ما اینیم

« January 2008 | آدم اول | March 2008 »

سرشار از
خستگی
بی فکری
حرف نگفته
فحش
جوک بی ادبی
خالی بندی
توجیه الکی
فکر پلید
گرسنگی
تشنگی
فکر آب و نون
.
.
.
...
خودت رو خسته نکن.
تو سکوت هیچی نیست. بیکاری این وقت شب الکی این مطلب رو تا آخر داری میخونی؟!
برو بگیر بخواب. سر کاری بود. تو سکوت هیچی نیست. باور کن
دلم برای مامانم تنگ شده. خودم داره باورم میشه که چقدر لوس و بچه ننه هستم. از روز یک شنبه که برای ماموریت رفته آلمان تا الان فقط دوبار تلفنی با هم صحبت کردیم. خدا رو شکر که تکنولوژی پیشرفت کرده میتونیم با هم تماس بگیریم یا به هم پیامک بفرستیم. ولی تصور کنید که چندین سال پیش بود و بدون امکانات امروزی. شاید دیوونه میشدم. شاید هم با توجه به شرایطی که توش بودم میساختم. فکر کنم الان پاریس باشه. فردا برگرده هانوور، از اونجا بره به هامبورگ و با هواپیما برسه تهران. مامانم میگه هیچ جا ایران و خونه خود آدم نمیشه. راست میگه. من که همیشه به همه این رو میگم که هر جا بری آسمون همین رنگه. صدای دهل از دور خوشه. مرغ همسایه همچین هم که فکر میکنید غاز نیست. وقتی مامانم برگشت عکسهایی که گرفته رو میذارم تو وبلاگ تا شماها هم ببینید.
همین الان آسمون رو نگاه کنید. چه قشنگه. باور کن آسمون شهرمون همچین زلاله که میتونی ستارهها رو بچینی. ماه رو تو دستات حس کنی. دست بکشی به لبهای آسمون. برق چشاش رو ببینی. میتوني یه ستاره برداری. مثل دشنه فرو کنی تو سینه. میتونی زخمی بشی. زخمی عشق. یه زخم شیرین. میتونی دلت رو بسپری بهش تا بشینه پیش ستارهات. میتونی دل بدی. میتونی ستاره رو بغل کنی. میتونی خدا رو ببوسی. خدایی که عشق رو آفرید. اصلا میتونی ستاره شی بری تا خال آسمون.
من و پیام چند روز پیش رفتیم به یک همایش خیلی خیلی مهم و حیاتی و باکلاس تا.....
بذارید از اول تا آخر تعریف کنم تا شما هم اصل مطلب بیاد دستتون.
1. قرار بود با پیام بریم برای کامپیوترهامون قطعه بخریم. پیام زنگ زد که بیا محل کار تا بعدش بریم. پیام گفت برای همایشی که قراره توی فلان سالن برگزار بشه 2تا بلیط مفتی گیر آورده که بریم یه دل سیر غذا بخوریم.
2. رسیدم. پیام رو دیدم و با هم از گیت رد شدیم. موبایل و کیف رو هم تحویل دادیم. آخه اون جایی که ما رفتیم خیلی مهم بود و هر کسی رو راه نمیدادن. البته همچین هم بگیر و ببند نداشت. رفتیم تو سالن. یک سری آدم که فکر کنم مثل ما بلیط مفتی گیر آورده بودن ول میچرخیدن.
3. توی چشمهای اون آدما گرسنگی موج میزد. چه خیال بافیهایی که درباره اون غذاها نمیکردن. دوست پیام اومد. همونی که بلیط ردیف کرده بود برامون. گفت تا زمان ناهار چیزی نمونده. با دوستش خداحافظی کردیم و رفتیم به سمت درهای سالن.
4. چند نفر سخنران و آدم کله گنده مملکتی نشسته بودن اون بالا و یک بنده خدایی که خیلی خیلی خیلی آدم مهمی بود داشت حرفهای ژئوپلتیک میزد. البته من که سواد درست و درمونی ندارم ولی فکر میکنم واژه مناسبی نوشته باشم. اون میگفت بیا بریم تو بشینیم و من میگفتم نه. آخه من یه آدم معمولی هستم. بین آدم حسابیها و آدم مهمها و آدم سیاسیها نمیرم و ازشون فرار میکنم.
