شب نشسته است هنوز
آسمان و زمين تاريك تاريك بود. ماه بود كه مثل يك دايره سفيد در دل سياهي نشسته بود. اما نوري نداشت.
پسر راه ميرفت با سايه اش كه درخشان بود. دست دراز كرد تا سايه را بغل بگيرد. سايه رها شد. از پسر گذشت. پسرك سياه به زمين قفل شده بود و ميگرييد.
نظرات
امروز هر وبلاگ سیاسی میرم (حرفه خبرنگار، زن نوشت، ) شاعر شدند ؟؟؟ چرا؟؟؟
----------------------------------
آدم: داداش قربون دستت ما رو قاطی آدم های سیاسی نکن. من شاعر نشدم. عوضش بدجوری عاشق شدم.
Posted by: ماکان | May 4, 2007 8:01 PM
چه غم انگيز
:-&
بيخيال بابا
Posted by: مازوخ | May 5, 2007 7:54 AM
یاد گرفتم دیگه!!!!
Posted by: خاطره وطن خواه | May 5, 2007 11:11 AM
نگذار گريه متن نوشته ات شود
پر رويم؟ نمي دانم در حدي هستم كه نصيحت كرده باشم اما نوشتم چون فضاي روحي ات را درك كردم و دوستت دارم برادر شايد هم خواهر جان
Posted by: آرمين | May 5, 2007 6:29 PM