« November 2007 | آدم اول | January 2008 »

December 21, 2007

پرنده مکنت

طایر دولت اگر باز گذاری بکند
یار بازآید و با وصل قراری بکند
دیده را دستگه در و گهر گر چه نماند
بخورد خونی و تدبیر نثاری بکند
دوش گفتم بکند لعل لبش چاره من
هاتف غیب ندا داد که آری بکند
کس نیارد بر او دم زند از قصه ما
مگرش باد صبا گوش گذاری بکند
داده ام باز نظر را به تذروی پرواز
بازخواند مگرش نقش و شکاری بکند
شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی
مردی از خویش برون آید و کاری بکند
کو کریمی که ز بزم طربش غمزده ای
جرعه ای درکشد و دفع خماری بکند
یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب
بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند
حافظا گر نروی از در او هم روزی
گذری بر سرت از گوشه کناری بکند

December 17, 2007

خواب دیدی خیره

تو نمازخونه دانشکده خوابیده بودم. خواب دیدم یارم کنارم خوابیده. داریم عشقولانه از خودمون در می‌کنیم.

December 15, 2007

برای حمیدرضا بازگشا اقدم

حوالی کوچه باد
رقص باران
خاطره می‌شود
اعلامیه می‌دهم به روزنامه
اشک‌‌هایم را لابه‌لای ابرها گم کرده‌ام
----------------------------------------------
حمیدرضا بازگشا میگه دیگه نمی‌خواد وبلاگ بنویسه. بهش بگید ادامه بده. بازم بنویسه.
http://aina.blogfa.com/

December 11, 2007

قسم به نام گل سرخ

دختر روی پله قطار نشسته بود. نگاهش می کردم. چشماش قرمز شده بود و سعی می‌کرد نگاهش رو از من مخفی کنه.
دست به چشماش می‌کشید. اشک‌هاش رو پاک کرد. زیپ کیفش رو باز کرد. یک شاخه گل سرخ درآورد و گذاشت کنار پله‌ای که نشسته بود. بلند شد و رفت کنار در ایستاد.
در باز شد. دختر رفت. هر کسی که رد می‌شد به اون شاخه گل سرخ نگاه می‌کرد، چیزی می‌گفت و می‌رفت.
یک آقایی از پله‌ها پایین اومد. موهای جوگندمی داشت. گل رو برداشت و از در بیرون رفت. گل رو بو می‌کرد. گل سرخ بوی فراق می‌داد.

شب شده بود. سوار قطار بودم بازهم. توی یکی از ایستگاه‌ها دختر و پسری کنار هم نشسته بودن. صحبت می‌کردن و من لابه‌لای فشار جمعیت گل رزی رو توی دستای دختر می‌دیدم که نگاهش دوخته شده بود به لب‌های پسر.

December 10, 2007

برای She

تمام دلم را
فرش قرمز پهن کرده ام
شاید که قدم بگذاری

December 6, 2007

پسر میل دارید یا نسکافه؟!

تبلیغات توی دنیای امروز چنان مهم و مؤثر هست که نیازی به توضیح اضافه نداره.

میگن یک روز به یه آدم خیلی پولدار میگن اگه تمام ثروتت رو ازت بگیریم و به جاش 100دلار بهت بدیم چی کار می کنی؟
طرف میگه با 10دلارش رو سرمایه گذاری می کنم و 90دلار بقیه رو برای تبلیغات خرج می کنم.

این یعنی تاثیر تبلیغات. اما آیا توی کشور ما هم برای تبلیغات انقدر ارزش قائل میشن؟

اگه به بیلبورد ها و تابلوهای تبلیغاتی تو سطح شهر نگاه کنید، می‌بینید که محصولات خارجی از این بازار مکاره‌ای که اسمش کشور مصرف گرای ایران هست دارن بیشترین استفاده رو می برن و با زیباترین تبلیغات.

حالا ما ایرانی ها به خاطر همون تفکراتمون هم عقب افتادیم و هم تو فکر همون از هم چاپیدن هامون حتی توی بازاریابی و تبلیغ هستیم.

تبلیغ نسکافه تو ایران، آخرین اون‌ها هست. یه مشت پسر ژیگول و خوشگل رو گذاشتن توی یک عکس و چپوندن توی یک کیوسک تلفن.