5. گفتیم بریم یه پاتک بزنیم به غذاها و قبل از همه بریم تو. تا غذاخوری راه زیادی بود. رسیدیم. گفتن ورود ممنوع. هنوز اجازه صادر نشده. این رو اون آقای بیسیم به دست گفت. دست از پا درازتر برگشتیم و به خیل جمعیت مشتاق و گشنه پیوستیم.
6. راهرو شیب و سربالایی داشت. به محض اینکه وقت استراحت اعلام شد جمعیت به شکل با کلاسی میدوید. یه جورایی بین قدم زدن معمولی و دویدن. ما که بین جمعیت بودیم اون آدمها رو به خیل حجاجی که سعی بین صفا و مروه میکنن در حرکت بودن تشبیه کردیم.
7. از اینجا به بعدش رو نمیدونم چطوری بنویسم.
8. گفتن خانمها از این در. آقایون از در جلو. کاش دوربین یا حداقل موبایل همراهم بود. من از این جور دالونهای حفاظتی و اطلاعاتی ساده میتونم رد بشم. چند بار تا حالا از این جیمزباند بازی ها در آوردم. از در جلو رفتیم تو. نگاه کردم دیدم با خانومها توی یک سالن هستیم و هیچی بین خانومها و آقایون نیست جز هوا. البته خیلی از جدا کردن های جنسیتی توی ایران آخرش مثل این سالن هست.
9. گفتن برید آخر میز. رفتیم آخر میز. با کلاس بازی درآوردیم. از ژله و کرم کارامل و بستنی شروع کردیم تا قندمون که افتاده بود جایگزین بشه و کمتر غذا بخوریم. رفتیم ته میز. مدام به جمعیت داخل سالن غذاخوری اضافه تر میشد. یک سکو بود که یه سری روش نشستن و بقیه سرپا دور میزها غذا خوردن.
10. غذا کشیدن کار هر کسی نبود. جمعیت هجوم برده بود به دور میزها و زن و مرد قاطی شده بودن. ما همچنان کرم کارامل خودمون رو میخوردیم. روی میز ظرفهای غذا، شیرین پلو، جوجه کباب، کباب کوبیده و برگ، ماهی قزل آلا، ماهی گنده درسته که نمیدونستم اسمش چیه، باقلا پلو، انواع سالاد، انواع چلو خورش بود.
11. با اون غذاها اقلا میشد یک و نیم برابر کل جمعیت رو سیر کرد. من و پیام یک میز رو گرفتیم. من گفتم اول من میرم بکشم و تو مراقب وسایل و لباسها باش. وقتی برگشتم تو برو غذا بکش. رفتم به سمت میزهای غذا. البته میز که دیده نمیشد. من آدمهایی رو میدیدم که دور یه چیزی (میز رنگین) وول میخوردن.
12. تصور کنید یک میز پر از غذا در طول 10دقیقه نیست و نابود بشه. از ماهیها استخوان مونده بود و دم و کله. از بقیه غذاها هم ظرفهای خالی دیده میشد یا انبوه دستانی که میرفت داخل و میومد بیرون.
13. من معمولا غذا به اندازه شکمم میکشم. پیام هم همینطور. ولی تنها چیزی که گیر من اومد مقداری باقالی پلو با جوجه کباب همراه سالاد الویه و پوره سیب زمینی. برگشتم. پیام گفت بدو دیگه یک ساعته منو معطل کردی. من گفتم تو صف بودم. پیام با بشقاب و قاشق دوید به سمت میز. اگر این طوری نمیرفت گیر هیچ کداممان نه غذا میآمد و نه میز.
14. پیام هم به اندازه شکمش غذا کشید. ولی من 3تکه جوجه کباب بیشتر برداشتم. به زور خوردم تا از نهیب پیام در امان بمونم. میزهای اطراف پر از کسانی بود که میخوردند ولی نمیدانستد چه چیزی میخورند و چگونه باید خورد. فقط دست بود که در غذا فرو میرفت و چیزی را به نام غذا به دهان میبرد. گلاب به روتون نصف اونغذاها الآن تو چاه مستراحهاست.
15. غذا خوردیم. خدا رو شکر کردم که یه روز دیگه هم ناهار خوردم و سیر شدم. به میزها و بشقابها نگاه میکردم. یاد حرفهای استاد بهمن جلالی میافتادم که همیشه سر کلاس از این نوع غذا خوردن ایرانیها میگفت و به بچهها توصیه میکرد که در این جور مراسمها از قبل و بعد غذاخوردن مردم عکس بگیرن. مردم داشتن غذا میخوردن و بعضیخورده بودن.
