« February 2007 | آدم اول | April 2007 »

March 31, 2007

گنده شدن‌های الکی یا وقتی قورباغه هفت‌تیر می‌کشد

گاهی می‌مانم که چه کسی را وطن فروش بدانم و چه کسی را عاشق وطن.
به برخی از وبلاگ‌ها که مراجعه می‌کردم به صد چهره برخوردم که دارد 100جوان ایرانی را معرفی می‌کند. البته می‌دانم که این کار نه فایده ای دارد و نه درست است و معلوم نیست آن افراد واقعاً لایق این صفت هستند یا خیر.

اما دو ایرانی مقیم سوئد در میان اسم آنها خودنمایی می‌کرد. مریم یزدانفر عضو پارلمان سوئد و ماکان افشین نژاد دو نفری هستند که بیش از دیگر جوانان ایرانی مقیم سوئد علیه مردم و منافع کشور مادری خود می‌تازند. در کنار این افراد باید نام کسانی چون علی افشاری، اکبر عطری، منوچهر محمدی، اعظم علی خواننده فیلم300 و بسیاری دیگر را اضافه کرد.

نمی‌دانم چگونه بنویسم تا این مطلب به سرانجامی‌برسد. می‌خواهم قضیه هر کدام را با میهن پرستی، تضاد، خودفروختگی یا شست و شوی مغزی جدا کنم.

مریم یزدانفر حدود 20سال است که در سوئد اقامت دارد. اینها را از سایت استکهلمیان(کسانی که سایتی برپا کرده اند با این نام، آیا ایرانی اند یا استکهلمی؟!) پیدا کردم. به پارلمان راه یافته است و طرح ممنوعیت ختنه پسران نابالغ را ارائه داده است. (از قدیم راست گفته‌اند که گربه دستش به گوشت نمی‌رسید، می‌گفت پیف پیف بومیده) حالا این هم ماجرای این خانم است که برای ختنه سوران پسرها دلش می‌سوزد. چند وقت پیش هم صدایش درآمده بود که حقوق بشر در ایران مشکل دارد. یادم می‌آید یکی از دوستان از سوئد آمده بود. سال‌ها آنجا زندگی می‌کرد. می‌گفت زنان ایرانی یا شرقی، از ترس یا اجبار موهای خود را رنگ می‌کنند تا مبادا جانشان توسط نژادپرستان آنجا به خطر بیفتد.

ماکان افشین نژاد از آنهایی است که من اسمشان را می‌گذارم مغز شسته‌های وطن فروش. در برابر مقاله سفیر ایران در سوئد کلی به ایران بد و بیراه گفته است که من مطمئنم ایران اصلا قصد استفاده از این انرِژی برای تولید برق یا به نفع مردم را ندارد و قصدش فقط ساخت بمب اتم است و ایران می‌خواهد کره شمالی دیگری بشود. گفته است که ایران تنها درصدد به دست آوردن بمب اتم و به خطر انداختن جان و مال کشور است. این آقای 25ساله در همان کشور به دنیا آمده و بزرگ شده است. از سن 17سالگی هم شروع کرده است به مقاله نوشتن و آویزان مقامات سوئدی شدن که ببینید حقوق بشر در ایران وجود ندارد و دارند همدیگر را تکه و پاره می‌کنند حالا هم در فکر ورود به پارلمان سوئد است.

داستان علی افشاری داستان دیگری است. شاید یکی دوبار او را از نزدیک دیده باشم. حالا در موسسه تحقیقات دموکراسی آمریکا(اگر اسمش را درست گفته باشم) کار می‌کند. چندسالی زندانی شد. خود را داعیه دار جنبش دانشجویی ایران می‌دانست و حرفش مدام این بود که دموکراسی در ایران وجود ندارد. بعد هم که از زندان آزاد شد آمریکا بردش. این انگار یک راهکار شده است برای کسانی که می‌خواهند به خارج بروند. البته زمانی علی پیرحسینلو اطلاعاتی را که یکی از دوستان به او دراین باره داده بود را روی وبلاگش گذاشت و دنیای ایرانی‌ها را قلقلک داد. شاید روزی از این نمد کلاهی برای سر او هم ساخته شود.

نور چشمی شدن برای خارجی‌ها شدن،هزینه زیادی ندارد. چندتا فحش نثار مقامات کشوری می‌کنند، بعد می‌گویند ما چیزهایی از داخل می‌دانیم که دیگران نمی‌دانند و آمریکا یا کشورهای علیه ایران به پاس این خدمات ارزنده، ویزا، کار، هزینه زندگی و تحصیل در دانشگاه به آنها می‌دهد. در عوض این افراد در آن کشور می‌نشینند پشت یک میز و برای تحقق دموکراسی در ایران کاسه چه کنم چه کنم به دست می‌گیرند.

علی افشاری هم شاید از قماش این افراد باشد. انسان مهمی‌نیست. زبان درازی دارد که حداقل برای به آن سوی آب‌ها رفتن به همراه همسرش که سال‌ها منتظر بود تا از زندان آزاد شود به دردش خورد. فراموش نکنیم که فحش دادن یا حبس کشیدن دلیلی بر دانایی افراد نیست. بودند کسان دیگری که به زندان افتادند و راه خروجشان هموار شد. کسانی که همکارانشان آنها را احمق یا دیوانه خطاب می‌کردند و با همین ترفند از کشور خارج شدند.

در این میان، کسانی که در همین کشور به زندان رفتند و بعد از آزادی در ایران ماندند و فکر خروج از کشور را هیچ گاه به مخیله خود راه ندادند کم نیستند. آنها تنفس هوای ایران را حتی در زندان به بوی جنگل‌های سبز و دریاهای آبی آن سوی مرز ترجیح دادند.

اکبر عطری را زیاد نمی‌شناسم. اما به نظر من نشستن دور یک میز و بدگفتن از کشور، دست به سینه گذاشتن پیش نمایندگان سیاسی کشوری دیگر و ملاقات با رییس جمهور کشوری برای نجات ایران عین کاسه لیسی است. متاسفانه تعداد این کاسه لیسان هر روز بیشتر می‌شود.
یادم می‌آید زمانی که برای مجتبی سمیع نژاد کامنتی به شوخی و طنز گذاشته بودم، یک نفر که آن پیغام را دیده بود،‌ میانبر زده بود، آمده بود به کلبه ما و هر چه فحش آب کشیده و نکشیده داشت به ما داد و نوشته بود: «زمانی که شیرمردانی چون احمد باطبی در زندان هستند شما پیغام می‌گذارید تا بازدید کننده‌های وبلاگتان زیاد شود»

البته غلط‌های املایی این خانم کم نبود. ولی مطمئن هستم اگر از همان شخص علت زندانی شدن باطبی را می‌پرسیدند، نمی‌دانست.

در جهان کسانی که از نام پدر یا برادرشان نان می‌خورند کم نیستند. اکبر محمدی در زندان می‌میرد، اما برادرش منوچهر محمدی با استفاده از نام او به نان و نوایی می‌رسد.

