« April 2007 | آدم اول | June 2007 »

May 27, 2007

توانا بود هر كه...

مدتي‌ از اينترنت به دور بودم. اما دوتا از دوستان عزيزم من رو به بازي‌هاي وبلاگي دعوت كردن. يكي‌شون خسروبيگي عزيز هست كه منو دعوت كرده به بازي خطرناك ما مي‌توانيم و ما نتوانستيم.

منظور اصلي اين بازي صحبت‌‌هاي رييس جمهور هست كه در زمان كانديداتوري شعار ما مي‌توانيم سر مي‌دادند و حالا كساني مي‌گويند: ما نتوانستيم.

البته من كه چيز زيادي سر درنياوردم. اما چون ازم خواسته، من هم مي‌نويسم. در ضمن به توانستيم و نتوانستيم كاري ندارم.

ما مي‌توانيم خيلي كارها بكنيم. اما اينها را شعار كرديم و همه جا جار زديم. اكثر كارخانه‌ها و شركت‌هاي دولتي در سراسر كشور اين شعار را روي بيلبوردي در كارخانه خود زدند. البته نمي‌دانم براي آن‌ هم تابلويي ساختيم و هزينه مضاعفي پرداختيم يا نه؟!

ما توانستيم. توانستيم اين شعار را همه‌گير كنيم.

بگذريم. ما نتوانستيم‌ها را سه سال بعد مي‌نويسم. آن وقت خيلي چيزها براي نوشتن دارم. خيلي.

باز مثل دعوت قبل، همه را به نوشتن درباره اين موضوع دعوت مي‌كنم.

May 23, 2007

فقط به خاطر تو

خيلي گلي عزيزم. خيلي خانومي. از خجالتت درميام. قول ميدم.
قول قول خانوم گل

May 19, 2007

سلام روز هشت هزار و سیصد و نود و ششم

29ارديبهشت هرسال هميشه براي من، هاله‌اي از غم و شادي به دنبال خودش داشته.

امروز نه غمگين هستم و نه خوشحال. يك حس خاص دارم. توی سرخوشي شب گذشته، يك موسيقي گوش‌نواز همراه با چند قطره اشك و چند جمله دعا موندم. خاطره بسيار خوشي که نمي‌خواستم تاريخ روزگار به امروز برسه و چندساعتي از خوشي يك احساس، خوابم نبرد.

الان دارم حساب مي‌كنم چندساله شدم. راستي شما چندسالتونه؟ من مدت‌هاست كه دارم از رقم سنم فرار مي‌كنم تا بيشتر در كودكي‌ها نفس بكشم. هنوز دوست دارم برم روي تاب، خودم رو چنان بالا بفرستم تا دستم برسه به آسمون.

دوست دارم توي همون محله قديم، با ذغال روي زمين خط بكشم و لي لي بازي كنم. شايد بخنديد. اما من هيچ بازي پسرونه رو به اندازه اينكه نخ ببندم به ماشين و توي كوچه‌هاي داغ تابستون دنبال خودم بكشم، دوست ندارم.

شيطنت‌ها تمومي نداره. ولي بايد رنگش رو عوض كرد. بايد لباس كودكي رو از تنم در بيارم و كنار بذارم. بايد نفس بكشم. بايد خيابون‌ها رو همون‌طوري نگاه كنم كه دیشب دیدم. باید شروع کرد به دوست داشتن آدم‌ها.

امروز باهاش خداحافظی می‌کنم. لباس رو از تنم درمیارم. بغلش می‌کنم، با تمام وجودم می‌بوسمش و میگم برای همیشه خداحافظ محبوب من. امروز رو می‌گم. مطمئن باشید. من دیگه نباید اونی باشم که تا به امروز بودم. البته خط بطلان به همه چیز نمی‌کشم. باید برای به دست آوردن بعضی چیزها، خیلی چیزها رو فراموش کرد.

آفتاب 31اردیبهشت که به چشمام تابید، زندگی تازه ای رو شروع خواهم کرد.

