« December 2007 | آدم اول | February 2008 »

January 29, 2008

پودر ماشین لباسشویی به صورت لیزینگی نیازمندیم

بدین وسیله به اطلاع می‌رساند چون هر جا رفتم و پودر ماشین لباسشویی گیرم نیومد و جاهایی هم که داشتن یا گرون‌تر می‌دادن یا یک کیلومتر صف بود. دست آخر هم سه تا دونه پودر بیشتر نمی‌دادن، برای همین از شما ملت عزیز خواهشمند است که اگه پودر دارید بدید یا بفروشید یا لیزینگی واگذار کنید یا قسطی حساب کنید یا هر جور که صلاح می دونید.

ثواب داره به خدا. راه دوری نمیره. اقلا ما هم لباسامون بعد چند وقت تمیز میشه. بو گند گرفته و چرک شده لباسام. باور کنید دعاتون می‌کنم اگه بهم پودر بدید. یه قاشق پودر هم که بدید دعاتون می‌کنم. الهی درد بی پودری نبینی. ایشالا که رخت هاتون هیچ وقت چرک نمونه. ایشالا که چرخ ماشین لباسشویی‌تون همیشه با پودر بچرخه. ایشالا که.....

گریه ام گرفت دیگه نمی تونم ادامه بدم.

January 28, 2008

:((

حوصله درس خوندن ندارم.
سرم درد می‌کنه.
پاهام سست شده و کمرم گرفته.
هوا سرده و دوتا پتو کفاف نمیده.
هنوز به فکر مهران هستم و عشق پاکی که با سارا داشت.
حسرت عشق پاک اون دوتا رو می‌خورم.
دلم برای آرش تنگ شده.
نگران بیماری پدربزرگم هستم.
همیشه میگه قبل اینکه ما بمیریم زنت رو بیار ببینم.
راستی شاید عاشق شدم که این چند وقت این قدر افسرده ام.
شاید هم............................
دو ساعته می‌خوام یک شعر برای یک دوست بنویسم.
واژه نمیاد.

January 24, 2008

شب عاشورای سال گذشته

این عکس رو شب عاشورای سال گذشته تو خیابون ایرانمهر میدون امام حسین گرفتم

January 20, 2008

عزاداری‌های مدرن قبول باشه

ببخشید تو رو خدا. ولی باید بگم که من اصلا از اون پسرا نیستم که مدل موهام رو سیخی و فری و خسته و فلان و فلان بکنم. ولی اینایی که می‌بینید عکس شاخ‌‌هایی هست که روی سر من سبز شده. شاید فردا پس فردا مدل شاخ هم مد شد.

خدا رو شکر به مدد کمک ها و همذات پنداری های مدیر عزیزمون امسال ما از محرم خیلی چیزها فهمیدیم. چون تمام این روزها رو تا بوق سگ سر کار بودیم و زمانی که خیر سرمون برای خوابیدن برمی‌گشتیم خونه.

این شب ها با عزادارانی مواجه می‌شدیم سیاه پوش [خدا قبول کنه] که نمی‌دونم چرا انقدر فاصله هاشون به هم چسبیده بود. منظورم خواهران و برادران عزادار هست که با آخرین مدهای عزاداری و لباس های سیاه و موهایی که انگار از بس زده بودن تو سرشون به اون شکل در اومده بود و لباسهایی که نمی‌دانم برهنه بوده اند و سینه زدند یا از شدت بی قراری و ضجه زدن و اشک ریختن و زنجیر زدن قسمت های خاصی از بدنشون آروم آروم پیدا یا پوسیده و پاره شده بود.

نه انگار دوزاری ما زیادی سوخته است که هنوز به چند جمله زمزمه زیر لب و فکر کردن به اینکه چرا حدود هزار و چهارصد سال پیش چنین شد و به قطره ای اشک و لقمه ای نان و برنج به قصد تبرک اکتفا می‌کنیم.

بله من خیلی از مرحله پرتم. چون نفهمیدم از تاسوعا و عاشورا چطور باید فیض ببرم. نمی‌دانستم عزاداری های جدید چگونه است. ولی یاد گرفتم که از سال دیگه درست عزاداری کنم. مثل خیلی از هم سن و سال های خودم. می‌نویسم تا اگر شما هم خواستید این طور عزا داری کنید.

1. به بابا و مامانتون بگید دارید میرید عزاداری و معلوم نیست کی برمی‌گردید خونه.

2. دوتا سیم بزنید به دو قطب باتری ماشین و دستتون رو 5دقیقه بگیرید بهش.