نمی‌دانم به این لیست چند اسم دیگر هم می‌توان اضافه کرد. اما می‌دانم که نباید نام اعظم علی خواننده احمق ایرانی فیلم 300 را از یاد برد. در تهران زاده شده است. به هند می‌رود. آرایشش ملغمه ای از هندی‌ها و عرب‌هاست. آوازهای سولو می‌خواند. صدایش را مثل خواننده‌های هندی می‌کشد و با آن هیکل قناصش عربی می‌رقصد. در سایتش دو اجرای خود را قرار داده است. یکی از آنها آهنگ فولکلور معروف «بیا بریم دشت» است که مهران مدیری هم بسیار زیبا برای شب‌های برره خوانده است. این آواز توسط این خانم آنچنان بد اجرا می‌شود که می‌خواهی هر چه زودتر تمام شود. آنقدر مثل هندی‌ها صدایش را می‌کشد که مخاطب ایرانی را از شنیدن یکی از زیبا ترین آواز‌های این سرزمین، ناخرسند می‌کند. انگار هنوز نمی‌داند زیبایی ترانه‌های ایرانی در ضرباهنگ‌ها و محکم ادا شدن‌ آن است. حتی اگر تحریر و چهچهه‌های شجریان یا ناظری یا حتی سیما بینا باشد. انگار این خواننده فراموش کرده است زاده سرزمین ایران است و فیلم 300 یک فیلم ضد ایرانی است.

انگار پول، شهرت و مقام برای بسیاری از سرزمین گرانبهاتر شده است. انگار خیلی‌ها یادشان رفته است ایرانی هستند. انگار مغز خیلی‌ها شسته شده است.

انگار کسانی هم که این را می‌خوانند می‌خواهند بگویند که انگار مغز تو(من) رو هم شستن. من هم می‌گم شاید. اما وطنم برام مهم تر از همه این حرف‌هاست.

March 30, 2007

رییس جمهور در زمان استانداری اردبیل

داشتم به وبلاگ آیدین فرنگی نگاه می کردم که توی تازه ترین نوشته وبلاگ خودش چندتا عکس از دوران استانداری آقای رییس جمهور گذاشته. من بد ندیدم که دوتا از اونا رو البته با استناد به قانون کپی رایت اینجا هم بذارم.
[.........این یعنی خودسانسوری.........]

من بد جوری دهنم آب افتاد. هوس شیرینی نارگیلی و پرتقال تامسون و سیب لبنانی کردم.

March 28, 2007

کاش دنیا به این کثیفی نبود

اعصابم خیلی داغونه. حالم خیلی خرابه. وضعیتم از بحرانی هم گذشته. هیچ نوروزی برام به افتضاحی امسال نبوده. میگن متولدین سال موش، تو سال خوک باید با دم خودشون گردو بشنن. اما خر ما از کرگی دم نداره. به هیچ کس زنگ نزدم. تلفن رو جواب ندادم. خطم قطعه. به یکی دونفر که خیلی دوستشون دارم و خیلی مدیونشون هستم، حتی زنگ هم نزدم. خیلی پستم. خیلی رذلم. شاید نباشم. شاید حالم خرابه. شاید افسرده هستم. شاید می خوام از این وضع خلاص بشم. اما وقتی چیزی ندارم، چطور می تونم از این وضع خلاصی پیدا کنم؟!

امروز عمه ام اومده بود و مدام پز عروس و پسرش رو می داد. نفهمیدم ناهار رو چطور خوردم. سربه سرم میذاشت که تو کی ازدواج می کنی. من غذا به تنم زهر شده بود. می خندیدم. سر به سرشون می ذاشتم. اما انگار یکی از داخل وجودم به دلم پتک می زد. غذا رو نصفه و نیمه ول کردم. حالم خیلی بد بود. اومدم تو اتاق، رفتم زیر پتو و بغض کردم. چیزی برای پز دادن ندارم. حالی برای هیچ کاری ندارم.

دوست داشتم علی کوچولو بود و باهاش بازی می کردم. چندساعتی می گذره. بابام بعد از بیست و جندسال سبیلش رو زده. ولی باز هم صدای داد و هوار کردنش میاد. اشک های چشمم رو پاک می کنم. یک نفس عمیق میگشم. لبخند می زنم. به خودم می گویم: دنیا حالا حالاها با تو کار داره.

March 27, 2007

راهی به سوی شهرام جزایری شدن

چند روز قبل از عید بود که از کنار یک کتاب فروشی رد شدم. کتابی که مدت ها بود توی ویترین مغازه ها می دیدم رو خریدم. می خواستم بخونم تا ببینم توی این کتاب چه چیزی نوشته که طبق اطلاعات سایت نشر قطره که این کتاب رو منتشر کرده، به چاپ پنجاهم رسیده.
من برای چاپ سی و دوم کتاب که گوشه ای از قفسه مانده بود، هزار و 200تومان دادم، درحالی که قیمت هر جلد در چاپ آخر کتاب هزار تومان است. انگار به قول نویسنده کتاب برای دولتمند شدن باید از خیلی چیزها گذشت.
«حکایت دولت و فرزانگی» رو مارک فیشر نوشته و گیتی خوشدل ترجمه کرده. متن ترجمه بدی نداره ولی ضرباهنگ خشکی داره. در متن کتاب اشکالات ویرایشی کم نیست. 115صفحه هست و میشه با پایین ترین سرعت مطالعه تو 5روز تمومش کرد.
زیاد از بحث دور نشیم. علت اصلی که توی تیتر گفتم اینه که کتاب راه ثروتمند شدن رو میگه. راهی که من نمی دونم توی کشور نویسنده هم جواب گرفته یا نه. چون طبق نوشته های کتاب شهرام جزایری شدن چندان دور از ذهن نیست. می تونید طی 6سال به یک میلیونر تبدیل بشید. می تونید اونقدر پول داشته باشید که خدم و حشم داشته باشید. می تونید شرکت بزنید. یهو از یک نفر 25هزار دلار قرض بگیرید. به یکی پول بدید و به یکی ندید. با یکی معامله کنی و با دیگری نکنی. از یکی خوشت بیاد و از اون یکی نه. اما...
خوب ولی نمی خوام زیاد از کتاب براتون تعریف کنم. ولی همین رو بگم که وقتی که این کتاب رو می خونید، به این نکته فکر کنید که اینجا ایرانه. به این فکر کنید که متن کتاب یک داستان هست. فکر کنید که می تونید فقط نصف مطالب کتاب رو به کار ببرید.
در ضمن اگه تونستید میلیونر بشید، پورسانت منو کنار بذارید. لطفاً.