23سالگی من تمام خواهد شد و روزهایی رو جلوی چشمم می‌بینم که خواسته یا ناخواسته به استقبالم می‌آیند. من 24ساله خواهم شد. بغض می‌کنم. چشمانم خیس می‌شوند برای آنهایی که از دست خواهم داد و آنچه می‌خواهم به‌دست بیاورم. بوی 24سالگی را حس می‌کنم. سال موش را از همین الآن می‌بینم، مثل همان موشی که ساعت 11دیشب سر خیابان حافظ می دوید تا به سوراخی بخزد.

حالا من همان موش هستم. اما از این سوراخ می‌خواهم به سوی روشنایی بخزم. می‌پرم و تمام 23تا 365روز رو می‌شمارم. سرجمع به عبارتی می‌کنه 8395روز. خدا حافظ 23سالگی.


پاهایم را جفت می‌کنم، خیز برمی‌دارم و می‌پرم به سوی آسمان زندگی و عشق.

May 18, 2007

چند جور پول

دو سه روزه كه دارم به پول فكر مي‌كنم. چند صحنه كه اين روزها ديدم رو مي‌نويسم.

1. يك آقاي مسني اسكناس 100 تومني از جيبش در آورد. توي دستش هزار جور تا كرد و لوله كرد تا داد دست راننده اتوبوس. تا مقصد اون اسكناس اندازه يك سال پير شد.

2. پريشب سوار تاكسي شدم. يك پسره كيف يا موبايل يك خانوم كه بغل خيابون ايستاده بود رو زد و دويد. راننده شروع كرد به ديدن اطراف و مثلا دنبال دزد گشتن. از دزدي و حروم خوري صحبت كرد و اينكه مردم چقدر بي‌معرفت شدن. وقتي خواستم پياده شم، 200تومن كرايه هميشگي و نرخ اون مسير رو دادم. راننده در كمال وقاحت گفت 250تومن ميشه. من مونده بودم كه بين اين راننده و اون دزد چه فرقي هست؟!

3. ديشب يهو ديدم يكي داره فحش ميده و بلند بلند داد مي‌زنه. سرم رو از پنجره بيرون كردم و يك خانومي داره خطاب به يك مرده ميگه:«[...فحش بد...] پول منو بده» و كلي فحش ديگه. مرده كارش با خانوم روسپي تموم شده بود و پولش رو نداده بود. (باور کنید خالی بندی نیست. راست راست گفتم)

4. صبح رفتم نون بگيرم. نانواي زيادي محترم و نان مثلا حلال خور و جوش شيرين نزن و نان مطلوب به مشتري بده محل ما از خرج‌ها و گراني هزينه‌ها و حقوق كارگر گلايه داشت. يكي هم بهش مي‌گفت برو كارگر زن بگير. ماهي صدهزار تومن بده بهش. از 7صبح تا 7شب هم برات كار مي‌كنه. بعضي‌هاشون هم شب واي‌ ميستن.

5. اين بي ربطه. از قبل ميدون آزادي تا انقلاب، روي دو طرف پل‌هاي عابر پارچه زرد زدن كه روشون نوشته: «نيروي انتظامي خدانگهدارتان»

May 16, 2007

من بليط ميخوام

من دوتا بليط مفتي يا ارزون كنسرت فرهاد فخرالديني مي‌خوام.
خيلي هم فوري مي‌خوام.
كي مي‌تونه برام گير بياره؟
از امشب تا جمعه شب ادامه داره.

May 13, 2007

تف به این دنیا

ای تف به روی این دنیا، به چند علت خاص.
بعد شما بگید چرا یا عاشقانه می نویسی یا ناراحتی.
اگه شانس داشتیم که اسممون رو می ذاشتن شانس الله.
آه
افسوس
امروز دوست داشتم با یکی یک جایی برم.
اون یکی رفت.
من موندم

May 12, 2007

بازهم هيچي

علي بهم ميگه يك چيزي بنويس. درست و حسابي.
بهش ميگم باشه. اما مگه توي اين دنيا دلي هم مي‌مونه براي نوشتن؟
اگر هم بخوام بنويسم، وقت تايپ كردن ندارم.
اگر تايپ كنم، اينترنت ندارم.

