گنده شدنهای الکی یا وقتی قورباغه هفتتیر میکشد
گاهی میمانم که چه کسی را وطن فروش بدانم و چه کسی را عاشق وطن.
به برخی از وبلاگها که مراجعه میکردم به صد چهره برخوردم که دارد 100جوان ایرانی را معرفی میکند. البته میدانم که این کار نه فایده ای دارد و نه درست است و معلوم نیست آن افراد واقعاً لایق این صفت هستند یا خیر.
اما دو ایرانی مقیم سوئد در میان اسم آنها خودنمایی میکرد. مریم یزدانفر عضو پارلمان سوئد و ماکان افشین نژاد دو نفری هستند که بیش از دیگر جوانان ایرانی مقیم سوئد علیه مردم و منافع کشور مادری خود میتازند. در کنار این افراد باید نام کسانی چون علی افشاری، اکبر عطری، منوچهر محمدی، اعظم علی خواننده فیلم300 و بسیاری دیگر را اضافه کرد.
نمیدانم چگونه بنویسم تا این مطلب به سرانجامیبرسد. میخواهم قضیه هر کدام را با میهن پرستی، تضاد، خودفروختگی یا شست و شوی مغزی جدا کنم.
مریم یزدانفر حدود 20سال است که در سوئد اقامت دارد. اینها را از سایت استکهلمیان(کسانی که سایتی برپا کرده اند با این نام، آیا ایرانی اند یا استکهلمی؟!) پیدا کردم. به پارلمان راه یافته است و طرح ممنوعیت ختنه پسران نابالغ را ارائه داده است. (از قدیم راست گفتهاند که گربه دستش به گوشت نمیرسید، میگفت پیف پیف بومیده) حالا این هم ماجرای این خانم است که برای ختنه سوران پسرها دلش میسوزد. چند وقت پیش هم صدایش درآمده بود که حقوق بشر در ایران مشکل دارد. یادم میآید یکی از دوستان از سوئد آمده بود. سالها آنجا زندگی میکرد. میگفت زنان ایرانی یا شرقی، از ترس یا اجبار موهای خود را رنگ میکنند تا مبادا جانشان توسط نژادپرستان آنجا به خطر بیفتد.
ماکان افشین نژاد از آنهایی است که من اسمشان را میگذارم مغز شستههای وطن فروش. در برابر مقاله سفیر ایران در سوئد کلی به ایران بد و بیراه گفته است که من مطمئنم ایران اصلا قصد استفاده از این انرِژی برای تولید برق یا به نفع مردم را ندارد و قصدش فقط ساخت بمب اتم است و ایران میخواهد کره شمالی دیگری بشود. گفته است که ایران تنها درصدد به دست آوردن بمب اتم و به خطر انداختن جان و مال کشور است. این آقای 25ساله در همان کشور به دنیا آمده و بزرگ شده است. از سن 17سالگی هم شروع کرده است به مقاله نوشتن و آویزان مقامات سوئدی شدن که ببینید حقوق بشر در ایران وجود ندارد و دارند همدیگر را تکه و پاره میکنند حالا هم در فکر ورود به پارلمان سوئد است.
داستان علی افشاری داستان دیگری است. شاید یکی دوبار او را از نزدیک دیده باشم. حالا در موسسه تحقیقات دموکراسی آمریکا(اگر اسمش را درست گفته باشم) کار میکند. چندسالی زندانی شد. خود را داعیه دار جنبش دانشجویی ایران میدانست و حرفش مدام این بود که دموکراسی در ایران وجود ندارد. بعد هم که از زندان آزاد شد آمریکا بردش. این انگار یک راهکار شده است برای کسانی که میخواهند به خارج بروند. البته زمانی علی پیرحسینلو اطلاعاتی را که یکی از دوستان به او دراین باره داده بود را روی وبلاگش گذاشت و دنیای ایرانیها را قلقلک داد. شاید روزی از این نمد کلاهی برای سر او هم ساخته شود.
نور چشمی شدن برای خارجیها شدن،هزینه زیادی ندارد. چندتا فحش نثار مقامات کشوری میکنند، بعد میگویند ما چیزهایی از داخل میدانیم که دیگران نمیدانند و آمریکا یا کشورهای علیه ایران به پاس این خدمات ارزنده، ویزا، کار، هزینه زندگی و تحصیل در دانشگاه به آنها میدهد. در عوض این افراد در آن کشور مینشینند پشت یک میز و برای تحقق دموکراسی در ایران کاسه چه کنم چه کنم به دست میگیرند.