March 26, 2007

بارون احساس

میاد بارون احساس . از ابر تیکه تیکه
که سقف نازک دل . دوباره کرده چیکه
چیکه چیکه...
آهای ای هم اتاقی . بیار شمع و چراغی
که شاید روی عشقو ببینم اتفاقی
ببین خورشید چشمام اسیر این چراغه
تموم خواسته من . همین یک اتفاقه
میاد بارون احساس . از ابر تیکه تیکه
که سقف نازک دل . دوباره کرده چیکه
چیکه چیکه...
به گل عادت ندارم . گلو ننداز تو راهم
که یک باغ گل ناز . شکفته تو نگاهم
چشام تو چشمت انگار . گل نرگس تو آبه
به این گلدون زیبا . بذار آفتاب بتابه
میاد بارون احساس . از ابر تیکه تیکه
که سقف نازک دل . دوباره کرده چیکه
چیکه چیکه...
آهای تشنه . چقدر ابر دلم داره بهونت
داره عشق میچکه از نفس خیسم رو گونت
آهای تشنه . همه بارون احساسم از آنت
عجب دریا دلی هستم تو شوق بیکرانت
میاد بارون احساس . از ابر تیکه تیکه
که سقف نازک دل . دوباره کرده چیکه
چیکه چیکه...
آهای ای هم اتاقی . بیار شمع و چراغی
که شاید روی عشقو ببینم اتفاقی
ببین خورشید چشمام اسیر این چراغه
تموم خواسته من . همین یک اتفاقه
میاد بارون احساس . از ابر تیکه تیکه
که سقف نازک دل . دوباره کرده چیکه
چیکه چیکه...
آهای تشنه . چقدر ابر دلم داره بهونت
داره عشق میچکه از نفس خیسم رو گونت
آهای تشنه . همه بارون احساسم از آنت
عجب دریا دلی هستم تو شوق بیکرانت
میاد بارون احساس . از ابر تیکه تیکه
که سقف نازک دل . دوباره کرده چیکه
چیکه چیکه...

شنیدن این ترانه خیلی حال میده. یادم نیست که چندسال پیش شنیدمش. اما خیلی این ترانه رو دوست دارم.

March 25, 2007

من موندم تنها، تنهای تنها

نمی دونم امروز یا فردا عقدکنون پسرعمه ام هست. همه رفته اند گرگان برای مراسم. من مانده ام تنها.
علی مدام برام پیغام(کامنت) میذاره و میگه تو اصلا حالت خوب نیست. مدام بدتر میشی. راست میگه. عاشقی بد دردیه. عاشق باشی، غرور و حسادت هم داشته باشی، اون وقته که میشی یک تیکه سنگ.
سنگی که همه دوستان سنگش الان ازدواج کردن و چندتایی شون یا زلف یار تو دستشونه یا اینکه هر دو سه روز یک بار پوشک بچه می خرن. سر ما مونده بی کلاه. نمی دونم این شتر کی میخواد دم خونه ما بخوابه. روزی فکر می کردم اگه من مثل فلانی 20سالم بشه چه کارها که نخواهم کرد، حالا از مرز 20سالگی رد کرده ام و به این فکر می کنم که آیا خداوند به من برای زنده ماندن و دیدن مرز سی سالگی نفس خواهد داد.
بعد باز فکر می کنم. انگار طاقت دیدن هیچ دختر و پسری در کنار هم را ندارم. انگار می خوام یک چیزی از سقف آسمون بیفته رو سرم و راحت بشم.
خیلی افسرده شدم. بیش از حد. حالا تنها، مثل یک آدم مجرد، شکم گرسنه، چیزی برای خوردن ندارم، حتی حال هم ندارم تا چیزی درست کنم. حتی دوست ندارم جایی بروم. دلم برای خودم تنگ شده. جایی نمی روم. کسی را ندارم. دوست دارم زودتر یک انقلاب در درونم رخ بده. می خوام یکی پیدا بشه. نمی خوام همه عشق های زندگیم یک طرفه باشه.
ولی انگار با این اخلاق گندی که من دارم، هیچ کس راضی به هم صحبتی با من نمیشه، چه برسه به عشق و عاشقی.
دوست دارم این بارون همین طور بباره. دوست دارم صدای بزن بارانی که از پنجره همسایه میاد ادامه پیدا کنه. اما صدا هم قطع میشه. فقط صدای تکراری ماشین هاست که میاد. وجدانم رفته مرخصی. رفته به فک و فامبیل هاش سر بزنه. من موندم تنها. تنهای تنها.

March 23, 2007

یک آسمون پرنده

عکس امروز عکسبلاگ من

March 22, 2007

یکی بود، یکی نبود

یکی موبایل تو دستش بود و زار می زد.
از دور صدای آکاردئون میومد.
یک مادر و دختر سنگین وزن کنار هم راه می رفتن.
دختر می گفت باید رژیم بگیرم.
ماهی های سرخ حراج شده بودن، دانه ای 100تومان.
یکی جوری نگاه می کرد که یعنی عیدی بده.
خوشم نمیاد از زنگ زدن های تکراری و گفتن این جمله: عیدتون مبارک.
از شدت سرما کاپشن و پلیور می پوشم.
تنهام.
هوای دو نفره و این دل تنها.

ماشین ها؛ کارتون قشنگ، دوبله عالی

فیلم ماشین ها همین الآن تموم شد. یک فیلم خیلی خیلی قشنگ بود. انیمیشنی با این دقت و ظرافت خیلی بالا. اما چیزی که خیلی عالی بود، دوبله بی نظیر این کارتون بود. دوبلورها سنگ تموم گذاشتن. فکر می کنم این کار هم از بچه های انجمن گویندگان جوان بود.

صحنه هایی که روی فیلم به جای ترانه های خارجی، قطعات بی کلامی از کارهای بنان پخش می شد. کاری نو و خیلی جالب بود.در چند جا هم تیکه های باحالی می اومدن.

ایتالیایی حرف زدن اون دوتا ماشین.
اذیث کردن تراکتورها.
تکیه کلام های ماشین قدیمی، مثلا می گفت خدا به دور.
تیکه های یدک کش قدیمی. مثلا می گفت از اون بالا واگر میایه.
و خیلی صداگذاری های قشنگ تر دیگه ای که الان یادم نیست. مطمئنم این فیلم هر بیننده ای رو به خنده و تحسین وادار می کنه.

حسابی با این فیلم حال کردم.
کاش از اول می دیدم و کامل. کاش دوباره هم تلویزیون این کارتون رو نشون بده. هر کسی هم که ندیده از کفش رفته.

March 21, 2007

1386سلام

سلام
سال نو مبارک
خیلی باحاله که آدم لحظه تحویل سال رو توی اینترنت بگذرونه. نه؟!
و خاطره انگیزه که از سرمای روز اول عید به خودت بلرزی.

امسال توسط رهبری به عنوان "اتحاد ملي و انسجام اسلامي" نامیده شد. چیزی که واقعا نیاز داریم. به شدت احتیاج به این اتحاد و انسجام رو توی این چند روز به واقع حس کردم. این نکته از کامنت هایی که برام می ذاشتن معلوم بود. حرف هایی رو بعضی هاتوی کامنت ها می نویسن که از یک ایرانی بعیده. خدا رو شکر که رهبر این سال رو به این عنوان اعلام کردن تا در جهت انسجام بیشتر حرکتی صورت بگیره.

