو پاک کنی روی این لینک کلیک کن.
https://edit.yahoo.com/config/delete_user
خیلی ساده هست. توضیح اضافه تر هم نمیدم. خودت باهاش کار کنی متوجه میشی چطوری پاک کنی.
ولی یادت باشه اگه آی دی خودت رو پاک کردی دیگه هیچ وقت نمی‌تونی برش گردونی یا دوباره بسازیش.
گفته باشم. بعد نگی به من نگفتی!!!

ای ول پیمان کاری وطنی

فکر نمی کنم تیتر مطلب رو اشتباه نوشته باشم. شما هم اگه مثل من تعطیلی نداشتید به همین درد مبتلا بودید.

امروز تو محل کار ما دوتا از بچه ها دوتا مثال توپ درباره مسئله پیمانکاری توی کشور زدن.

نفر اول گفت که حدود چهار ماه به شهرشون نرفته بود. خونه شون خالی بود. کسی نبود. چراغی روشن نشده بود. گاز و آبی و تلفنی استفاده نشده بود. اما قبض برق اومده بود براشون به مبلغ 20هزار تومن.

همکارم گفت منم شاکی شدم و رفتم اداره برق پیش یکی از دوستانم. دوستش برمی‌گرده و بهش میگه که شرکت برق استعلام شماره کنتورها رو داده به شرکت های پیمانکاری. اون شرکت ها هم بر اساس شماره کنتورها درصدی پول می‌گیرن.

بنابراین اگر مامور چند بار بیاد زنگ بزنه و کسی نباشه برای اینکه شرکت پیمانکاری جریمه نشه و پولی بابت نداشتن شماره کنتور جلوی شماره سریال مشترک از پیمانکار کسر نشه، شماره الکی توی فرم می‌نویسن. تا هم پولی به جیب زده باشن و هم بگن که شماره کنتور صاحب ملک رو برداشتن.

دوست همکارم میگه اکثر مردم نمی‌فهمن این موضوع رو و میرن بانک و پول قبض رو پرداخت می‌کنن. اما تعداد انگشت شماری هستن که کلاه سرشون نمیره و حساب کشی می‌کنن.

یک همکار دیگه هم موضوع رو شنید این مطلب رو گفت.

اتفاقا شرکت سایپا هم مونتاژ خودروهاش رو داده به شرکت های پیمانکاری و هر چند وقت یه بار با یک پیمانکار قرارداد می‌بنده. پس با این حساب که هر پیمانکار بر اساس قطعه ای که سوار می‌کنه پول می‌گیره. پس هر کارگر مسئول یک نوع قطعه هست. در نتیجه به کارکنان شرکت پیمانکاری هم بر اساس تعداد قطعه ای که سوار مي‌کنن حقوق داده میشه.

حالا هر کارگر سعی می‌کنه قطعه بیشتری رو توی ماشین‌ها جا بندازه و رکورد بزنه تا پول بیشتری بگیره. شرکت پیمانکاری هم هر چی بیشتر ماشین تولید کنه بیشتر پول می‌گیره. پس نتیجه این میشه که اگه پیچی محکم بسته نشده یا قطعه ای بعد از یک مدت کوتاه خراب میشه یا یه وقت چرخ ماشین بیرون در کارخونه در رفت یا موتور وسط اتوبان ولو شد نتیجه عمل خیر همین پیمانکارهاست.

خدا خیرشون بده که کار مردم رو راه می‌اندازن.

March 30, 2008

زنگ‌ها برای چه کسی به صدا در می‌آید؟

دیروز عصر که سر کار بودم و زنگ زدم به عمه‌ام که بپرسم سوغاتی رو که می‌خواستم برام خریده یا نه؟!

عمه‌ام گفت که زن عمو که مادر شوهر یک عمه دیگه من میشه فوت کرده و سریع داره بر می‌گرده تهران.

شوهر عمه من که مادرش دیروز فوت کرده توی جنگ، شهید شده و پدر شوهر عمه من که عموی پدرم هم میشه فکر خیلی سال پیش رفته به دیار باقی.

حالا که نشستم دارم سریال پیامک از دیار باقی رو می‌بینم بابام میگه که مادر زن پسر عموی بابام که من بهش میگم عمو حسین هم همون دیروز فوت کرده.

