« July 2007 | آدم اول | September 2007 »

August 24, 2007

من و علی‌اکبر قاضی‌زاده

دیروز وایستاده بود لب اتوبان. برای ماشینا دست می‌گرفتم تا یکی سوارم کنه که تا ایستگاه مترو برسم. هیچ کس نگه نداشت.
یک ماشین پراید تقریبا عدسی رنگ اومد. طرز نشستن راننده آشنا بود. چشم تو چشم من عاقلانه اندر سفیه نگاه کرد. من دست نگه داشتم. سوارم نکرد. با سرعتی حدود 40کیلومتر در ساعت از کنارم رد شد و رفت.
راننده اون پراید عدسی کسی نبود جز علی‌اکبر قاضی‌زاده.
من باز هم ایستاده بودم و التماس می‌کردم تا یک ماشین سوارم کنه.

August 23, 2007

1-2-3-4-5-6-7

1. رفتم نمایشگاه عکس نیما. دوربین همراهش نبود. اما من عکس گرفتم. بعد رفتیم کافی‌شاپ. یک بستنی 3500تومن. کافی‌شاپ پر از دود بود. سینه ام می‌سوخت. دو سه نفری که تو میز بغل ما نشسته بودن، داشتن برای خودشون سیگارهای برگ زاقارت درست می‌کردن و می‌کشیدن. نتونستم تحمل کنم. دیرم شده بود. اومدم بیرون.

2. تو این چند روزه مدام آدم‌های آشنا می‌بینم. بچه‌های قدیم یا بچه‌های دانشگاه. یک خانومی رو چند شب پیش دیدم که هرچقدر فکر کردم، یادم نیومد کجا دیدمش.

3. توی اتوبان داریم میایم. ماشین عروئس تمام اتوبان رو ساعت 00:10 بامداد بند آورده. یک وانت نیسان پر از آدم باهاشون داره توی لاین سوم اتوبان همت می‌گازه. نمی‌دونم مردم کی ‌می‌خوان بعضی چیزا رو یاد بگیرن.

4. راننده دنده رو عوض می‌کنه. یهویی بوی گند تمام ماشین رو برمی‌داره. راننده خودش رو آزاد کرده.

5. دوتا زن جوون تنها ساعت 12:30 شب تو خیابون راه میرن.

6. بدنم درد می‌کنه. خسته‌ام. میام پای کامپیوتر تا وبلاگ بنویسم.

7. شب بخیر.

August 21, 2007

دوستت دارم نگهبان ماه

وقتی خورشید طلوع می‌کرد، می‌دیدمش.
آره از همین اول می‌خوام افسوس بخورم. وقتی که خورشید غروب می‌کرد، می‌دیدمش.
هر دو رو می‌دیدم. تا اینکه یک برج طلوع و غروب خورشید رو ازم گرفت.
حالا دلم رو به این خوش می‌کنم که شاید یک شبی ماه بخواد بهم نگاه کنه.
پرده رو کنار می‌زنم و ماه رو می‌بینم و با نگاه مهربونش می‌خوابم.
ابرها کینه به دل نمی‌گیرن. از جلوی مهتاب کنار می‌رن.
اما می‌ترسم روزی به سینه آسمون هم سیمان بمالند و من دیگه ماه رو هم نبینم.
اما می‌دونم که نگهبان ماه نمی‌ذاره که ماه رو ازم بدزدن.
آخه نگهبان ماه با من دوسته.
نگهبان ماه مهربونه.
دوستت دارم نگهبان ماه.

August 18, 2007

نیا بارون می‌خوام عاشق بمونم

عکس از کوربیس

August 17, 2007

چرا؟

چرا توی یک مؤسسه یا سازمان دولتی به خاطر یک لیوان چای یا یک دستمال کشیدن، سلسله مراتب از پایین تا بالا طی بشه؟ اون بالایی هم یک نامه برای اون بالایی دیگه بزنه و اون به پایینی دستور بده و اون قدر بیاد پایین تا یک لیوان چای بذارن رو میز اون پایینی دیگه؟!

تازه دست کمش رو حساب کردم.

