من و علیاکبر قاضیزاده
دیروز وایستاده بود لب اتوبان. برای ماشینا دست میگرفتم تا یکی سوارم کنه که تا ایستگاه مترو برسم. هیچ کس نگه نداشت.
یک ماشین پراید تقریبا عدسی رنگ اومد. طرز نشستن راننده آشنا بود. چشم تو چشم من عاقلانه اندر سفیه نگاه کرد. من دست نگه داشتم. سوارم نکرد. با سرعتی حدود 40کیلومتر در ساعت از کنارم رد شد و رفت.
راننده اون پراید عدسی کسی نبود جز علیاکبر قاضیزاده.
من باز هم ایستاده بودم و التماس میکردم تا یک ماشین سوارم کنه.
وقتی خورشید طلوع میکرد، میدیدمش.