May 11, 2007

امروز همین امروزه

نه می دونم امروز چه مناسبتی داره و نه می دونم که الآن برای چی می نویسم.
فکر می کنم تنها علتی که اینجا و الآن می نویسم اینه که اینترنت گیرم اومده.
کاش دوست جون بود و امروز با هم می رفتیم نمایشگاه.
راستی بزنم به تخته امروز ماشین آوردم بیرون.

May 8, 2007

باز حالم بده

من يكي درميون حالم خوب و بد ميشه. الان حالم بده.

May 7, 2007

امروز خیلی خوش گذشت

امروز خیلی بهم خوش گذشت. خیلی خوب بود. با اینکه خسته شدم، ولی روز خوب به یاد موندنی برام بود. اما یک کارهایی رو خواستم بکنم و یک چیزهایی رو می خواستم بگم که اصولا نمیشه اون اعمال رو انجام داد.

این شعر رو از وبلاگ میترا خلعتبری برداشتم. این شعر رو خیلی دوست دارم. اینجا می ذارم تا خودم هم داشته باشمش.

قومی متفکرند در مذهب و دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
می ترسم از آنکه بانگ آید روزی
کای بیخبران راه نه آن است و نه این

حكيم عمر خيام نيشابوري

May 5, 2007

من گریه کردم؛ خیلی

گریه کردی تا حالا؟
من گریه کردم. خیلی.
دیشب. ساعت 10:30شروع کردم ونیمه شب بود که خفه خون گرفتم. اونقدر هق هق کردم که نفسم برید. نه کتک کری کرده بودم و برای کسی یا آشنایی اتفاقی افتاده بود.
فقط دلم گرفته بود. اون قدر گرفته است دلم که اشکم ناخودآگاه جاری میشه.
شاید گریه ردن من کاری مسخره باشه ولی فعلا کار دیگه از دستم بر نمیاد.
اگر کار بهتری سراغ دارید، پیشنهاد بدید. اگر هم کسی از اون خبر داره، بهم بگه.

May 4, 2007

شب نشسته است هنوز

آسمان و زمين تاريك تاريك بود. ماه بود كه مثل يك دايره سفيد در دل سياهي نشسته بود. اما نوري نداشت.
پسر راه مي‌رفت با سايه اش كه درخشان بود. دست دراز كرد تا سايه را بغل بگيرد. سايه رها شد. از پسر گذشت. پسرك سياه به زمين قفل شده بود و مي‌گرييد.

May 2, 2007

آرزو دارم...

آقا محسن، كچل كفترباز معروف من رو به بازي آرزوها دعوت كرده. بهش قول دادم كه آرزوهام رو بنويسم. با اينكه اگر بخوام آرزوهاي خودم رو بنويسم، بايد به جاي متن، نقطه يا اين علامت [.......] رو بذارم.
دست آخر هم بايد چند نفر رو به نوشتن آرزو دعوت كنم. هرچند كه ممكنه قبول نكنن.

آرزوها:
ارديبهشت رو خيلي دوست دارم. آرزو دارم تا ارديبهشت تموم نشده، دوباره ببينمش.

آرزو دارم يك سقف، يك خدا، يك يار، يك چشم و شكم سير، يك دل هميشه عاشق و يك معشوق كه هميشه بپرستمش داشته باشم.

مي‌خوام اين دل دردي كه از سر عشق بهش مبتلا شدم، زودتر خوب بشه.

دوست دارم از دست چند نفر زودتر خلاص بشم. دارن كچلم مي‌كنن.

آرزو دارم [...................................]

دعوتنامه:
من همه وبلاگ نويس‌هاي دنيا رو به نوشتن آرزوهاشون دعوت مي‌كنم.