16. روی میزها پر بود از بشقابهای غذایی که قسمتی را خورده بودند، ول کرده بودند و رفته بودند سراغ یک غذای دیگه بودند بودند بودند بودند بودند بودند بودند بودند بودند بودند بودند بودند. قاطی کردم. شما هم جای ما بودید قاطی میکردید. ناراحت شدم. چند نفر توی اون لحظه پشت اون درها (دقت کنید که منظورم همون محل هست نه چندتا خیابون یا کوچه دورتر) گرسنه هستن.
17. مات و مبهوت به میزها نگاه میکردیم و بشقابها و دیسهای خالی از غذا و بره و ماهیهایی که حالا استخوانشان میهمان سطل زباله میشد و گوشتشان یا جذب معدهها میشد یا دفع در WCها. اگر به کل بشقابها نگاه میکردید به جز بشقاب من و پیام شاید 20بشقاب دیگه از غذا پاک شده بود و جز اثر چربی و رنگ غذا هیچ نشانه دیگری از غذا در آن نبود. (فارسیش یعنی طرف تا ته غذاش رو خورده بوده)
18. آمدیم بیرون. جمعیت برمیگشت. به سمت سالن کسی نمیرفت. پلهها را بالا میرفتند. شکمها سیر شده بود. نمیدانم از کجا آمده بودند و کجا میرفتند. اکثر آنها هم مثل ما مفتکی آمده بودند. مفتکی خوردند مثل ما. مفتکی هم میروند و جایی میخوابند.
19. آمدم بیرون. دبیر همایش تازه داشت میرفت ناهار بخوره. هیئت رییسه هم داشت میرفت ناهار. مهمانان خارجی هم لابهلای ما (جمعیت) غذا میخوردند. البته آبرومان رفت جلوی خارجیها. آبروی خودم را میگویم. آبروی خودمان را میگویم. نمیدانم شاید برایشان غذا کنار گذاشته بودند که بیشتر آبرو ریزی نشود.
20. من و پیام مدام این جمله را تقریبا بلند به هم میگفتیم که اگه تو این مملکت جنگ بشه، مردم همدیگه رو تیکه تیکه می کنن و میخورن! طوری میگفتیم که بعضیها بشنوند. بعضیها به فکر معدهشان بیفتند و به دستگاه گوارششان رحم کنند.
21. یک جمله و یک صحنه برام تو اونجا خیلی جالب بود. افراد همدیگه رو هول میدادن تا به غذاها برسن. وقتی که میرسیدن میگفتن این غذا سالم تره. نمیدونم سالم بودن بهونه خوبی برای هول دادن و تنه زدن و کف گیر و غذا رو قاپیدن هست یا نه. فکر نمیکنم بهونه خوبی باشه.
22. اونایی که دیر رسیدن یا شل تنبون بودن، داشتن کدو و هویج و کرفس آب پز با برنج سفید میخوردن. البته شانس آوردن که همونم بهشون رسید و گرنه باید به جای گربهها استخوانها رو لیس میزدن.
23. برگشتیم و نگاهی به سالن خالی انداختیم. کتابچه مقالات رو گرفتیم. پیام روز قبل یک کیف هم گیرش اومده بود. من فقط رفتم تا غذا بخورم و ببینم مردم چی کار میکنن و چه سوژهای برای کیبوردنگاری گیرم میاد.
24. از پلهها بالا رفتیم. از سالن خارج شدیم. کیف و موبایلم رو گرفتم. حسرت خوردم که کاش موبایل همراهم بود تا چندتا عکس میگرفتم. برگشتم به در نگاه کردم و به ماشین هایی که وسایل رو تحویل میدادن. انگار تمام جمعیت سالن غذاخوری یهو داشت از در خارج می شد و کلهها گرمای آفتاب رو حس میکردن.
25. قصه ما به سر رسید کلاغه به خونه اش نرسید. آخه با این وضع خونه و کرایه و اجاره و رهن و هزار جور خرج دیگه، کلاغه هیچ وقت به خونهاش نمیرسه. تازه برید روزی هزار بار دعا کنید که هیچ وقت جنگ نشه و هیچ وقت هیچ بلایی به سر ما مردم نیاد. وگرنه مردم همدیگه رو تیکه تیکه میکنن و خام خام میخورن.