بابام میگه داماد پسر عموش یعنی همون عمویی که سال ها پیش فوت کرده و این پسر از همسر اولش هست هم فوت کرده.

یعنی در یک روز در آن واحد جناب عزرائیل توی خانواده پدری من در حال چرخ زنی بوده.

منم دارم پشهها رو با همین دستای خودم می‌کشم.

حالا شما با این اوصاف و خانواده تو در توی ما پیدا کنید پرتقال فروش را!

March 26, 2008

مهمونی ها خوش می گذره؟

داغ داغ همین دیشب این عکس رو گرفتم. عکس یک دید و بازدید نوروزی. یک رسم خوب قدیمی. یک آیین زیبا.

چقدر عیدی جمع کردید؟! من که سر جمع 20هزارتومن بیشتر عیدی نگرفتم.

)):

March 24, 2008

تلفن رو بردار، زنگ بزن و بگو خدا قوت

تا به حال به این فکر کردید که ما ایرانی‌ها از تلفن چطور استفاده می‌کنیم؟ منظورم زنگ زدن به بعضی شماره هاست.

باید بگم که نصف مردم شماره های سه رقمی رو بلد نیستن. یا می دونن ولی زنگ می‌زنن و ایجاد مزاحمت می‌کنن. 118(شرکت مخابرات)، 162(صداوسیما)، 115(اورژانس)، 125(آتش نشانی137(شهرداری) و خیلی شماره تلفن های دیگه که یک نفر اون طرف خط نشسته تا جواب سوالات یا صحبت‌های مردم رو در مورد کاری که بهش مربوطه بده.

حالا به جای اینکه مردم درست بدونن کار هر کدوم چیه یا با علم به دانستن، خواسته یا نا خواسته مزاحم این تلفن‌چی های محترمی میشن که در تعطیلی و غیر تعطیلی سر کار هستن. مثلا برای جدول حل کردن زنگ می‌زنن به 118، برای پرسیدن شماره کوپن زنگ می‌زنن به 162، برای خندیدن زنگ می‌زنن به 115، برای اینکه بچه را ساکت کنند زنگ می‌زنند به 125 تا کودک‌شان با یکی صحبت کند و آرام بگیرد. زنگ می‌زنند به 137 و مثلا می‌گویند برق کوچه شان رفته.

از قرار معلوم اکثر این شماره تلفن ها برای فرد پاسخگو یک کد اعلام می‌کند. خدا نکند که یک آدم مریض یا یکی از این شماره ها تماس بگیرد و پاسخ یک چیز بی ربط به وظیفه اپراتور را بخواید. آن وقت اپراتوری که روزی 8 ساعت ملت مخش را می‌خورند، یک جواب بی ربط تر بگوید یا قطع کند یا با صدایی بالاتر جواب بدهد یا خط خود به خود قطع شود یا به هر علت دیگر تماس گیرنده ناراحت بشود.

آن وقت گوشی را بر می‌دارد زنگ می‌زند به آن سازمان و هر طور شده با یک مدیر صحبت می کند که فلان کد چنین کرد و چنان کرد. چه دروغ و چه راست می‌گوید. مدیر هم از خدا خواسته کارمند را توبیخ یا اخراج می‌کند. یا اگر مدیر یک واحد دیگر باشد، زیراب مدیر ارتباطات مردمی را پیش مدیر بالاتر می‌زند. اما شاید کمتر مدیر یا مدیرانی پیدا بشوند که سنجیده عمل کنند و تصمیم بگیرند.

بدتر وقتی است که فک و فامیل مدیر آن واحد یا سازمان برای خود شیرینی یا چاپلوسی و بیماری و خالی کردن عقده یا هر کس دیگری هر روز برای مچ گیری یا سر به سر گذاشتن با این بندگان خدا زنگ بزند و این تلفن‌چی های محترم را بیازارد. خدا وکیلی گناه این کارها گناه نیست؟!

تا جایی که من می‌دانم، مخابرات، صدا و سیما و شهرداری هر کدام بیش از 10هزار کارمند دارند. آن وقت هر کدام از این شماره تلفن ها به جز 118، حداکثر 50 پاسخگوی تلفنی دارند که باید به جای تمام 10هزار کارمند جواب پس بدهند و حرف‌های مربوط و نامربوط مردم را تحمل کنند. در کنار این هر کسی به خود این اجازه را می‌دهد که به این افراد هر توهینی بکند یا هر آتویی بگیرد یا به هر جایی زنگ بزند و بگوید فلان کارمند با فلان شماره بد برخورد کرده است.

