جای مشت راننده قطار مترو روی سینه من هنوز درد میکنه
این نمایشنامه نیست. حتی داستان هم نیست. واقعیتی است که ساعت 19:30 یکشنبه 6اسفند1385 در ایستگاه امام خمینی، مسیر دانشگاه علم و صنعت به سمت صادقیه برای من اتفاق افتاد.
من دوربینم را درآوردهام و از مردم خسته و منتظر عکس میگیرم. بالای پلهها دو نفر با هم دعوا و مشتکاری میکنند. غافلم از اینکه چند دقیقه بعد راننده قطار به سینه من هم مشت میزند. دوربینم هنوز در دستم است. زیباترین عکسهای مترو، زمان ورود قطار است. دوربین در دستم است و عکس میگیرم. قطار نزدیک ایستگاه میشود. خودم را عقب میکشم. پشت خط قرمز میایستم. سرعت قطار کم میشود. راننده نصف بدش را بیرون میدهد. مشت میکوبد به سینه من و قطار متوقف میشود. نصف قطار در تونل مانده است.
مردم هو میکنند. یکی میگوید: بدویید و در برید. اگر بگیرنتون بیچارهاید. ما میایستیم. در کلاس حقوق به ما گفتهاند عکس گرفتن و تهیه گزارش، از مکانهایی مثل مترو که حریم عمومی است برای هر کسی آزاد است.
نمیدانم این مشت، مزد چه چیزی بود؟ شاید مزد ترس راننده. اگر میایستادم و دعوا میکردم، حداقل 2000نفر را معطل خودم میکردم. بی خیال شدم. بخشیدمش. اگر کار من غلط بود امیدوارم من بخشیده شوم.
آیا واقعا یک راننده مترو باید چنین واکنشی از خود نشان دهد؟ وضعیت اخلاقی در مترو بسیار اسف بارتر از این حرفهاست. اما وضعیتی که برای من رخ داد، جدیدترین و شدیدترین اتفاقی است که دیدهام، خواندهام و شنیدهام.
بافشار جمعیت وارد قطار میشوم. همکلاسیها کنارم هستند. واگن پر از شیطنت و شوخی جوانان است. ایستگاه آزادی که پیاده میشوم، سراغ مدیر ایستگاه را میگیرم. دونفر از کارکنان مترو که به قول دوستم پاپتی هستند، میخواهند ما را دست به سر کنند و سرکار بگذارند. واقعاً که. به این میگویند تکریم ارباب رجوع.
مدیر ایستگاه را پیدا میکنیم. میگوید برویم به همان ایستگاه امام خمینی. برویم پیش مدیر ایستگاه. برویم حراست مترو و شکایت کنیم.
من به این فکر میکنم که اگر قرار است اقدامی صورت بگیرد باید توسط خود آنها صورت بگیرد. آنها همیشه باید مثل همه متروهای دنیا فیلمها را ببینند و ضبط کنند و نسبت به موارد مشکوک واکنش نشان دهند. با خودم فکر میکنم اگر این ماجرا را به مطبوعات بکشم، رکن چهارم دموکراسی را اجرا میکنم. در وبلاگ بنویسم، میشود رکن پنجم. بعد فکر کردم دیدم که اگر بدوم دنبال یک مشت، همراهش باید خر بیاورم و باقالی بار کنم.
بی خیال میشوم. حضرت علی گفته است ببخش. الان دارم لذت بخششم را میچشم. نمیخواهم کسی از نان خوردن بیفتد. عکسها و مطالبی که را که به خاطر مشکلات مترو نوشتم را مرور میکنم.
زمان میگذرد. شب میرود. صبح است. همان ایستگاه امام خمینی، این بار ایستاده ام و منتظر قطار حرممطهر به میرداماد هستم. یک ساعت بعد در مرکز رسانه کلاس دارم.
کنار ماموران ایستگاه ایستادهام. همانهایی که لباس سبز فسفری میپوشند. با هم حرف میزنند. یکی آن طرف خط و چندتایی این طرف.
این طرفی: گشنته؟
آن طرفی: آره بابا هیچی نخوردم.
این طرفی با صدای بلند میگوید: […]بخور.
باز تکرار میکند اگه گشنته […]بخور.
این طرفی: تا ساعت 9ونیم وایستا بعد با هم میریم بالا.
من دیگر تعجب نمیکنم. بدتر از این را دیشب تجربه کردم. مردم هاج و واج به آنها نگاه میکنند.
قطار میآید. سوار میشوم. میروم. فردا باز باید چیزهای جدیدی از کارکنان مترو ببینم.

نظرات
:(
Posted by: farnoosh | February 26, 2007 11:01 PM
متاسفانه بي احترامي به شخصيت ديگران تو ايران زياد شده. اين رفتار رو ميشه از استاد دانشگاه و افراد با سواد و يا يه كارگر جزئي همه جا ديد. اينجا فعلاً بدجوري ايرانه!
Posted by: mahdieh | February 27, 2007 12:45 AM
نابرده رنج گنج میسر نمی شود!
Posted by: سولماز شریف | February 27, 2007 1:41 AM
دوست من
ماجرای عجیبی رو تعریف کردی . من هرچی بیشتر می خونم بیشتر فکر می کنم که اشتباه شما بزرگتر از راننده مترو بوده. خودت رو بزار جای اون راننده بیچاره که در حالی که داره به ایستگاه نزدیک می شه می بینه یک نفری در حالیکه تا کمر به سمت ریل ها خم شده یک چیز گنده هم گرفته جلوی چشمش کم مونده که بخوره به مترو! که در این صورت اون بدبخت باید تا آخر عمر تاوان این قضیه رو بده نه شما که داری به خاطر یک عکس تار و بدون ظرافت جونت رو به خطر می اندازی. بهتره که یک کمی بیشتر فکر کنی و این دفعه منصف هم باشی.
------------------------------------------------
آدم: من کی گفتم که تا کمر خم شدم؟
من فقط دستم رو بردم جلو تا عکس بگیرم.
در ضمن هزارتا آدم داشتن منو میدیدن که چطوری داشتم عکس میگرفتم.
اصلا مگه کسی که تا کمر خم بشه، میتونه حالت ایستایی خودش رو کنترل کنه؟
در ضمن هنوز اون قدرها احمق و خرفت نشدم که نفهمم کی، کجا و چطور عکس بگیرم.
OK?
Posted by: sina | February 27, 2007 6:04 AM
تاسف داره فقط
راستی حالا از این عکسها که گرفتی کجا گذاشتی ؟
---------------------------------------------
آدم: کدوم عکسها رو میگی؟
Posted by: شاهین | February 27, 2007 10:04 AM
مرسی بابت مهربانیات
ما هم جبرانیدیم
سیستم اینطوریه که من تایید میکنم بعد منتشر میشه
راستی علم و صنعتی هستی ؟
یک جوری نوشته بودی من فکر کردم تعداد عکسها بیشتر از اینها باشه
Posted by: شاهین | February 27, 2007 12:47 PM
salam
ba hamin rokne panjom edame bede!
Posted by: ز.آ | February 27, 2007 5:53 PM
ديوانه
Posted by: شقايق | August 12, 2008 5:55 AM
حیف که این داستانو دیر خوندم منم یه داستان توپ برات دارم
Posted by: mamal | February 2, 2009 12:55 AM