29ارديبهشت هرسال هميشه براي من، هالهاي از غم و شادي به دنبال خودش داشته.
امروز نه غمگين هستم و نه خوشحال. يك حس خاص دارم. توی سرخوشي شب گذشته، يك موسيقي گوشنواز همراه با چند قطره اشك و چند جمله دعا موندم. خاطره بسيار خوشي که نميخواستم تاريخ روزگار به امروز برسه و چندساعتي از خوشي يك احساس، خوابم نبرد.
الان دارم حساب ميكنم چندساله شدم. راستي شما چندسالتونه؟ من مدتهاست كه دارم از رقم سنم فرار ميكنم تا بيشتر در كودكيها نفس بكشم. هنوز دوست دارم برم روي تاب، خودم رو چنان بالا بفرستم تا دستم برسه به آسمون.
دوست دارم توي همون محله قديم، با ذغال روي زمين خط بكشم و لي لي بازي كنم. شايد بخنديد. اما من هيچ بازي پسرونه رو به اندازه اينكه نخ ببندم به ماشين و توي كوچههاي داغ تابستون دنبال خودم بكشم، دوست ندارم.
شيطنتها تمومي نداره. ولي بايد رنگش رو عوض كرد. بايد لباس كودكي رو از تنم در بيارم و كنار بذارم. بايد نفس بكشم. بايد خيابونها رو همونطوري نگاه كنم كه دیشب دیدم. باید شروع کرد به دوست داشتن آدمها.
امروز باهاش خداحافظی میکنم. لباس رو از تنم درمیارم. بغلش میکنم، با تمام وجودم میبوسمش و میگم برای همیشه خداحافظ محبوب من. امروز رو میگم. مطمئن باشید. من دیگه نباید اونی باشم که تا به امروز بودم. البته خط بطلان به همه چیز نمیکشم. باید برای به دست آوردن بعضی چیزها، خیلی چیزها رو فراموش کرد.
آفتاب 31اردیبهشت که به چشمام تابید، زندگی تازه ای رو شروع خواهم کرد.
23سالگی من تمام خواهد شد و روزهایی رو جلوی چشمم میبینم که خواسته یا ناخواسته به استقبالم میآیند. من 24ساله خواهم شد. بغض میکنم. چشمانم خیس میشوند برای آنهایی که از دست خواهم داد و آنچه میخواهم بهدست بیاورم. بوی 24سالگی را حس میکنم. سال موش را از همین الآن میبینم، مثل همان موشی که ساعت 11دیشب سر خیابان حافظ می دوید تا به سوراخی بخزد.
حالا من همان موش هستم. اما از این سوراخ میخواهم به سوی روشنایی بخزم. میپرم و تمام 23تا 365روز رو میشمارم. سرجمع به عبارتی میکنه 8395روز. خدا حافظ 23سالگی.
پاهایم را جفت میکنم، خیز برمیدارم و میپرم به سوی آسمان زندگی و عشق.