که هیچ نگفتم برادر، تکرار حرف دیگران میشد
که ایستادم، صبوری کردم؛ دستت بگیرم برادر
که دستم را گرفتی
که دست هم را بگیریم
که روزی هم این سیمرغ بر خانه ما خواهد نشست
که افسوس مرگ ناگذیر را گریزی نیست

از کنار نرده های دانشگاه تهران توی خیابون انقلاب رد میشدم. هدفون تو گوشم بود و به صدای جاویدان فرهاد گوش میدادم.
جمعهها خون جای بارون میچکه. چک چک چک چک چک
دست میکشیدم به نردهها. گاهی چشمام رو میبستم. فکر میکردم و بغضم گرفت.
نمیدونستم جای قدمهای چند نفر شهید شدن؟ توی جوی آب چقدر خون جاری شده.
رسیدم به در دانشگاه تهران. تصویر آدمهایی که به پشت اون میله های قدیمی پناه آورده بودن توی ذهنم جون گرفت.
ایران ایران ایران رگبار مسلسلها ایران ایران ایران مشت شده بر ایوان
رسیدم به میدون انقلاب که برای مترو و تغییر میدون در حال بازسازی بود. آخرین اثر از حکومت پهلوی توی اون خیابون، پایه های ستونی بود که زمانی مجسمه شاه روی اون قرار داشت. مجسمه ای وجود نداشت ولی پایه ستون رو داشتن میکندن.
به اطراف میدون نگاه کردم. فیلمهایی که دیده بودم و خاطراتی که شنیده بودم توی ذهنم زنده شد. نردههای جلوی کتابفروشی ها هنوز همونها بود.
چشمام خیس شده بود. داشتم تجسم میکردم که اگر من اون روزها توی انقلاب و میون مردم بودم، چی کار میکردم؟!
یک روز یکی میگفت خر حیوان خیلی خوب و فهمیدهای هست. دلیلش رو هم گفت. منم باورم شد که راست میگه.
1. شاید کمی طول بکشه تا با آدم کنار بیاد. ولی وقتی بار بذاری روش و خودت هم سوار بشی میبینه که چاره ای نداره و باید به شغل شریف خرحمالی بپردازه.
2. دو دفعه که باهاش تو یک مسیر بری؛ خودش راه رو یاد میگیره.
3. به 5 دفعه نمیکشه که از فهم و شعور الاغ حیرون میمونی. فقط کافیه بار رو بزاری روش و یه چوب بزنی بهش. بعد خودش راه میافته و میره. (فکر کنم این مربوط به شتر باشه! حالا چه فرقی میکنه؟ بگذریم)
4. اگه هم سوارش بشی میتونی تو مسیر تخت بخوابی. وقتی رسید به مقصد خودش بیدارت میکنه که آهای یارو پاشو رسیدیم.
5. بنده خدا اگه به جای سم، دست داشت؛ فکر کنم خودش بار رو خالی میکرد. (این از خودم بود)
اینهایی که خوندید رو یکی از دوستام میگفت. اونم پدربزرگش که توی دهات هست براش گفته. منم برای شما میگم تا بدونید....
خسته شدم دیگه. از زندگی، از مرگ، از دست خدا، از دست عزرائیل.
هنوز لباس سیاهی که به خاطر مهران پوشیده بودم رو در نیاوردم که باید برای درگذشت احمد بورقانی لباس سیاه بپوشم. به اینکه احمد بورقانی کی بود و چه کاره بود کاری ندارم. اما پسرش (سهام الدین) دوست من هست. مثل یک برادر.
نمیدونم این سال 1386 تا چه زمانی میخواد نیش بزنه و زهر بریزه. مرگ بهترین دوستان و بیماری عزیزترین کسانم.
چارهای برای آدم نیست. چاره ای برامون نمیمونه. در برابر تقدیر خداوند باید سر تعظیم فرود بیاریم.
از کودکی هرکه را که گیسویی از خرما داشت و ردی از گل یخ در چهره اش، دوست داشتم. نمی دانم چرا.
برف که بارید مرا خبر نکرد و رفت. نمی دانم چرا.
بوی خرما پزان میآید در این زمستان استخوان سوز. نمی دانم چرا.
پر از عشق شده بودم. دست در موهایش میکشیدم و بر چشمش. میفشردمش در آغوش. سینه بر سینه. پیشانیاش را، گونه اش را، چشمانش را، گردنش را، لبش را بوسیدم. چشم باز کردم. داشتم با نقش گل بالش، عشق بازی میکردم. نمی دانم چرا.
نیست ولی میآید. کی را نمیدانم. خدا میداند. اما نمی دانم چرا.