علی افشاری هم شاید از قماش این افراد باشد. انسان مهمینیست. زبان درازی دارد که حداقل برای به آن سوی آبها رفتن به همراه همسرش که سالها منتظر بود تا از زندان آزاد شود به دردش خورد. فراموش نکنیم که فحش دادن یا حبس کشیدن دلیلی بر دانایی افراد نیست. بودند کسان دیگری که به زندان افتادند و راه خروجشان هموار شد. کسانی که همکارانشان آنها را احمق یا دیوانه خطاب میکردند و با همین ترفند از کشور خارج شدند.
در این میان، کسانی که در همین کشور به زندان رفتند و بعد از آزادی در ایران ماندند و فکر خروج از کشور را هیچ گاه به مخیله خود راه ندادند کم نیستند. آنها تنفس هوای ایران را حتی در زندان به بوی جنگلهای سبز و دریاهای آبی آن سوی مرز ترجیح دادند.
اکبر عطری را زیاد نمیشناسم. اما به نظر من نشستن دور یک میز و بدگفتن از کشور، دست به سینه گذاشتن پیش نمایندگان سیاسی کشوری دیگر و ملاقات با رییس جمهور کشوری برای نجات ایران عین کاسه لیسی است. متاسفانه تعداد این کاسه لیسان هر روز بیشتر میشود.
یادم میآید زمانی که برای مجتبی سمیع نژاد کامنتی به شوخی و طنز گذاشته بودم، یک نفر که آن پیغام را دیده بود، میانبر زده بود، آمده بود به کلبه ما و هر چه فحش آب کشیده و نکشیده داشت به ما داد و نوشته بود: «زمانی که شیرمردانی چون احمد باطبی در زندان هستند شما پیغام میگذارید تا بازدید کنندههای وبلاگتان زیاد شود»
البته غلطهای املایی این خانم کم نبود. ولی مطمئن هستم اگر از همان شخص علت زندانی شدن باطبی را میپرسیدند، نمیدانست.
در جهان کسانی که از نام پدر یا برادرشان نان میخورند کم نیستند. اکبر محمدی در زندان میمیرد، اما برادرش منوچهر محمدی با استفاده از نام او به نان و نوایی میرسد.
نمیدانم به این لیست چند اسم دیگر هم میتوان اضافه کرد. اما میدانم که نباید نام اعظم علی خواننده احمق ایرانی فیلم 300 را از یاد برد. در تهران زاده شده است. به هند میرود. آرایشش ملغمه ای از هندیها و عربهاست. آوازهای سولو میخواند. صدایش را مثل خوانندههای هندی میکشد و با آن هیکل قناصش عربی میرقصد. در سایتش دو اجرای خود را قرار داده است. یکی از آنها آهنگ فولکلور معروف «بیا بریم دشت» است که مهران مدیری هم بسیار زیبا برای شبهای برره خوانده است. این آواز توسط این خانم آنچنان بد اجرا میشود که میخواهی هر چه زودتر تمام شود. آنقدر مثل هندیها صدایش را میکشد که مخاطب ایرانی را از شنیدن یکی از زیبا ترین آوازهای این سرزمین، ناخرسند میکند. انگار هنوز نمیداند زیبایی ترانههای ایرانی در ضرباهنگها و محکم ادا شدن آن است. حتی اگر تحریر و چهچهههای شجریان یا ناظری یا حتی سیما بینا باشد. انگار این خواننده فراموش کرده است زاده سرزمین ایران است و فیلم 300 یک فیلم ضد ایرانی است.
انگار پول، شهرت و مقام برای بسیاری از سرزمین گرانبهاتر شده است. انگار خیلیها یادشان رفته است ایرانی هستند. انگار مغز خیلیها شسته شده است.
انگار کسانی هم که این را میخوانند میخواهند بگویند که انگار مغز تو(من) رو هم شستن. من هم میگم شاید. اما وطنم برام مهم تر از همه این حرفهاست.



چند روز قبل از عید بود که از کنار یک کتاب فروشی رد شدم. 






