از خالکوبی تا هم*جن*سگرایی و شیطانپرستی، همینجا، بیخ گوشمان، در ایران در تهران
از امروز قصد دارم برای خودم کار کنم. برای دلم و نه برای جیبم. مدتهاست از روزنامهنگاری برای مطبوعات بریدهام و عطایش را به لقایش بخشیدهام. کارهای کلاسی و تمرین اساتیدم را هم قصد دارم اینجا انجام دهم. تقاضا میکنم این کار به من را به حساب درس پس دادن به اساتید بگذارید و تاکید میکنم که هیچگاه روزنامهنگار نبوده و نیستم. صرف نوشتن چند مطلب و چاپ آن در مطبوعات از کسی روزنامهنگار نمیسازد. همان گونه که از من نساخته است. در تعریفی دیگر، میگویند که روزنامهنگار کسی است که به طور مداوم در یک نشریه کار کند و از نوشتن امرار معاش کند. این تعریف نیز درباره من صدق نمیکند چون من بیکارم. و فعلا به جای نان، هوا میخورم.
داستان از جایی شروع شد که در وبلاگها نوشتند که تلویزیون کانادا گزارشی از وضعیت هم*جن*سبازان ایران نشان داده است. سالها پیش تلویزیون ایران گزارشی از مدارس این افراد با عنوان قوم لوط نشان داد. پند وقتی هم هست که بعضی از کارشناسان نسبت به ایجاد چنین گروههایی و در کشور هشدار میدهند. این سلسله سوژهها مرا به واکنش واداشت تا من هم به سهم خود دیدهها و شنیدههایم را بگویم تا حداقل هشداری باشد برای کسانی که این مطلب را میخوانند. تا آنها هم این را گوشزد کنند و تا زمانی ادامه پیدا کند که چارهای اساسی برای مشکل پیدا شود.
من خواندن این مطلب را به افراد کمتر از 18سال و کسانی که چشم بر واقعیات بستهاند توصیه نمیکنم.
نشسته بودم روی صندلی. حواسم به ایستگاهها نبود. برگشتم تا ببینم تا قطار به کدوم ایستگاه رسیده.
متوجه پشت سر مرد کناریام شدم. یک کلاه انگلیسی سرش بود و اون رو خیلی پایین کشیده بود. پشت سرش رو دیدم که تمام موهاش رو تیغ زده بود و فقط حدود 5سانت مو روی سرش به صورت یک نوار وجود داشت. به چهرهاش دقت کردم. سی و چند ساله بود. کاش میتونستم ازش عکس بگیرم. کلاهش رو طوری سرش گذاشته بود تا کسی نفهمه که یک موهاکی هست.

موهاکی ها همان مو سیخ سیخی ها هستند. اما با شدتی بیشتر و خفن تر.یعنی به جز نوار وسط سرشون بقیه موها رو تیغ میزنن. موهای سیخ سیخی در کشور داره پیشرفت میکنه. نمیدونم مدل سیخ سیخی چطور و چه وقت وارد کشور شد. اما موهاکیها قبیلهای از سرخ پوستها هستند. مدل موی اونا سالهاست که در کشور آمریکا مد شده. اما وقتی رابرت دنیرو در فیلم راننده تاکسی بازی کرد با این مدل مو ظاهر شد، طرفداران مدل موی ماهوکی هم در دنیا زیادتر شد.
این بخش اول ماجرا ملایم است و هنوز به بخشهای تاسفبار نرسیده است. تعداد این افراد روز به روز بیشتر میشود. این افراد به شاخهها و گروههایی وابستگی پیدا میکنند و باید کارهایی خاص انجام دهند. در جلساتی خاص خودشان شرکت میکنند و صدها برنامه آموزش و محفل دیگر هم دارند.
به تازگی حلقه اندازی و سوراخ کردن نقاط مختلف بدن مد شده است. قسمت بالایی گوش، لب، زبان، ...،...، و هر کجا که فکرش را بکنید. لازم نیست راه دوری برویم. در همین تهران خودمان در هر محله ای یکی دو جا پیدا میشود که از این کارها میکنند. البته آمار رسمی از تعداد ین افراد منتشر نشده است. آمار غیر رسمی نیز وجود ندارد و افراد دیدههای خود بسنده میکنند.