پیام رییس جمهور هم مثل بقیه صحبت ها بود و حرف تازه ای نداشت. مثل همیشه تعریف از خود بود. تعریف از عملکرد دولت، تعریف از اینکه در بخش مسکن، کشاورزی و بازرگانی کارهای بزرگی صورت گرفته که تا به حال سابقه نداشته. رییس جمهور باز هم درباره صهیونیسم صحبت کرد. باز هم...

سید محمدخاتمی رییس جمهور پیشین هم صحبت هایش به نقل از ایسنا این طور بود: "با تغييراتي که در زندگي همه ما پديد آمده است و با وجود آشفتگي در حال که ناشي از کنده شدن از عالم گذشته و واماندگي از ورود به عالم جديد و ناتواني از آفرينش عالمي ديگر است و به رغم سرگشتگي و بريدگي از ديار و يار، اما از بختياري هنوز نوروز در ميان ما زنده است و احساس «خود بودن» را در ما زنده نگاه مي‌دارد و اميد آنکه اين احساس بيش از پيش مايه تفکر شود تا بتوانيم امروز و فردايمان را با تکيه بر گذشته (و نه رفتن و ماندن در آن) بسازيم تا هم «خود» باشيم سرافراز و پيشرو، و هم انسان زمان خود."

خیلی های دیگه پیام نوروزی دادن.

امیدوارم امسال سال خوبی باشه برای همه ما. سرشار از راستی و درستی. سرشار از وحدت و انسجام. امیدوارم بلا به دور باشه از سر مردم ما و کشورمون ایران. امیدوارم حرف هایی که رییس جمهور می زنه روزی تحقق پیدا کنه و ما دیگه گوجه کیلویی 2000تومان، سیب زمینی کیلویی 1000تومان، تخم مرغ دانه ای 200تومان، خانه نقلی و کلنگی متری یک و نیم میلیون تومان رو شاهد نباشیم. امیدوارم اصل 44قانون اساسی درست و دقیق اجرا بشه. امیدوارم. امیدوارم.

چند خط بالا اعتقادات خودم بود و همه آنچه که در دل دارم. وبلاگ من جایی هست برای هرآنچه که می خواهم بنویسم و من هم این کار رو می کنم. هرچند می دونم به محض اینکه این یادداشت رو گذاشتم، یک سری از باز شروع می کنن به فحش دادن چرت و پرت نوشتن. بعضی ها خیال می کنن اگه آدم وبلاگ داشته باشه و فلان چیزها رو هم تو وبلاگش بنویسه دیگه نباید از شخصیت ها، سازمان ها و دستگاه های حکومتی تعریف کنه.
نه اصلا این طور نیست. من هر جا که اشکالی ببینم، توی وبلاگم می نویسم. هر وقت ببینم زدن حرفی ممکنه مشکلی در جایی دیگه به وجود بیاره، ازش می گذرم. وقتی ببینم دستگاهی کار خوبی انجام داده، در حد خودم به عنوان یک ایرانی ازش تعریف می کنم. پس نباید من اون طوری بنویسم که دیگران از من می خوان. اگر این طور باشه، من هر مطلب این وبلاگ رو باید به 100شکل مختلف بنویسم.

ببخشید سرتون رو درد آوردم.
سال خوبی داشته باشید.
یاعلی

دیگه واقعاً سال نو مبارک

تا یکی دو دقیقه دیگه سال تحویل میشه.
تا مطلب بره رو وبلاگ و پینگ کنم دقیقا میشه لحظه سال تحویل.
خدا جون دمت گرم که گذاشتی یک سال دیگه هم نفس بکشیم.
خدا جون پیغام دل منو به دل دوستام برسون.
بگو که خطم قطعه و پول ندارم.
بگو که از همین جا به فکرشونم و سال نو رو بهشون تبریک میگم.
دوستان خوبم
سروران گرامی
اساتید محترم
هندونه ها رو حال کنید
سال نوی همه تون مبارک

March 20, 2007

خداحافظ ؛ سلام

مطمئنم میاد. می دونم زنگ می زنه. دوباره بر می گرده.
وقتی مدام این جمله ها رو تکرار می کنم، زمان می گذره. اون قدر که جمله هام عوض میشه و به خودم میگم بالاخره تا آخر سال ازش خبری میشه.
خبری نشد. تا آغاز سال بعد، چند ساعت بیشتر نمونده. باز هم ازش خبری نشد. باز هم دل من هوایی شد.
جای خالی. نگاه منتظر. چشمان خیس. دل بی قرار.
زندگی ما هم در این چند ساعت پایانی سال به همین خاطرات شیرین خلاصه میشه.
خاطرات بودن با کسی که عاشقش هستم هنوز.

نامت را که می برم

دست خودم نیست

نرگس صدایت می کنم

چشم می گردانم

تمام دخترکان شهر را

تو می بینم

نگاه را که می بندم

دریا در دیدگانم موج می زند

دیگر کاری از حافظ ساخته نیست

بو می کنم

دست می کشم برهمان صندلی آبی سرد

و باز تو نیستی

باز دل من

8ریشتر

می لرزد

یافتم یافتم

یافتم، یافتم. نخیر. اشتباه نکنید، من هیچ نسبتی با ارشمیدس خدابیامرز ندارم. من اسم حیوانات سال ها رو اینجا یافتم.

موش، گاو، پلنگ، خرگوش، نهنگ، مار، اسب، گوسفند، ميمون، مرغ، سگ، خوك

موش و بقره(گاو) و پلنگ و خرگوش شمار
زان چهار چو بگذري نهنگ آيد و مار

آنگاه به اسب و گوسفند است حساب
حمدونه(میمون) و مرغ و سگ و خوك آخر كار

بازگشت شهرام جون با سرعت فرمول یک

هر کار می کنم تا جلوی خودم رو بگیرم و از این شهرام جزایری عرب چیزی ننویسم نمیشه.
آقا شهرام برگشتن و به قوه قضاییه تحویل داده شدن. نگید ساعت خواب. خودم از همون موقع می دونستم. دم وزارت اطلاعات گرم. تا به حال شاید 1000بار گفته باشم که اگه این وزارت اطلاعات نبود، آمریکا حداقل 100دفعه ایران رو یک لقمه کرده بود، یک آب هم روش خورده بود.
حالا آقا شهرام عزیز با لباس فرمول یک و سر و صورت کبود برگشته. خوب تقصیر خودته. چشمت کور، دنده ات نرم. اون همه پول رو هاپولی کردی. هی گفتی فلانی و فلانی هم تو کار هستن. اما اسم نمی برم.
خوب نوش جونت. اگه حرف های نگفته خودت رو می زدی، شاید کار به اینجا نمی کشید.
این وزارت اطلاعات هم عجب عکاس های خوبی داره ها.
ببینید چه عکس های قشنگی از شهرام گرفتن.


March 19, 2007

؟؟؟

1386

سال چیه؟

ببیند لوگوی جدیدم به مناسبت نوروز چطوره

لوگوی جدید وبلاگم رو به مناسبت نوروز ببینید چطور شده؟!
نظرتون رو بهم بگید.
راستی شما هم لوگوی نوروزی بذارید تو وبلاگتون.
این جوری توجه دنیا به سمت ما جلب میشه.
هم برای مقابله با فیلم 300 خوبه و هم اینکه سایتی مثل گوگل مجبور میشه که لوگوی نوروزی رو بذاره تو صفحه اصلی خودش.