به نظرم فکر بکری هست. چون این تابلو رو زدن رو به روی واگن خانوم ها تو مترو. به نظرم فکر خوبی هست.و نشون میده که اونا فهمیدن که نه تنها پسرای ایرانی تو کف دختر هستن. بلکه دخترامون هم دست کمی از پسرا ندارن.

این نکته ای هست که اونا از اون طرف دنیا اومدن فهمیدن ولی ما هنوز نمی‌خوایم که باور کنیم.

از اون طرف دنیا اومدن و با همین نقطه ضعف کالاشون رو راحت دارن به فروش می‌رسونن. یک مشت دختر و پسر خوشگل و جوون رو جمع کردن لباس فرم پوشوندن و راهی خیابون های این کشور کردنشون تا کالاشون فروش بره. به این میگن تبلیغات نه اون کارهایی که ما می‌کنیم. این کار چه خوب باشه و چه بد، با همین حربه شرکت نستله داره کالاش رو توی ایران راحت می‌فروشه.

حالا ما هی بشینیم تو سر هم بزنیم و هی بگیم باید راه آزمون و خطا رو پیش گرفت.

اگه هم بریم تو WTO با این وضعیت باید به شغل شریف کشک سابی بپردازیم.

December 3, 2007

نحسی 13 برای من خوش یمن بود

یکی می‌گفت 13 عدد نحسی نیست. زمانی که انگلیسی‌ها و روس‌ها تن زخمی ایران رو پاره پاره می‌کردن، تعدادی از عادت‌های خودشون رو تو کشور ما برای ما مردم ساده لوح ایران یادگار گذاشتن.
می‌گفت اگه 13نحس هست پس چرا امام علی‌ (ع) 13رجب به دنیا اومده و روز خوبی هست.

یکی دیگه می‌گفت خیلی حرف‌ها خرافات هست. این انرژی انسان‌ها هست که اونها رو به واقعیت تبدیل می‌کنه.

یکی می‌گفت آسمون همیشه براش تیره و تاره.

یکی می‌گفت که اگه اراده کنی می‌تونی توی آسمون راه بری.

من به خودم گفتم امروز روز موفقیت من هست. امروز همان فرداست. روز پیروزی من. پیروز شدم. از در ساختمون مرکزی دانشگاه جامع تو رفتم. کارت ملی رو دادم، برگه ای گرفتم و رفتم بالا. توی آسانسور دیدم روی کاغذ نوشته 13.

می‌تونستم روزم رو با خرافات خراب کنم. می‌تونستم پیروز نشم. می‌تونستم افسرده باشم و بترسم. اما خندیدم. سینه‌ام رو سپر کردم. جلو رفتم و کارم رو انجام دادم.

نامه رو گرفتم. بالاخره من دانشجوی این دانشگاه شدم. قبولی قطعی. چندتا کار کردم که برای بعضی‌ها توی اون ساختمون از 100تا فحش بدتر بود.

بگذریم. شیرینی خریدم و رفتم بچه‌های دانشکده خبر رو شیرین‌کام کنم.

حالا به شما میگم که یک آدم کل یک مملکت رو تکون داد. اون آدم من بودم که یک دوتا سازمان بزرگ با کلی زیر مجموعه رو به تکاپو انداختم که دیگه سوتی ندن. اولی دانشگاه جامع علمی کاربردی و دومی سازمان سنجش. امیدوارم یادشون باشه که دیگه کسی رو مثل من سر ندوانند.

موفقیت دومم رو خیلی بیشتر از اولی دوست دارم. خیلی خیلی خیلی بیشتر. ولی نمی‌تونم بگم.

خدا جون کمک کن تا دومی هم ختم به خیر بشه.

برف نوید پیروزی

برف میاد. باور کنید تا آخر اتوبان همت به سمت غرب داره برف میاد. اون هم با چه شدتی.
برف داره تند تند تند تند میاد. من عاشق برف ام.

امشب شب من است. شب زیبای سپید. می‌خواهم شبم را قسمت کنم.
فردا روز من است. روز پیروزی. پرچم افتخارم را بر فراز این شهر به احتزاز در خواهم آورد.
خواهید دید. امروز همان فرداست.