خیلی از این افراد نقاطی از بدن را سوراخ میکنند و به آن آویز میزنند که دیده نمیشود. به همین خاطر است که دیدههای ما به کسانی محدود میشود که به لب، گوش یا زبانشان آویزی یا حلقهای زدهاند محدود میشود و به خود میگوییم که هنوز مانده تا زنگ خطر به صدا در بیاید تا کاری صورت بگیرد. اما زنگ خطر مدتهاست به صدا در آمده است. من به شخصه هر یک روز درمیان یکی از این افراد را در شهر میبینم.
مردی که گوشواره نگیندار به دو گوش خود انداخته بود. زنی که حلقهای به بینی و ابروی خود زده بود. دختری دیگر که به لب پایینی خود و نمونههای دیگری که معمولا از این و آن میشنوم.
اینها بخشی از فاجعه هستند.
در وبلاگها خواندم که چند روز پیش تلویزیون کانادا گزارشی از هم*جن*سگرایان ایران نشان داد. این واقعیتی است که معمولا آن را کتمان میکنیم. میدانیم که وجود دارد اما تک تک ما خود را به کوچه علیچپ میزنیم. زمانی کسی از وجود این افراد صحبت میکند که حادثهای چون بیجه به وجود بیاید.
هم*جن*سگرایان مربوط به مردانی نمیشوند که پسر بچهای را میدزدند و پس از تجاوز، او را به قتل میرسانند. بزرگسالان هم*جن*سگرا در کشور زیاد نیستند. پادگانها، زندانها، دانشگاهها، پانسیونها، پارکها معمولا مکانهای جولان این افراد و یافتن فرد مورد نظر خود است.
عجیبتر زمانی است که بفهمیم همسر فلان خانم هنرمند معروف تقاضای طلاق کرده است چون خانم هنرمند هم*جن*س خود را به شوهرش ترجیح میدهد و قضیه فلان آقای ورزشکار هم*جن*سگرا را به زور میخوابانند و اینجا سر بازیگری کلاه میرود که فیلمش دست به دست در همه جای دنیا گشته است.

اگر آمار هم*جن*سگرایی مردان اعلام میشود، اگر درباره عمل آن رسالهها احکام زیادی نوشتهاند، اما هم*جن*سگرایی زنان در کشور به شدت بیشتر و فراگیرتر است. نشانههای خاص این افراد را بسیاری میدانند. اما آنها به تدریج اعمال خود را رونمایی میکنند و با حالات جدیدتر و آزادانه تر به یافتن فرد موردنظر خود در جامعه میگردند. خوابگاههای دانشجویی و محیط دانشگاهها پر از این دختران هم*جن*سخواه است.
ممکن است که از همین فردا فریاد کسانی دربیاید که من دروغ میگویم اما فاجعه بار است که بگویم این اعمال به مدارس نیز رسوخ کرده است و حداقل سن این افراد به دانشآموزان سالهای راهنمایی نزدیک میشود. من به شخصه نمونههایی از این افراد را دیدهام.
برگردیم به سوراخ کردن بدن و مثالی تقریبا شبیه به آن بزنیم. مدتی است بعضی از کلاسهای و موسسات به اصطلاح هنری نقاشی روی بدن انجام میدهند. جالب است که مشتری آنها هر روز بیشتر میشود. برای یک نقاشی کوچک چندهزار تومان ناقابل نیز بپردازند. جالبتر آنکه این موسسات بدون هیچ مشکلی آگهی خود را با ذکر کاری که انجام میدهند یعنی نقاشی روی بدن در نشریات سراسری عامه پسند و جوان پسند درج میکنند و در کنار آن عناوینی چون مژده مژده یا قابل توجه علاقهمندان و... قرار میدهند.
به یاد دارید که چند وقت پیش در مسابقات ورزشی که در قطر برگزار شد، بعضی از شرکتکنندگان ایرانی در رشتههایی چون بسکتبال، بازوبند و باند کشی را به شکلی عجیب بر قسمتهای عریان بدنشان بسته بودند؟ آنها خالکوبیهای عجیب بدنشان را این گونه پنهان کرده بودند. از شرکت تعدادی هم که وضعیتی شدیدتر داشتند جلوگیری شد.
بهتر است چند روزی قرصهای روانگردان را بیخیال شویم. چون این مشکلات جامعه گردانیمیکنند.
در کنار اینها دوجن*سی ها و دوجن*س خواهان هم هستند که وضعیت آنها را سالهاست میدانیم و میدانند ولی اقدام مؤثری صورت نگرفته است.
گروههای جدیدی در کشور درحال شکل گرفتن است. فرقهها و دینهای خودساخته و من درآوردی. اما شیطان پرستی و نژادپرستی چیزی است که بیش از یک سال است که در ایران رایج شده است و همچنان زیرزمینی فعالیت و عضوگیری میکند. نمیدانم اینها زیر سر چه کسی است یا چه کسی از اینها نفع میبرد.