March 18, 2007

ویژه نامه های نوروزی مطبوعات را بخوانید

روزنامه ها رفتن تا بعد عید. اما چندتا از روزنامه ها ویژه نامه عید زدن. روزنامه هایی مثل ایران ، همشهری، اعتمادملی و اعتماد.
بچه های شرق هم که شهروند رو درآوردن. که چون هزارتومان بود فقط ورقش زدم و نخریدم.
البته در این میون همه خوب کار کردن. اما به نظرم طراحی صفحات روزنامه اعتماد چنگی به دل نمی زد.
از نوشتن این چند خط منظورم این بود که خواندن این ویژه نامه ها رو از دست ندید.
مخصوصا مصاحبه ویژه نامه نوروزی روزنامه ایران که یک مصاحبه 3ساعته با رییس جمهور داره.
تیتر روی جلدویژه نامه اینه: توقعم از احمدی نژاد بیشتر شده است

آخرین سوال و جواب مصاحبه ایران با احمدی نژاد رو در زیر بخوانید.

سوال: آقای دکتر! از این یک سال و شش ماه کار که خسته نشده اید؟
جواب: کی خسته است؟ دشمن! خستگی معنا ندارد و داریم کار انجام می دهیم و عده زیادی از مردم هستند که بیشتر از ما کار می کنند. چه کسانی که در خدمت دولت هستند و یا عده ای از مردم که برای تامین مخارج زندگی خود مجبورند واقعاً 2 یا 3 نوبت در روز کار کنند.

برای نوروز لوگوی نوروزی روی وبلاگتان بگذارید

داشتم فکر می کردم که خیلی خیلی از ما ایرانیان اطلاعاتمون درباره نوروز و تاریخ اون فقط در حد یک سفره هفت سین هست که اون هم فقط سین ها رو می چینیم و یک ماهی، گل و شمع. حالا ممکنه هر چیزی که اولش سین باشه رو بذاریم سر سفره. کاش یک کتاب جامع درباره نوروز وجود داشت تا ملت بخونن. یک کتاب جیبی رو خودم چندسال پیش دیدم. البته چندان چنگی به دل نمی زد. اگر اطلاعت تکمیلی درباره نوروز دارید ممنون میشم بهم بگید.

March 17, 2007

هر چی می خوای بگو، من سر حرفم هستم

مگه من چه کاره مملکتم که همه غرهاتون رو سر من می زنید؟!
می خوای امضا کن، می خوای نکن.
خودتون دلتون به حال خودتون بسوزه.
خیال کردید آمریکا براتون حلوا خیر می کنه؟
نه بابا از این خبرا نیست.
همیشه استعمارگران دنیا به دنبال تبدیل کشورهای مستعمره به یک مصرف کننده صرف بودن.
حالا باز شروع کنید به غر زدن.
من یک گوشم رو می کنم در، اون یکی دروازه.
یک وجب از خاک این مملکت رو هم با دنیا عوض نمی کنم.

هنوز باور نمی کنم که داره عید میشه

حموم رو سابیدم و برق افتاده. دیوار اتاق رو کهنه کشیدم و داره تمیز میشه. آشغال ها هنوز وسط اتاق ولو هست. دیروز می خواستم برم و تو این روزهای آخر سال به دوستام سر بزنم که نرسیدم.خوابم میاد. حالا هم که آب قطعه و نمی تونم برم حموم. الآنه که تنم شپش بذاره. با تمام این کارهایی که کردم و نکردم، هنوز باور نمی کنم که داره عید میشه. یک چیزی ته دلم مدام شور می زنه.

http://adam.aminus3.com
عکسبلاگم رو ببینید

March 16, 2007

ایسنا تصحیح کرد

خوب انگار ایسنا متوجه اشتباهش شده و خبر رو برداشته از رو سایت.
خوبه که زود متوجه شدن.
اگر الان روی خبر کلیک کنید، پیغام زیر رو می بینید.
خطا در فراخواني خبر: News-893151


این رو هم میذارم برای خالی نبودن عریضه
300 the movie

سوتی بزرگ ایسنا

وبلاگ بهروز شجاعی رو می دیدم که به این مطلب برخورد کرد.
اول درست نخوندم و به پیوندها مراجعه کردم.
دیدم سرویس وبلاگ های ایسنا از وبلاگ پسری که همجنسگراست یک مطلب رو به عنوان خبر نقل کرده.
چشممون روشن.
اقلا چشمتون رو باز کنید و ببینید از کجا چه چیزی رو نقل می کنید.
ناسلامتی خبرنگارید.
انگار تا چوب تو آستینشون نکنن حالیشون نمیشه.
حالا جالب اینجاست که طرف یک مطلب از شهید علی شریعتی(من همیشه معتقد بودم که شریعتی به شهادت رسیده) نقل کرده.
دکتر شریعتی از مخالفان این جور اعتقادات غلط بود.
تازه بدتر از همه سایتی در اینترنت وجود داره که متعلق به مسلمانان همجنسگرا هست و مخابرات هنوز زحمت فیلتر کردنش رو به خودش نداده.
واقعا الآن حالم داره به هم می خوره.

برای دیدن عکس کامل این دو شاهکار روی تصویرها کلیک کنید
خبر ایسنا خود وبلاگ

March 15, 2007

زلزله

زلزله

عذرخواهی

از دوستانی که پیغام(کامنت) می ذارن و یا به این وبلاگ لینک دادن ممنونم. چند روزی هست که گرفتارم. سعی می کنم در اولین فرصت لینک کسانی که برام پیغام گذاشتن رو به لیست اضافه کنم.
در مرحله بعدی هم سعی دارم لینک های وبلاگ رو بیشتر کنم و گسترش بدم.
شاید در یک صفحه جداگانه برای تمام لینک های مورد نیاز مردم ایران.

الان هم از یک موضوعی به شدت عصبانی و ناراحت هستم که فقط میگم:
ای خدا

March 14, 2007

افسوس، روزگاری آتشی بود

یادش بخیر. قدیما از رو آتیش می پریدیم. شعر می خوندیم. کلی برای چهارشنبه سوری برنامه ریزی می کردیم. به صداها گوش می کنم و تا جایی که چشمم کار می کنه، نگاه می کنم. هیچ چیزی که شبیه با آتیش باشه رو نمی بینم.
صدا میاد. اینجا پشت سر هم صدای تق و تق میاد. صدای انفجار. صدای آژیر آمبولانس. اینجا میدان تیر نیست. دوره جنگ هم نیست. اینجا خود جنگ است. برای اعصاب و جانت می جنگی. تنها سلاحت فرار است. فرار از فشفشه یا ترقه یا همان هایی که هزار و یک اسم دارند.
اثری از آثار چهارشنبه سوری
می دوم. فاصله ای 100متری را که همیشه پیارده می روم، این بار با نگاهی رو به بالا می دوم. دوست ندارم دوربینم را از جیبم بیرون بیاورم و عکس بگیرم. همانجا در جیبم، جایش خوب است. نفس نفس می زنم. مسیر خاکستری رنگ است. خاکستری تر شده است. نفسم تنگ می شود. قلبم به شدت می تپد. بویی که چند سالی است که دیگر با سینه ام غریبی نمی کند، تمام ریه هایم را پر کرده است.