بگذریم از برخورد مدیران یا بسته بودن چشم آنها بر روی دیگر بخش های زیرمجموعه. بگذریم که کار اصلی اپراتورها چیز دیگری است. بگذریم از اینکه تعطیلی ندارند. بگذریم از اینکه همه عقده هایشان را سر آنها خالی می‌کنند. بگذریم از اینکه کارشان جزو مشاغل سخت است و حقوقشان کم. بگذریم از اینکه کارشان مغز را نابود می‌کند و گوش را کرد و چشم را کور. بگذریم از اینکه هر تلفن و فحشی را تحمل می‌کنند.

شده تلفن را برداریم و در حوزه کاری آنها سوال کنیم؟
شده از اول عید تا حالا به یکی از شماره ها زنگ بزنیم و خسته نباشید بگوییم و خداقوت؟
شده یاد بگیریم از تلفن چطور استفاده کنیم؟
شده یا نشده؟

March 21, 2008

من هم تحریمی هستم اما از نوع مخابراتی

بدین وسیله من یعنی آدم از کلیه دوستانی که بهشون برای سال نو زنگ نزدم یا پیامک (SMS) نفرستادم عذرخواهی می‌کنم. علت این امر خداپسندانه اینه که شرکت محترم مخابرات هنوز اس ام اس های سال گذشته من رو به مقصد نرسونده.

علت بعدیش اینه که قبض موبایلم همین طوری خداتومن میاد. وای به اینکه بخوام زنگ و اس ام اس هم بزنم. تازه با همه این اوصاف یک پیامک هم برای یکی از استادهامون که اتفاقا یکی از مدیران ارشد شرکت مخابرات ایران هستند فرستادم و علت این اقدام رو توضیح دادم. شماها هم منو ببخشید که بهتون زنگ نزدم.

از این افراد عذرخواهی ویژه می کنم که بهشون زنگ نزدم. سال نو رو از همین تریبون بهشون تبریک میگم و آرزوی لحظات و سالی خوش براشون دارم.

حنیف مزروعی و فرنوش معیری، آرش حسن نیا و خانواده، علی دهقان، منصور ضابطیان، نیلوفر محب علی، کامران نجف زاده، میترا لبافی، بچه‌های واحدمون، دوستان روزنامه‌‌نگار، دوستان مقیم خارج از کشور، فرید صادقی، علی خردپیر، علی حق، رهام وزیری، مرتضی ناعمه، الهام محمودی، مرجان رضی، رامین سفری، مازیار ناظمی، هم‌کلاسی‌های دانشکده خبر، صادق چناری و پریسا رهنما و بسیاری از دوستان دیگه که حافظه یا صلاح دید اجازه آوردن نامشون رو بهم نمیده.

March 20, 2008

اولین یادداشت یک موش گاو برای خدای سال موش

دوتا دوازده‌ تا گذشت. از اون موش تا این موش. بزرگ شدم. انگار بزرگ شدم ولی دوستش ندارم. موهام سفید داره میشه. سرم داره خالی میشه. ازش فرار می‌کنم ولی رهام نمی‌کنه.

چقدر این آخر سالی دلم تنگه. بغض می‌کنم. فکر می‌کنم. یاد روزهای رفته. یاد مهران. یاد[…]

می‌خوام یه چیزی رو اقرار کنم. از روزی که مهران و سارا رو شناختم آرزو کردم همسری مثل سارا داشته باشم تا شوهری مثل مهران براش باشم. خدایا یعنی میشه؟

وای خدای من. دلتنگی امونم رو بریده. تنهایی خسته‌ام کرده. می‌دونم دست رد به سینه من نزدی. شاید هم زدی و صلاح بوده. میگن از خدا زیاد بخواه.

چی بگم خدا جون؟ ازت چی بخوام؟ بخوام که مهران رو برگردونی؟ خودت شاهدی از روزی که رفته هر روز به یادش بودم. چی بگم خدا جون؟ بگم اونی رو که می‌خوام صبح و شب تو ذهنم بوده. با یادش می‌خوابم. با یادش بیدار میشم.