آیا باید برای آسیب شناسی و مهار آن صبر کنیم تا نمونههای بارزتر آنها ایجاد شود؟ صبر کنیم تا گردنبندهای بزرگ و سنگین به قلاده تبدیل شود؟ صبر کنیم تا شکل خالکوبیها تغییر کند و عینی تر شود؟ صبر کنیم تا این گروهها در خیابان راه بیفتند و کارهای خود را اشاعه دهند؟
همه را به یک چوب نرانیم. ممکن است انجام بعضی کارها و بعضی تیپ زدن ها به خاطر مد باشد. اینها مشکلی ایجاد نمیکند، حاد است در یک مدت خاص رفع میشود. اما نباید انگشت اتهام را از روی مشکلات و نمونههای مزمن و قدیمی برداشت.
من در این میان هیچکارهام اما عاجزانه از آن مسؤولانی که در راس امور هستند و در شکلگیری و جهتدهی به فرهنگ این مملکت دخیلند میخواهم تا فاعه بزرگتر ی به بار نیامده است فکری به حال این مشکل کنند.

پینوشت:
منابع این شبه گزارش از دیدهها و شنیدههای خودم، اینترنت، سایتها و وبلاگهای گوناگون است و با تشکر از همشهری جوان که مدتی پیش این جسارت را به خود داد تا به چنین موضوعی بپردازد.
نظرات
نمي دونم چي بگم
راستش وقتي تو بعضي فيلم ها مي ديدم ، چندشم مي شد و خدامو شكر مي كردم كه تو ايران ما از اين وحشي ها پيدا نمي شه
فقط مي تونم بگم متاسفم
متاسفم
بدرود
Posted by: دانيال | February 21, 2007 10:10 PM
سلام
نمي دونم شوخي گفتي يا جدي ولي اگه جدي گفتي چشماتون زيبا مي بينه و اگه شوخي كردي نظر لطفتونه
اين مطالب درسيت رو حتما بنويس جالبه استفاده مي كنيم موفق باشي روزنامه نگار جوان
Posted by: حميد هاتف | February 21, 2007 10:32 PM
سلام
سری به سایت ما بزنید و از نظرات خود ما را بهره مند نمایید.
Posted by: دانشجو | February 22, 2007 1:55 AM
salam. man kheili khoshhal shodam ke hamchin matlabi ra inja peda kardam. man 1daneshjuye jamee shenasi hastam ke payan nmeam ra darmorede tatto entekhab kardam, va kheili mihtaje komak hastam, mikhastam beduunam mitunam ruye komak shoma hesab konam, baraye vaslshodan be canalhaei ke inkar ra anjam midahand.
montazere javabesho mahastam.
Posted by: nasim | March 7, 2007 6:52 PM
ali bood.
Posted by: Anonymous | September 23, 2007 2:57 PM
این مسئله در عهد صفویه به اوج رسید و گویا محتشم کاشانی نیز در مثنوی جلالیه به پسری به نام شاطر جلال عشق باخته و از نظر ابن خلدون این مسئله در میان اکثر ملل رایج است در اعراب هم در میان مالکی ها جواز فقهی دارد و به طور کلی از دیدگاه شهید مطهری حیوانیت رها شده است.وحشی بافقی نیز مانند دیگر شاعران واسوخت اینگونه بود.اطلاعات شما ناقص ولی ارزنده بود ادامه دهید.
Posted by: محمد امین احمدپور | November 20, 2007 11:43 PM
aliiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii booooooooooooooood>maamnooon
Posted by: kimia | November 22, 2008 8:44 PM
اینها همه از درد بی اعتقادی وپوچی شخصیتی است .
وای کاش همان طور که ایزد منان امر کرده بود :پیروی می کردیم از از او واز فرستادگانش
Posted by: sali | November 28, 2008 12:09 PM