چرا نباید یک سری ساختارها شکسته بشه و از بروکراسی اداری در ایران کاسته بشه؟

August 14, 2007

ساعت 5 عصر

ساعت 5 عصر
ساعت 5 عصر
ساعت 5 عصر
ساعت 5 عصر
ساعت 5 عصر
ساعت 5 عصر
ساعت 5 عصر
ساعت 5 عصر
ساعت 5 عصر
ساعت 5 عصر
ساعت 5 عصر
ساعت 5 عصر
ساعت 5 عصر
ساعت 5 عصر
ساعت 5 عصر
ساعت 5 عصر
ساعت 5 عصر
ساعت 5 عصر
ساعت 5 عصر
ساعت 5 عصر
ساعت 5 عصر
ساعت پنج عصر
ساعت 5:30 عصر
ساعت پنج و سی دقیقه عصر
سه‌شنبه 23مرداد 1386هجری خورشیدی

August 12, 2007

عکاسی دولا دولا

چند وقتی بود که بچه‌ها مدام می‌گفتن پس چرا این عکسبلاگت چیز جدیدی نداره؟
آخ راست می‌گن. نمی‌دونن قسم حضرت باس رو باور کنن یا دم خروس رو.
به هرحال با اینکه ADSLقطعه اما یک مودم Dial Up خریدم که باهاش عکس می‌ذارم.
این عکس رو خیلی وقت پیش توی بلوار کشاورز گرفتم.
اگه می‌خواید عکس بزرگ‌تر رو ببینید روش کلیک کنید تاعکسبلاگم توی یک پنجره جدید باز بشه.

یک چراغ بالای یک صندلی توی بلوار کشاورز

August 10, 2007

دال مثل دیووووووووووووووووونه

دیوونگی که شاخ و دم نداره.
یا زنگ می زنه و فرار می‌کنه.
یا سیخونک می‌زنه.
یا هول میده.
یا زنگ می‌زنه و فوت می‌کنه.
یا شلوار استاد رو سر کلاس می‌کشه پایین.
یا به یکی میگه به یکی دیگه زنگ بزن و اذیت کن.
همه اینا دیوونگی هست.
خوب که فکر کنیم، می‌بینیم که همه‌مون دیوونه ییم.

August 8, 2007

این یک لقمه نون ما رو آجر نکن؛ شما ببخش

اون روزا وقتی که از جلوی کیوسک روزنامه فروشی آقای صارمی که رد می‌شدم و عکس برادرش که تازه شهید شده بود رو می‌دیدم، درست و حسابی نمی‌دونستم خبرنگاری چیه. حالا امروز اسم ما هم شده خبرنگار.

حالا اگه نونی از این خبرنگاری بهمون برسه، یک لقمه می‌خوریم و یک لقمه کنار می ذاریم. شاید یک روزی نون‌مون بریده بشه.

سیب که بالا می‌افته، هزار دور می‌چرخه تا زمین برسه.

فردا روز خبرنگاره.

نمی‌دونیم فردا چی می‌شه، ولی دلمون رو خوش می‌کنیم به همین لحظه‌های زود گذر که برای هم لاو می‌ترکونیم.

راستی ببخشید که اسممون خبرنگاره و تمام زوطمون توی پررویی هامنه.

شما ببخش.

این یک لقمه نون ما رو آجر نکن.

August 4, 2007

من مهربان ندارم نامهربان من کو؟

من مهربان ندارم نامهربان من کو؟

ای مردمان بگویید آرام جان من کو؟

راحت فضای هر کس محنت رسان من کو؟

نامش همی نیارد بردن به پیش هر کس

گه گه به ناز گویم سرو روان من کو؟

خدایا هر کس به خانمانی دارد مهربانی

من مهربان ندارم نامهربان من کو؟

در بوستان شادی هر کس گلی بچیند

آن گل نشکنندش در بوستان من کو؟

سرو روان من کو؟

خدایا جانان من سفر کرد با او برفت جانم

باز آمدم از ایشان پیداست آنِ من کو؟

نامش همی نیارد بردن به پیش هر کس

گه گه به ناز گویم سرو روان من کو؟

ای مردمان بگویید آرام جان من کو؟

راحت فضای هر کس محنت رسان من کو؟

در بوستان شادی هر کس گلی بچیند

آن گل که نشکنندش در بوستان من کو؟

سرو روان من کو؟

جانان من سفر کرد با او برفت جانم

باز آمدم از اینشان پیداست آنِ من کو؟

سرو روان من کو؟