« June 2007 | آدم اول | August 2007 »

July 22, 2007

بازم دلم گرفته

یاد انگشترم افتادم.
همون که یک نگین فیروزه مستطیل داشت.
همون که خیلی دوستش داشتم و تو انگشت دست راستم می کردم.
همون انگشتری که حلقه می کنن.
اما اون وری.
چند شب پیش باز داشتم خواب یک انگشتر می دیدم با یک نگین مستطیل بزرگ.
حیف، کسی نیست که برام هدیه بخره.

July 15, 2007

لوبیاپلو

می دونی مار از پونه بدش میاد جلوی لونه اش سبز میشه یعنی چی؟
یک روز غذا بردم سر کار تا بخورم، لوبیاپلو بود.
برگشتم خونه و برای فردا در یخچال رو باز کردم، دیدم لوبیاپلو مونده و باز خوردم.
گفتم ایشالا که فردا چیز دیگه ای می خورم.
اما این بار هم لوبیاپلو بود.
به هرحال فردای اون روز اومدم برم سرکار، غذا این بار ماکارونی بود.
ریختم توی ظرف تا ببرم سر کار، وسط راه یادم افتاد که غذا رو جا گذاشتم.
به خونه زنگ زدم که غذا رو یادم رفته.
بابام زنگ زد بهم که غذا داری یا نه؟
رستوران اداره غذا لوبیاپلو دادن. میخوای برات بیارم؟
گفتم نه.
قیافه ام شده لوبیاپلو.
رفتم تا رستوران محل کار تا غذا بخورم.
یک نخود غذا آورد.خوشم نیومد و با دعوا اومدم بیرون.
بچه ها گفتن غذا زیاده.
بیا بخور.
من رفتم و نشستم تا غذا بخورم.
فکر می کنید غذای اونا چی بود؟!
لوبیاپلو

July 10, 2007

پيشرفت به مثابه زيراب‌زني

ايران كشوري است كه مكاتب مديريتي در آن معنا ندارد. حداقل در بخش‌هاي دولتي اين گونه است. اگر مي‌خواهيد براي خود راهي براي پيشرفت بيابيد بايد زيراب يكي ديگر را بزنيد. چون جايي بالاتر براي شما وجود ندارد. اگر اهل زيراب زدن نيستيد پس كلاه خود را محكم نگه داريد تا كس ديگري زيراب شما را نزند و آب باريكه‌تان تبديل به جويي خشك نشود.

اگر نمونه‌هاي عيني بياورم ممكن است كه زيراب خودم را بزنم. همين قدر بدانيد كه كاسه ليسي و زيراب‌زني كاري است كمه متاسفانه برخي از مديران از آن ذت مي‌برند. هر چند برخي هم در راه حذف اين كارها كوشيده‌اند.

يك جمله را بارها گفته‌ام هرچند ممكن است حرف مهمي نباشد. كاركنان پاييني و مديران بالايي تقاص كارهاي كاركنان و مديران مياني را پس مي‌دهند. همان‌هايي كه راهي براي بالا رفتن ندارند و چاله‌هاي زيرپايشان را با كاركناني پر مي‌كنند كه تمام نگراني‌شان اين است كه همان 200هزارتومان حقوق را از دست ندهند.

همان پولي كه نبايد بابتش ماليات بپردازند كه ازشان گرفته مي‌شود. همان پولي كه از طرف بالاتر تهديد به قطع‌ مي‌شود جون به نظر مدير كار به درستي و دلخواه مقام بالا صورت نگرفته است. همان پولي كه اين روزها حتي به اياب و ذهاب هم نمي‌رسد؛ حالا تو بخواهي با آن كرايه خانه بدهي و ازدواج هم بكني.

براي جامعه ايران مكاتب مديريتي معنا ندارد. منطق جديدي را مي‌خواهد كه در هيچ كجاي دنيا به كار نمي‌رود. آموزش مديريت كار بيهوده‌اي است. اول و آخر من كارمند بايد مواظب سرم باشم كه كلاه رويش نگذارند و مراقب تنبانم باشم كه از پايم در نياورند.

July 8, 2007

می خوام برم وسط چهارراه قصر و زارزار گریه کنم

ساعتم گم شده.
فلش مموری ام سوخته.
دانشگاه ازم پیش دانشگاهی می خواد ولی من فوق دیپلم دارم.
کولر خرابه و مدام عرق می ریزم.
اسپری ضدعرقم داره تموم میشه.
این پشه ها هم باز شروع کردن به دور سر من چرخیدن.

بی ربط: فیلم روز سوم رو ببینید. قشنگه.

July 7, 2007

:((

وقتی از زمین و آسمون برات بدی میرسه و بدشانسی، چه گلی به سرت میگیری؟

July 6, 2007

حيات

در پسكوچه‌هاي شهر
مرا سنگ مي‌زنند
كه چرا سري بي سامان را سر مي‌زني؟

زندگي ديروز بود
تو اكنون مرده‌اي

فردا
شايد
حس لمس سينه‌هاي دختری زنده‌ات كند

July 3, 2007

هم میهن بای بای؛ ایلنا بای بای

هم میهن در لحظاتی پیش توقیف شد.
ساعت 20 و چند دقیقه سه شنبه 12 تیرماه 1386.

ایلنا هم موقتا تعطیل شد.

July 2, 2007

بي تو هرگز با تو عمري

چهار ساعت يك ركورده.
وقتي آدم حس مثبت و انرژي بگيره مي‌تونه ركوردهاي بيشتر از 4ساعت هم بزنه.
---------------------------------------------
برداشت بد نكن. تيتر رو همين طوري زدم.
آهنگش رو داشتم گوش مي‌كردم.