از میدان تیر فرار می کنم. غم در چهره ام می دود. روزگاری دور نبود که چوب ها را جمع می کردم. نفت می آوردیم، آتش می زدیم و با تمام بچه ها از رویش می پریدیم. می خندیدیم. حالا نمی خندم. بغض می کنم. شاید چندسال بعد همین روزها دیگر بغض هم نکنم. باید به یاد روزهای رفته گریه کنم. روزهایی که آتشی بود و نشاطی بود.

می گویند، چندسال پیش آن زمان که من کودک بودم و به یاد ندارم، آتش را خاموش کردند. خاموش کردند تا آتش چهارشنبه سوری، آتشی دیگر نیافریند. آتش خاموش شد و چیزی جرقه زد به نام ترقه. یک قوتی کبریت می گرفتیم، باروتش را در دارت می کردیم، به هوا می انداختیم و وقتی به زمین می رسید، تق صدا می داد. ترقه ماند اما پیر شده بود. سیگارت آمد. صدایش قوی تر بود. آن هم پیر شد. چیزهای جدیدتری آمد. اسمشان را نمی دانم. نمی خواهم بدانم.

برادرم یک کیسه پر از همان هایی که تق تق صدامی دهند وسط خانه ولو کرده است و می شمارد. من فقط می دانم که اینها هم صدا می دهند. مثل همان صداهای تکراری. چندسال پیش خودش پایه آتش بود. هیچ نهادی برای چهارشنبه سوری برنامه ریزی نکرد. هیچ نقطه ای از شهر آتش بازی هایی از طرف شهرداری و دیگر سازمان ها اجرا نشد. باز به دور دست ها نگاه می کنم. هیچ آتشی نمی بینم. فقط صدای تق تق است که با تمام سلول های بدنم حس می کنم.

افسوس. روزگاری آتشی بود.

اعتراض نامه اینترنتی انگلیسی علیه فیلم 300

دورباره سلام
یکی از دوستان برام پیغام گذاشته بود که با ساخت یک اعتراض نامه چند دستگی به وجود میاد.
راست میگه. من این اعتراض نامه رو برای فارسی زبان هایی ساختم که انگلیسی نمی دانند.
به حرفش گوش می کنم و این یکی رو هم اضافه می کنم.
اگر شما خواستید بذارید می تونید برای استفاده از لوگوی امضای اعتراض نامه انگلیسی کدهای زیر رو تو وبلاگتون بذارید.

اعتراض نامه انگلیسی علیه فیلم 300

http://www.petitiononline.com/wpci96c/petition.html


اعتراض نامه علیه فیلم 300 را امضا کنید

 

 

 

 

 

کد لوگو را می توانید از جعبه زیر بردارید.


لطفا اين اعتراض نامه رو امضا کنيد و براي دوستانتون هم بفرستيد

امضای اعتراض نامه انگلیسی علیه فیلم 300

http://www.petitiononline.com/wpci96c/petition.html

این لینک رو برای دوستانتون هم بفرستید لطفا

March 13, 2007

اعتراض نامه اینترنتی فارسی علیه فیلم 300

سلام به تمام دوستانی که این وبلاگ رو دارید می بینید.


اعتراض نامه علیه فیلم 300 را امضا کنید

 

 

 

 

 

کد لوگو را می توانید از جعبه زیر بردارید.


لطفا اين اعتراض نامه رو امضا کنيد و براي دوستانتون هم بفرستيد

امضای اعتراض نامه فارسی علیه فیلم 300

http://www.persianpetition.com/sign.aspx?id=2170a3db-794d-4439-a460-937a3681cb73

این لینک رو برای دوستانتون هم بفرستید لطفا

March 12, 2007

یک مطلب توپ درباره 300

فعلا همه رو جو فیلم 300 گرفته.
یک سری فحش میدن.
یک سری هم پیدا میشن و میگن این فیلم رو نباید از دید انتقادی نگاه کرد.
اما من نظر اون دسته از آدم هایی رو دارم که به فیلم نگاهی منفی دارن.
من خودم شاکی هستم از این فیلم. خیلی هم شاکی هستم.
شما می تونید این تفکر من رو به حساب ناسیونالیست بودن من بذارید.
گفتن اینکه، داستان 300قضیه جنگ یونانیان با سپاه ایران در زمان خشایارشا است به نظرم تکراری شده.
اما هی می نویسم 300 تا چیزی شبیه بمب گوگلی ساخته بشه.
اما مطمئنم که کارایی نخواهد داشت.
300 زاییده آمریکایی هاست. اما خلیج فلان که حتی نمی خوام به زبونش بیارم، زاییده همسایه ها.
پس می نویسم خلیج فارس. خلیج تا ابد فارس.

نقشه ایران در زمان هخامنشیان/عکس از ویکی پدیا

این روی صحبتم با خود ماست.
واقعا خود ما از سلسله های ایرانی و تاریخ ایران چی می دونیم.
آیا می تونیم اسم سلسله های ایرانی رو پشت سر هم بگیم.
آیا می دونیم که اصلا کوروش کی بوده؟
چندتا پیدا شدن و میگن که کوروش و داریوش یهودی بودن. آخه عقلشون کجا رفته. پس زرتشت کی بوده؟
غیر از اینه که در 25قرن پیش ایران دین و زبان رسمی داشته؟
در کجای تاریخ چنین قدرتی رو سراغ دارید؟
آخه اشک آدم در میاد بعضی وقت ها بعضی از ایرانی ها رو می بینه که مته به خشخاش می زنن.
اصلا گیریم که یهودی بودن. مگه اشکالی داره. کجا رو سراغ دارید که پادشاهی در اون زمان آن چنان دیندار باشه؟

سربازان هخامنشی، برعکس آنچه که در فیلم نشان داده شده آدم های عادی هستند با لباس هایی فاخر و نه نیمه برهنه

کوروش خودش آخر دموکراسی بوده.
مگه غیر از اینه؟
به جای اینکه هزار تا کوفت و زهر مار دیگه رو به اسم دموکراسی بزنیم تو سر هم که این به اون بگه تو دموکرات نیستی و برعکس، بیایم بگیم چند نفر ما می دونه که منشور کوروش الان کجاست و کجا باید باشه؟
چندنفر از ما که ادعای ایرانی بودنمون میشه و ادعای انسانیت می کنیم، حداقل درباره جایی که داریم توش زندگی می کنیم، اطلاعات داریم؟
چند نفرمون رفتیم و تحقیق کردیم؟
چند نفرمون وقتی کسی مشکلی داره میریم و بدون چشمداشت کمکش می کنیم؟
بشمرید.
خیلی کم.
خیلی خیلی کم.
وقتی خودمون درباره خودمون این طوری کار و قضاوت می کنیم، نباید از اونا انتظار بهتر از این رو داشت.

