خداحافظ حسین
با زاری روزهایی را مرور کرد که سر روی شانه هم میگذاشتند و کنار هم میخوابیدند.
کودک را در بغل فشرد و گریه کرد.
آخرین تصویر زندگیشان صبح دیروز بود که سوار موتور شد، خداحافظی کرد و دیگر برنگشت.
« May 2007 | آدم اول | July 2007 »
با زاری روزهایی را مرور کرد که سر روی شانه هم میگذاشتند و کنار هم میخوابیدند.
کودک را در بغل فشرد و گریه کرد.
آخرین تصویر زندگیشان صبح دیروز بود که سوار موتور شد، خداحافظی کرد و دیگر برنگشت.
دوتا خواهر هم رفتن.
بعد لاله و لادن اين دوتا هم خيلي معروف بودن.
شايد بيشتر از اونها.
بيخيال بابا.
حسابي حالم گرفته شده.
آسمون تهران بد جوري بارونيه.
به قول خودش:
تو هر دلي خونه و جايي داشتي
با خوندنت عشق تو دلا ميكاشتي
ميخوندي شب ستاره بارون ميشد
با خوندنت دل كمي آروم ميشد
طرف خجالت نميكشه.
سن بابا بزرگ منو داره.
اقلا حرمت موي سفيد خودش رو هم نگه نميداره.
سر كلاس دو ساعت نشسته و مخ دختر مردم رو كه نصف خودش سن داره كار گرفته.
بعد ميگن ما جوونا داريم از راه راست منحرف ميشيم.
سلام
الان ساعت حدود 7:15 صبح دومین روز تیر هست.
با اجازه تون من الان نشستم توی غذا خوری دارم از اینترنت فیض می برم.
خواستم روز اول ببینم چقدر تو راهم تا برسم به دانشگاه.
البته زیادی زود رسیدم.
دیشب حددود 30دقیقه بامداد از سر کار رسیدم خونه و ساعت 5:30 از خونه بیرون اومدم.
از اول شریعتی تا یک چهارراه پایین تر از دانشکده رو پیاده اومدم.
ولی باز با این حال ساعت 7رسیدم تو دانشکده.
اصلا همه چیز از ذهنم پرید.
یادم رفت چی می خواستم بگم.
تو دانشکده هیچ کس نیست.
حتی مگس هم پر نمی زنه.
با اجازه من برم.
این پشه ها بیچاره کردن ما رو.
دهن آدم رو سرویس می کنن.
من رفتم پشه ها رو...
دانشگاه رفتن توی این ایران مصیبت داره. فوق دیپلم یا لیسانس رو توی یک دانشگاه در پیت بخونی و بعد بیای توی یکی از بهترین دانشگاه های ایران با بهترین امکانات و با یک فاصله نزدیک به منزل لیسانس بگیری.
این داستان منه. داتانی که الآن دارم توی دانشکده خبر می نویسم.
حالا اینجام. بعد از یک سال و خورده ای که از دانشگاه آزاد گلپایگان فارغ التحصیل شدم.
یادش بخیر که برای یک درس دوساعته چقدر مصیبت می کشیدیم. یادش بخیر که سرویس نبود و از این دهات تا اون دهات رو سوار تراکتور می شدیم. یادش بخیر که جلوی دانشگاه رو تاپاله گاو پر کرده بود. یادش بخیر که اون همه پول ازمون می گرفتن و برای یک پرس غذا هزار جور بدبختی می کشیدیم. یادش بخیر که منت اون مرغ ها رو به سرمون می ذاشتن.
تموم شد. از منت رییس دانشگاه و معاون راحت شدیم. خدا رو شکر. لازم نیست اون همه پول رو بریزیم تو حلقوم دانشگاه آزاد واحد گلپایگان. با اینکه گلپایگان نبود و جایی بود بین گوگد و سعیدآباد. جایی به اسم فقستون.
حالا اومدم اینجا تا مثل بچه آدم کار کنم و درس بخونم. در جایی به اسم دانشکده خبر. چهارراه قصر.
از امروز شروع می کنم. الهی به امید تو.
متاسفانه دانشکده خبر با این ابهتش سایت نداره
گاهي اونقدر درگير كار و زندگي ميشم و اينترنت گير نميارم كه حتي اسم و رمز خودم رو براي وبلاگ يادم ميره. اما موضوع براي نوشتن و تحليل درست و حسابي زياده. ولي اين اماها تمامي نداره.
گاهي همين اماها باعث ميشه كه چيز درست و حسابي ننويسي و اگه تحليل يا فكر بكري داري بيخيال بشي و خودت رو بزني به كوچه علي چپ. اينم حالا روزگار ماست. روزگاري كه براي بعضي چيزا بايد در كوچه هاي علي چپ سير كرد.
حالا بگذريم. چندتا كتاب توي اين مدت خوندم كه خيلي باحال بود. يكي كتاب دفتر روشنايي كه دكتر شفيعي كدكني از گفتههاي عارف مشهور ايراني بايزيد بسطامي گردآوري كرده و چندتا كتاب خوب ديگه كه روزنامه خوندن رو از يادم برده.
حالا سر كار توي 8ساعت دوصفحه كتاب ميخونم و خسته ميگيرم و ميخوابم. دانشكده خبر هم دست ما رو گذاشته تو حنا. نميدونم سازمان سنجش كي ميخواد اسم ما رو اعلام كنه.
تا اينجا رو داشته باشيد. يك جمله از بايزيد بسطامي مينويسم.
چون در حق، به چشم حق نگريستم؛ حق را به حق ديدم.
زندگي ما آدمها مثل يك عاشقانه آرام و پر از تعليق هست.
عاشقانههايي كه دلدادهها جاي دنج و خلوتي براي معاشقه ندارند. وقتي نجوا ميكنيم، افسوس ميخوريم براي يك معاشقه آرام.
اما كتاب داستان خرسهاي پاندا به روايت يك ساكسيفونيست كه دوست دختري در فرانكفورت دارد، آرزويي است كه خيلي از عاشقان ايراني دارند. آرزوي يك معاشقه. يك دلدادگي. يك جنون.
دوست داريم آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ بگوييم همانطور كه در داستان نوشته است. دوست دارم بگويم آآآآآآآآآ.
بهم بگو كه بهت بگم آآآآآآآآآآ.
همون طوري كه بايد دوستت داشته باشم ميگم آآآآآآآآآآآآآ.
آآآآآآآآآآآآآآآآ
اي خدا چرا من توي اين دنيا هر چي كه به هر كي ميگم يا مينويسم يا هركاري كه ميكنم،هر كسي يك برداشتي ميكنه. اي خدا به خودت قسم داري ديوونهام ميكني.
اي خدا آخه چرا من انقدر بدشانسم؟