خدا جون سال موشه. موش با گاو چی میشه خدا؟ موش با ببر چی میشه خدا؟

عجب موش گاوی هستم من. فردا صبح سال نو میشه. کره زمین میرسه همون جایی که پارسال بود. ولی انگار نه انگار. برای من سال انگار نو شدنی نیست. انگار غم دنیا پایان نداره. خدا جون یادته اون روزی رو که به ته خط رسیده بودم؟ یادته؟

همین 8-7 روز پیش بود. دلم بد جوری هوایی شده بود. با خودم می‌گفتم پیش اون که نمی‌تونم برم. اقلا برم پیش مهران. راستی خدا یک همدم جدید پیدا کردم. یک حشره که نمی‌دونم اسمش چیه. جنسش چیه. ولی هی میاد اذیت می‌کنه، فرار می‌کنه و میره. باز میاد اذیت می‌کنه و میره. اگه دستم بهش برسه می‌کشمش. شاید هم گرفتمش و آزادش کردم که بره.

ببینم نکنه ما هم مثل این حشره هستیم تو دنیای تو. راستی دلت بسوزه. من خدا دارم. تو هیچ کسی رو مثل خدا نداری. یه چیز دیگه هم هست. دلت بسوزه. ما جفت داریم تو نداری.

بی خیال خدا جون. زیاد خودت رو ناراحت نکن. داره نوروز میشه. نمی‌خوام دلت رو بسوزونم. ولی پای سفره هفت سینت ما رو هم بشون. شاید سال دیگه هفت سین نبینیم. شاید هم هفت سین بچینیم. راستی خدا جون روم نمیشه بهش زنگ بزنم. بهش بگم دوستش دارم. بگم می‌خوامش. تو از طرف من بهش بگو. هر چند ممکنه اون هیچ احساسی به من نداشته باشه.

خدا جون صورتت رو بیار جلو.
بووووووووووووووووووووووووووووووووس

March 19, 2008

آسمون ابری شده، اما نمی‌باره

سه شنبه آخر سال. خوب معلومه که می‌خوام درباره چهارشنبه سوری بنویسم. از صدای انفجارهایی که هنوز توی گوشم مونده. از صدای آژیر آمبولانس و آتش نشانی. از آدم‌های به خیابان نیامده و تن‌های سوخته. از کسانی که امشب سکته کردن. پیرمردها و پیرزن‌هایی که لعنت می‌کردند. از کودکانی که با صدای نارنجک به گریه می‌افتادند. از مادران و پدرانی که از بچه‌ها بدتر بودند در شرارت. در آتش زدن. در انفجار.

از آسمان بگویم که خودش را پشت ابر پنهان کرده بود. از ابری که فقط شاخ و شانه کشید ولی نباریدن گرفت. از خودم بگم که بیرون نرفتم از ترس چهارشنبه سوری و بیرون رفتم برای خرید. از موج انفجار بنویسم؟ از میدان جنگ؟ از دیوارهای لک شده؟ از زمین مین گذاری شده؟ از دل‌های لرزیده؟ از چه بنویسم؟

نمی‌دانم چه بنویسم؟ از کجا بنویسم؟ چقدر بنویسم؟ نمی‌نویسم. فایده ای ندارد. این همه نوشند. این همه فریاد زدیم. این همه گفتیم و نشان دادیم عاقبت کار را. آخرش چه شد؟!

هیچ. هیچ نشد. هیچی نمی‌شود. همانی که بود هست و خواهد بود. بی خیال می‌شوم. می‌روم پشت پنجره. به آسمانی نگاه می‌کنم که انگار خیال باریدن ندارد

March 17, 2008

داریم؛ خوبشم داریم

یادتونه آقای احمدی نژاد در پاسخ به سوالی درباره وضعیت همجنس گراها گفته بود در ایران همجنس گرا وجود نداره!!!

خوب شاید راست گفته باشه و من اشتباه دیده باشم.