پرچم هخامنشیان/منبع اینترنت

به فیلم 300 ایراد می گیریم که چهره ای درست از ایرانیان اون زمان نشون نداده.
شخصیت های اون فیلم نیمه برهنه هستن.
کدوم کتیبه یا نقش های تراشیده شده در اون زمان رو سراغ دارید که این نکته رو اثبات کنه؟
اما الان این نکته رو راحت میشه ثابت کرد.
اونها داستانی تاریخی رو ساختن، اما چهره هایی که تو فیلم می بینیم، چهره ای از خود ماست. چهره های امروزی از ایرانیان در داستانی تاریخی.
تو خیابون با دقت بیشتری نگاه کنید.
جوون به پیر رحم نمی کنه.
پیر به کودک رحم نمی کنه.

به خدا اخلاقی که الان ما پیدا کردیم رو تا زمانی که اصلاح نکنیم، وضع همینه.
حتی بدتر هم میشه.
با همین فیلم ها ما رو وحشی تر از اونی نمایش میدن که تا به حال چهره ای کذایی از ما ساخته بودن.
همین طوری پیش میرن تا به اندازه کافی مخ دنیا رو شست و شو بدن.
اون وقته که میان و حمله می کنن.

هخامنشیان در ویکی پدیا

وبلاگ هخامنشیان

خشایارشا در ویکی پدیا

سنگ‌نبشته‌ی خشایارشا

هشت نکته درباره فیلم 300

March 11, 2007

دانشکده خبر در عکسبلاگ من

این روزها بد جوری تو توهم قبولی یا مردودی دانشکده خبر موندم.
هنوز نمی دونم که قبول هستم یا نه.
عکس زیر رو از اونجا گرفتم.
حیاط دانشکده خبر
این عکس رو برای این گذاشتم تا به عکسبلاگم سر بزنید.
شما هم می تونید تو اون سایت عکسبلاگ رایگان و زیبا بسازید.
اما یادتون نره که بازدید کننده های وبلاگتون از تمام جهان هستن.
پس آبروداری کنید.

March 10, 2007

زیبا ترین عاشقانه ای که تا به حال شنیدم

دانلود حالا من یه آرزو دارم تو سینه

دوباره دل هوای با تو بودن کرده
نگو این دل دوری عشقتو باور کرده
دل من خسته ازین دست به دعاها بردن
همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن

حالا من یه آرزو دارم تو سینه
که دوباره چشم من تو رو ببینه

واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا میدم
آخه تو رنگ چشات قیمت دنیا رو دیدم
توی هفت تا آسمون تو تک ستاره منی
به خدا ناز دو چشماتو به دنیا نمیدم

حالا من یه آرزو دارم تو سینه
که دوباره چشم من تو رو بیبنه

دوباره دل هوای با تو بودن کرده
نگو این دل دوری عشقتو باور کرده
دل من خسته ازین دست به دعاها بردن
همه آرزوهام با رفتن تو مردن

همه آرزوهام با رفتن تو مردن

حالا من یه آرزودارم توو سینه
که دو.باره چشم من تو رو بیبنه

متن ترانه رو از اینجا برداشتم

تو رو خدا اگر کسی ازخواننده اش نشونه ای داره بهم بده. می خوام خواننده اش رو پیدا کنم. این ترانه فوق العاده است.

March 9, 2007

گزارش متنی و 40تصویر از مراسم تشییع جنازه / خداحافظ ملاقلی پور دوست داشتنی من

از تشییع جنازه و بیمارستان فراری ام. یادم نمیاد که تو تشییع جنازه کسی شرکت کرده باشم. دست خودم نیست. شاید به این خاطر باشه که از مرگ می ترسم. شاید.
نه. انگار ترسی از مرگ ندارم. بشتر از روسیاه مردن می ترسم. اما برای مراسم رسول ملاقلی پور خودم رو رسوندم.
خانواده داغدار خیلی خوب این زجر رو تحمل می کردن.
خیلی ها بودن. از صفارهرندی و محسن رضایی تا کارگردان ها و بازیگران تا مردم عادی. خدا رحمتش کنه.
یک وزیر شعار بود که تا مجلس میومد آروم بگیره، صداش رو به سرش می کشید و یک چیزایی می گفت.
نبوی معروف البته نه اون نبوی های سیاسی یا ابراهیم نبوی. اکبر نبوی منتقد سینما مجری مراسم بود.
شرف الدین از دوستان رسول ملاقلی پور گفت که امروز قرار بود کربلا باشن.
منوچهر محمدی آمد و از رسولشان گفت.
میرکریمی هم حرف هایی زد. اما نمی دانم چرا در پایان مراسم می خندید.
خدا به دخترهای ملاقلی پور و همسرش صبر بده.
علی ملاقلی پور از مردم تشکر کرد.
محسن رضایی هم ازش تعریف کرد.
کسی نبود که ازش بد بگه.
صفارهرندی، پیام رییس جمهور رو خوند.
جعفری جلوه هم رفت پشت میکروفن.
علی شادمان، شاد نبود. از عمو رسول می گفت که آخر میم مثل مادر در گوشش چی گفته بود.
عمو رسول گفته بود به عشق فاطمه زهرا این فیلم رو ساخته. در گوشش گفته بود که شاید سال دیگه نباشه.
راست میگن که آدم قبل از مرگ، سایه عزراییل رو حس می کنه. او هم حس کرده بود.
سفرش ناتموم موند. فیلمش هم همین طور. وزیر شعار هی اون وسط تیکه میومد. جمعیت داخل محوطه وول می خورد.
آقای دوربینی هم بود. شوکت هم بود. خیلی ها بودن. خیلی ها هم تیپ زده بودن و جلوی این سینمایی ها رژه می رفتن تا یکیشون برگرده و بگه بیا تو فیلم من بازی کن. خدا عقلشون بده. عوض این کارا برید کلاس بازیگری.
دلم داشت آتیش می گرفت. یاد نسل سوخته و مزرعه پدری افتادم. یاد هیوا. یاد سفر به چزابه.
روده درازی نمی کنم. در ادامه عکس هایی که از مراسم گرفتم رو گذاشتم تا ببینید.
البته اگر مموری کارتم تموم نمی شد باز هم می تونستم عکس های بیشتر و بهتری بگیرم.
خداحافظ
خداحافظ ملاقلی پور دوست داشتنی من.