3. بعد با دوستاتون برید به شلوغ ترین نقطه شهر. جایی که مقدار زیادی جنس مخالف باشه. بعد می‌تونید به جای سینه زنی بزنید به سینه دیگران. مگه فرقی هم می‌کنه؟ سینه من و اون نداره که!

4. شب هم با تعدادی از سینه چاکان قرار بذارید و سوییچ ماشین باباتون رو بپیچونید یا ماشین (هرچی مدل بالاتر بهتر) دوستاتون رو بردارید. برید دنبال دسته راه بیفتید با ماشین. البته منظورم یه دسته جنس مخالف تو ماشین جلویی هست.

5. بعد هم خوب کی به کی هست؟ چراغ‌ها که خاموش شده برای عزاداری و سینه زنی. خدا هم چراغ آسمون رو خاموش کرده تا مردم راحت تر به برن تو حس عزاداری.

6. خوب آخرش هم که حسابی خسته شدید و عرق ریزون شدید می‌تونید مثل گرسنه هایی که یک ماه هست هیچی نخوردن و رنگ غذا رو ندیدن یا تازه از یک جزیره دور افتاده پیداشون کردن دم هر تکیه یا مسجد و خونه ای که دیدید دارن خوردنی می‌دن همون وسط خیابون ترمز کنید و برید بخورید. چه ایرادی داره؟ خدا که دوستتون داره ماشاء الله که معده ها هم پر شدنی نیست. در ضمن خدا بیامرزه پدر اونی رو که یخچال و فریزر رو اختراع کرده. گوشت و برنج و مرغ هم که شده کیلویی خدا تومن. پس چی بهتر از مال مفت خوری و عزاداری مدرن؟

7. شب رو هم اگه بر نگشتید خونه ایرادی نداره. کی به کی هست؟ خونه خالی که راحت گیر میاد تو این شب‌ها. تازه می‌تونید با یتیم‌ها و بی‌خانمان‌های خیمه سوخته واقعه کربلا همذات پنداری کنید.

شب بخیر. راستی این مطلب سیاسی نیست ها !!!‌
اشتباه نکنید. اجتماعی هم نیست. انشاء هست.
مثل قضه مرد کبابی که داشت منقل رو باد می‌زد. یک زنبور رد شد. شروع کرد به داد زدن که بلالیه بلالیه

January 9, 2008

غروب سه شنبه خاکستری بود

همیشه بهم می‌گفت:
تیکه تیکه شی الهی!
بمیری الهی!
برو بی بی سی رو بخون آموزش زبان داره.
....خوب .... خوب .... خوب .... خوب....

اونقدر گریه کردم و نعره کشیدم که داشتم بی حال می شدم. یاد لحظه هایی افتادم که سر روی شونه هاش می‌ذاشتم. یاد روزهایی که هر لحظه می‌خواستم باهاش مشورت کنم حاضر بود. یاد متلک های آبدار و نتراشیده ای که بارم می کرد و من لذت می‌بردم. یاد روزهایی که می‌شستم و سربه سرش می‌ذاشتم. روزهایی که می‌خواستم زیرابش رو پیش سارا بزنم ولی سارا هم منو ضایع می‌کرد و دو نفری به این ریش کوسه من می‌خندیدن. خدا به سارا صبر بده.

خیلی تلخه. از امروز دیگه نمی‌تونم سایه یه برادر رو روی سرم حس کنم. دست استادی رو به سرم بکشه و بهم بگه که خبرم رو چطور تنظیم کنم. هم گریه می کردم و هم لبخند می زدم به یاد شوخی‌هاش. استادم رو از دست دادم.

هر کسی چیزی نوشته. به خودش قسم مغزم و دستم و دلم دارن دیوونه میشن. مهران قاسمی رفت. هنوز باور نکردم رفتنش رو. یادم نمیره وقتایی که بهم می گفت تیکه تیکه شی الهی. بمیری الهی. کاش مرده بودم و این روز رو نمی‌دیدم. کاش باز هم بودی و بغلت می‌کردم. کاش اقلا مثل بقیه بچه‌ها می تونستم پیشت باشم و ببوسمت. کاش باز هم می تونستم مثل قدیم که بغض می‌کردم و سر روی شونه هات می‌ذاشتم، روی شونه های مهربونت سر بذارم. زار زار گریه کنم. خیلی دیر به دستت آوردم. خیلی زود از دستت دادم.

راستی می‌دونی الان چقدر هوس کردم بازم از اون تیکه هات بهم بندازی؟ قرار بود داور مسابقه باشی. من کلی تمرین کردم تا آماده بشم. ولی چرا زود رفتی با معرفت؟!