توی مترو جلوی چشمام پسری بود که خودش رو به شکل دخترا درآورده بود. تون صدا، هیکل، دوتا رد چاقو روی صورتش، فرم نشستن و راه رفتنش و دوتا پسری که باهاش بودن و کنارش نشسته بودن.
نمی‌دونم سینه از کجا آورده بود؟! پروتز بود یا با آمپول و دوا یه چیزی ساخته بود. ولی هر چی که بود شرط می‌بندم که پسر بود. شاید S-H-E-M-A-L-E بود. شاید ترانس بود. شاید هم....

چند وقت پیش هم دور میدون ولیعصر یه دختر پسرونه پوش رو دیدم که اون قدر صورتش رو تیغ انداخته بود که کمی ریش در آورده بود. یه پسری دنبالش افتاده بود. سر قیمت باهاش چونه میزد. قیافه دختره تابلو بود که عملی هست. یهویی با هم دعواشون شد....

یه شب هم زیر پل کریم خان یه اوا خواهر رو دیدم. ماتیک مالیده بود. پاهاش رو تیغ انداخته بود. پاچه های شلوارش رو بالا زده بود، موهای سرش وزمزی و بلند بود و ساق پاهاش معلوم بود. چنان نگاه با معنایی به من انداخت که یعنی....

حالا بیشتر باورم میشه که شهر و کشور و خیابون ها و متروی مملکت ما پر از این آدم‌هاست. لازم نیست لا‌به‌لای ورق‌های تاریخ دنبالشون بگردیم. خوب که نگاه کنیم انواع و اقسام این آدم‌ها با مشکلات متعدد جنسی و روانی رو می‌بینیم. حتی هرما-فرو-دیت-ها رو

March 13, 2008

عاشق شو تا سیاسی نشوی

وقتی نمی‌شود سیاسی نوشت، عاشقانه را انتخاب می‌کنم.

وقتی عاشق می‌شوم دل از کف می‌دهم و هوش از سر. ولی ولی ولی

می‌نویسم که دل باختم و در عشق سوختم. می‌نویسم دست روی هر که گذاشتم دستم را پس زد. می‌نویسم به جای لب‌های هر کدام بوسه بر بالش نهادم و پتو را در آغوش کشیدم به جای تن او.

می‌نویسم که سیاسی ننویسم. می‌نویسم هر که را گفتم دوستت دارم و دوستم داشته باش، هوایی شدم و با صورت به زمین خوردم. می‌نویسم که پشت کردند و زمانی که رو به من می‌کنند، چشمانم خیس است.


مثل ماشینی در باران که راننده جلویش را نمی‌بیند. اگر می‌بیند، تشخیص نمی‌دهد. اگر می‌بیند، همه را دوست دارد. اگر دوست دارد، نمی‌داند به کدام دل نبندد. اگر دل می‌بندد، دلش افسار ندارد. اگر افسار دارد، زین ندارد.

اگر زین دارد، سوارکاری بلد نیست. اگر سوارکاری می‌داند، آه

انتخاب بین رفتن و ماندن سخت است. دوستش داشتم، دوستم نداشت. حالا که دوستم دارد، دلم شکسته است.

March 12, 2008

وقتی یکی رو دوست داری چطوری بهش میگی؟

والا موندم چی کار کنم.
یکی رو دوست دارم ولی نمی‌دونم چطوری بهش بگم.
شماها باشید و یکی رو بخواید چطوری بهش می‌گید؟
به منم بگید شاید منم تونستم چاره کار خودم رو پیدا کنم و از این عاشقانه مخفی نجات پیدا کنم.

March 7, 2008

ای کاش باور می‌کردیم مسلمانی به ذات است نه به ظاهر

می‌دونم چی می‌خوام بگم. ولی نمی‌دونم از کجا شروع کنم. دوست دارم بگم که راست گفتن که بسیار سفر باید تا پخته شود خامی. سفر گروه بسیج دانشجویی دانشکده خبر به خوزستان باعث شد تا خیلی چیزها رو بفهمم. به نکاتی تو زندگیم برسم که تا حالا دنبالش بودم و این طور احساس نکرده بودم.

فهمیدم که ما آدم‌ها، ما ایرانی‌ها آرمان‌هامون رو گم کردیم. آرمان‌هامون رو قاطی کردیم. آرمان‌های جمعی ما به آرمان‌های فردی تبدیل شده. واقعاً دیگه ظاهر نشون دهنده باطن فرد نیست. نمیشه گفت فردی با ذهنیت‌های چپ، عملکردی راست نداره. نمی‌تونم بگم من به چفیه همون طوری نگاه می‌کنم که یک نفر دیگه نگاه می‌کنه. نمی‌تونم صحنه‌هایی از تحجر رو که تو این چند روز دیدم فراموش کنم.

