« آرزو دارم... | آدم اول | من گریه کردم؛ خیلی »

شب نشسته است هنوز

آسمان و زمين تاريك تاريك بود. ماه بود كه مثل يك دايره سفيد در دل سياهي نشسته بود. اما نوري نداشت.
پسر راه مي‌رفت با سايه اش كه درخشان بود. دست دراز كرد تا سايه را بغل بگيرد. سايه رها شد. از پسر گذشت. پسرك سياه به زمين قفل شده بود و مي‌گرييد.

دنبالك

TrackBack URL for this entry:
http://adam.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-tb.cgi/166

نظرات

امروز هر وبلاگ سیاسی میرم (حرفه خبرنگار، زن نوشت، ) شاعر شدند ؟؟؟ چرا؟؟؟
----------------------------------
آدم: داداش قربون دستت ما رو قاطی آدم های سیاسی نکن. من شاعر نشدم. عوضش بدجوری عاشق شدم.

چه غم انگيز
:-&
بيخيال بابا

یاد گرفتم دیگه!!!!

نگذار گريه متن نوشته ات شود
پر رويم؟ نمي دانم در حدي هستم كه نصيحت كرده باشم اما نوشتم چون فضاي روحي ات را درك كردم و دوستت دارم برادر شايد هم خواهر جان

ارسال نظر

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)

مرا به خاطر بسپار؟