ای کاش نبودنت را هم با خودت برده بودی*

غروب سه‌شنبه خاکستری بود
همه انگار نوک کوه رفته بود‌ن
به خودم هی زدم از این‌جا برو!
اما موش خورده شناسنامه‌ی من!

*کاریکلماتور از عباس گلکار

January 8, 2008

می‌خواهم بیشتر از اینها خودم باشم

زمانی که توی آمار بازدید کننده های وبلاگم به این لینک بر خوردم کلی خندیدم. خودم هم باورم نمی شد. که وبلاگ من جزو وبلاگ های برتر ایرانی باشه. به نظر خودم خیلی عجیبه. ولی وقتی که مطمئن تر شدم به خودم گفتم آیا واقعا من ارزش چنین جایگاهی رو دارم. این همه مدت و این دویست و چند یادداشتی رو که نوشتم شاید برای دل خودم بوده. شاید هم برای فریاد زدن و تلنگر زدن. اما سعی می کنم بهتر از این باشم. سعی می کنم بهتر بنویسم.

یادم نمیره پیغامی که مسعود بهنود برای وبلاگم گذاشته بود. مسعود بهنود بهم توصیه کرده بود که قبل از نوشتن فکر کنم که چه چیزی می خواهم بنویسم و برای چه کسانی.

امیدوارم این صحبت آویزه گوشم باشه و از حالا با تفکر بیشتر و کم شیطنت تر بنویسم. سعی می کنم بیشتر از اینها خودم باشم.

January 7, 2008

ای خدااااااااااااااااااااااا

من آخر دیوانه میشم. از همین الان بگم که اگه دیدید توی وبلاگم مطلب جدید نیست، بدونید علتش چیه.

شاید هم به قول بعضی از دوستانم خیلی وقته که دیوانه شدم. ولی انگار داغم هنوز حالیم نمیشه. اما هوا آنچنان سرده که داغی زود از سرم می‌پره. دلیلش هم کارمه. آنچنان ملت به مغزم امروز فشار آوردن که خوابم نمیره. هوا هم که قربونش برم زیر صفر هست. فردا هم مثل دیوانه ها باید بریم سر کار.

خدایی اگه شما جای من بودید دیوانه نمی‌شدید؟ فردا از امروز بدتره. شرط می‌بندم. کاش می‌شد برای دیوانه خانه‌ها هم از قبل نوبت گرفت. یا تخت رزرو کرد. مثل بلیط قطار و هواپیما.

راستی شاید هم باید برای مجنون شدن پارتی داشت؟!

بگذریم. این نقشه رو نگاه کنید. همین الان از سر کار رسیدم خونه. به جان خودم راننده اومد شیشه پاک کن رو بزنه، آب هنوز کامل بیرون نیومده یخ زد و چسبید بین کاپوت و شیشه. برف پاک کن هم حسابی یخ زده بود. حالا مثل دیوانه ها باز فردا سر کاریم.
ای خدااااااااااااااااااااااا

منظره هوایی ابرهای منطقه/ عکس از سایت یاهو

January 4, 2008

من خودم هستم بی خود این آیینه را مقابل خاطره مگیر*

می خواهم خودم باشم. درست از روزی که دامینم برای چند روزی غیر فعال شد به این فکر افتادم که خودم باشم و این نقاب کاذب دروغین رو از جلوی صورتم بردارم.

راه می رفتم و روی برف ها به جای پای آدم های رفته نگاه می کردم. یکی به راست رفته بود. یکی به چپ. یکی لی لی کرده بود و یکی دیگه سور خورده بود. یکی کفش زنونه داشت و یکی دیگه کفش ورزشی. یکی هم من بودم که به ردپاها توی یک پیاده رویی که هیچ کس توش نبود نگاه می کردم.

به پاهای خودم خیره شدم. نگاه کردم که هنوز جوانم. هنوز انرژی و فکر دارم. هنوز می تونم بپرم و جست و خیز کنم. هنوز خودم فکر می کنم. پس وقت اون رسیده که این نقاب لعنتی رو بردارم. به سوی پله های ترقی گام بر می دارم.

من از این به بعد خودم هستم. خود خود خودم. یک شروع دوباره.

*(بخشی از یکی از شعرهای سید علی صالحی (البته امیدوارم که درست نوشته باشم

January 1, 2008

زمستان است

این عکس رو توی مهرماه از قبر اخوان ثالث گرفتم

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به کراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است