برای دیدن هر تصویر در اندازه بزرگتر روی آن کلیک کنید


صفارهرندی وزیر فرهنگ


جعفری جلوه معاون سینمایی وزارت فرهنگ


احمدرضا درویش


اصغر بیچاره


خیابان استاد شهریار


مجید مجیدی


سیف الله داد


سید محمود دعایی


حسین یاری


محسن رضایی


علی شادمان امروز خیلی غمگین بود


دختر مرحوم ملاقلی پور


تصویربرداری با اعمال شاقه


*********


*********


*********


*********

علامت
کاش زیر پاهام خالی نمیشد تا بتونم عکس قشنگی بگیرم


محسن رضایی


اکبر نبوی


جعفری جلوه


جعفری جلوه


صفارهرندی


صفارهرندی


صفارهرندی


علی ملاقلی پور


*********


مدیر شبکه دو سیما


هادی خانیکی


سعید راد


بازیگر تبلیغات شرکت گاز


مو قشنگ


فریدون شهبازیان


تشییع جنازه


ایشون یکی از فرمانده های نیروی انتظامی هستن که هر چقدر فکر کردم اسمشون یادم نیومد


علیرضا داوودنژاد


تشییع جنازه


خسرو احمدی


این آقا رو یادتون میاد؟ تو همون فیلمه فرمانده گروهان بود که اسیر عراقیه تو دیوار با خنجر پناهگاه می کند

خیابان انقلاب دانشگاه تهران
خداحافظ رسول ملاقلی پور دوست داشتنی

March 7, 2007

خطاب به رجال

این همه ما درباره پرونده هسته ای با خارجی ها جر و بحث می کنیم.
این همه مردم درباره انرژی صحبت می کنن.
یکی میگه خوبه و یکی میگه بده.
احمدی نژاد از یک طرف و لاریجانی از یک طرف دیگه چیزهایی میگن.
بابا یکی این روزنامه نگارها و خبرنگارها رو هم آدم حساب کنه.
این خبرنگارها هستن که باید فشار دو طرف رو تحمل کنن.
دیروز یکی از دوستانم که چه عرض کنم.
یکی از برادرانم از شدت فشار عصبی و کار زیاد روی پرونده هسته ای ایران و تهیه گزارش ها و خبرها برای سیر کردن ذهن مردم، کارش به سرم و بیمارستان کشید.
واقعا نمی تونم تو این بند آخر چیز خاصی بنویسم.
کاش یکی قدر این بچه ها رو بدونه.

March 6, 2007

چرا اینقدر زود رفتی رسول ملاقلی پور؟


باز وقتی به فکر کسی افتادیم که دست دادیمش.
رفت.
به همین راحتی.
به همین زودی.
دنیا وفا نداره.
راست میگن.
عاشق فیلم هایی که می ساخت بودم.
هیوا، سفر به چزابه، نسل سوخته و خیلی فیلم های دیگه که سینمای ایران رو تکون داد.
میم مثل مادر رو ندیدم.
طاقت دیدن ندارم.
اما طاقت شنیدن خبر فوت سازنده اش هم سنگینه.
او تکرار نشدنی است.
به نظر من سینمای بعد از انقلاب دو سینماگر بزرگ داره.
یکی ابراهیم حاتمی کیا و دیگری رسول ملاقلی پور.

اونقدر مي ايستم تا به جايي كه ميخوام برسم

سلام
مصاحبه رو هم انجام دادم.
تقريبا آسون بود.
اميدوارم قبول شم.
البته بعضي چيزها رو هم يادم رفت بگم. مثلا اينكه من از چهارشنبه تا امروز تو دانشكده خبر سر و گوش آب مي‌دادم.
يادم رفت بگم اونقدر سمج هستم كه تازگي ها به كنه ميگن آدم.
اما سعي كردم بگم كه چي مي دونم و خبرنگاري رو چقدر دوست دارم.
اما يادم نيست كه گفتم چقدر پشت پا تو اين كار خوردم ولي باز هم ايستادم و مقاومت كردم. باز هم مقاومت مي كنم.
اونقدر مي ايستم تا به جايي كه ميخوام برسم.
اميدوارم قدمي رو كه امروز ساعت 9برداشتم، تا جايي كه توان دارم ادامه بدم.

March 5, 2007

تاریخ ایران تا ابد مدیون این مرد خواهد بود


امروز 14 اسفند ماه، سالروز درگذشت محمد مصدق است.

واقعیت فال نیست

واقعیت فال نیست
خیلی ها میگن چرا این طوری هستی.
میگن اونایی که استرس دارن لاغر میشن.
میگم بعضی ها برعکسن و چاق میشن.
بعضی ها از شدت ناراحتی گریه می کنن.
میگم بعضی ها برعکسنن و می خندن.
من از دسته آخر هستم.
وقتایی که خیلی ناراحت هستم، نیشم تا بناگوشم باز میشه.
می خوام زمان مصاحبه گاف ندم.
از شدت استرس معده درد گرفتم.
حالت تهوع دارم.
اصلا حالم خوش نیست.
یک فال می گیرم، اما واقعیت فال نیست.
عمریست تا به راه غمت رو نهادهایم
روی و ریای خلق به یک سو نهادهایم

March 2, 2007

دارم شاخ در میارم

بعضی وقتا بعضی از آدمای اندک یه چیزایی میگن که بعضی از آدمای بیشتر شاخ دربیارن.
منم دارم درمیارم.
نیگا

March 1, 2007

سلام گل یخ


سلام
چه دیر شکوفه کردی
یک سال منتظرت بودم
سلام مردم
سلام
سال نو داره میاد
نگاه کنید به گل یخ‌ها
ببینید که شکوفه‌های زرد دارن از شاخه ها بیرون میان
سال نو مبارک

گلاب به روتون؛ توالت همراه هم ساخته شد

شرمنده‌ام که این رو نوشتم. اما مگه جنگل و بیابون خدا کم بود تا یک ایرانی بره بشینه ببینه مردم موقع کار واجب چه مشکلی دارن که بره و فکرش رو به کار بندازه و توالت همراه اختراع کنه؟!
والا من که هر چی خوندم، نفهمیدم همراه بودن و قابل نصب بودنش توی ماشین یا صندوق عقب چطوره و اگه نصب بشه طرف چطوری باید استفاده کنه.
تازه گیریم یکی خواست استفاده کنه، اون وقت یک مشکل دیگه هم پیدا میشه، بیچاره کجا کارش رو بکنه؟ وسط ماشین؟!
واقعا که به حق چیزای ندیده و نشنیده.
اما حالا که هم دیدیم و هم شنیدیم.
تازه این دستگاه، شماره ثبت اختراع هم داره.
منم به فکر افتادم که چندتا از ایده‌هام رو اختراع کنم و به ثبت برسونم.
مگه من چی‌ام از اونا کمتره؟!

شرمنده که عکس دستگاه رو مستقیم نذاشتم.
آخه خجالت می‌کشم.

آگهی دستگاه
سایت شرکت سازنده
لینک معرفی و توضیحات دستگاه
عکس توالت همراه
عکس صفحه توالت همراه

دارم سکته می‌کنم

خیلی اضطراب دارم.
می‌ترسم.
شب‌ها کابوس می‌بینم که مصاحبه دانشکده خبر رو رد شدم.
علاوه بر دعا احتیاج به اعتماد به نفس، یک مقداری زبان و یک پارتی درست و حسابی هم دارم.
البته میگن اونجا پارتی بازی تاثیری نداره.
پس خدا جون خودت پارتی من بشو تا دیوونه نشدم.

به عکسبلاگم سر بزنید