نمی‌تونم فراموش کنم که چیزی به نام عقل جای خودش رو به احساس داده. نمی‌دونم چی بگم که به بعضی‌ها بر نخوره یا چیزی بنویسم که کسی خیال نکنه دارم به اون میگم. ولی این رو فهمیدم که باید از اول به خودمون نگاه کنیم. ببینیم شهید و شهادت رو چطور تعریف می‌کنیم. جایگاه مقاومت کجاست و تعریف جنگ و ستیز چیه. آیا برای لمس ایثار باید پشت خاکریزهای شلمچه بود یا توی خیابون‌های دود گرفته تهران.

برای مسلمانی کردن باید روبنده به چهره زن آویخت و دیگران را از دیدن سیمای نورانی محروم کرد یا باید چشم‌ها را شست و جور دیگر دید. باید برای نماز خواندن بر بالین یک شهید گمنام وضو ساخت یا تیمم با خاک بیابان کافیه؟ چفیه تقدس ظاهری داره و برای نشون دادن ارادت به اون‌هایی که خونشون زمین رو سرخ نگه داشته به گردن آویخت و برای رفتن به جایی که روزگاری جبهه بود و همت‌ها و آوینی‌ها و باکری‌ها و خرازی‌ها و جهان آرا‌ها پا گذاشته بودن به گردن آویخت؟

آیا باید لباس خاکی پوشید و محکم قدم برداشت و پا کوبید و نوای یا حسین سر داد و یا اباالفضل گفت تا بگوییم اگر آنها نیستند ما آماده‌ایم تا رشادت کنیم و یادشان را زنده نگه داریم. آیا با تی‌شرت آستین کوتاه و شلوار جین و کفش تیمبرلند نمیشه خدایی شد؟ نمیشه سماع کرد و به خلسه رفت و خدایی شد؟!

نه منظور خاصی ندارم. نمی‌خوام بگم که من داعیه دار کسانی با تیپ مدرن و ستیزگر با کسانی هستم که تیپشان فریاد می‌زند چه طرز فکری دارد. نمی‌خواهم بگویم آهنگ شش و هشت گوش می‌دهم و از گوش دادن به نوای مداحی و روضه فراری ام. نمی‌خواهم از اخراجی های مسعود ده نمکی تعریف کنم. نه. خیلی هم به این فیلم نقد دارم. ولی یکی از بچه‌های روزنامه‌نگار می‌گفت در مدرسه‌ای درس خوانده بود که اکثر بچه‌هایش اهل لات بازی و قرتی بازی و تیپ زدن بودند و روز و شب‌شان با موسیقی و ترانه‌های خواننده های به غرب رفته می‌گذشت. بچه های مدرسه آنقدر به خون خواهی دوستان‌شان به جبهه های جنگ رفتند که نام مدرسه را گذاشتند دبیرستان شهدا.

حالا حکایت ماست. اگر آهنگی گوش می‌کنیم که به مذاق برخی خوش نمی‌آید، اگر تیپ و فرم موهایمان را دوست ندارید. اگر فکر می‌کنید فکرمان فاسد شده است. اگر خیال می‌کنید با هر نوحه‌ای سینه نمی‌زنیم و با هر روضه ای اشک به چشمان‌مان نمی‌آید، به این خاطر نیست که این‌ها را قبول نداریم. خون می‌دهیم. تا آخرین قطره‌اش. برای آرمانی که داریم. برای کشوری که نامش ایران است. اگر پایش بیفتد می‌بینید چقدر از این بچه ژیگول‌ها می‌روند اول صف.

اما افسوس که ما آدم‌ها با چشمان‌مان فکر می‌کنیم و با زبان‌مان تصمیم می‌گیریم. کاش آرمان‌هایمان باز جمعی می‌شد و فردگرایی را فراموش می‌کردیم. کاش برای یک لحظه درست فکر می‌کردیم. می‌فهمیدیم که مسلمانی به ذات است. نه به ظاهر.