ردپای باران 15 بهمن
باز بارون اومد
آن باران با تگرگ آمد
همونی بارید که ما یادمون بیاد که هست
هر چند که مدتی هست که ازش خبری تو شهر ما نشده
باز همونی اومد که مارو خیسمون کنه
اومد که بگه آی مردم
اگه دلتون غبار گرفته بیاریدش جلو تا بشورمش
اما
اما غبار دل ما مثل سیمان سفت شده
یادمون میره که آدم هستیم
اما بعضی هامون ادعای آدم بودن میکنیم
اومد تا یادمون بیفته بالای سر هم چتر بگیریم
اومد تا بهمون بگه بلند شو از رو صندلی تا اون پیرمرد و پیرزن بشینن
اومد تا باز دوربینهامون رو دربیاریم و عکس بگیریم
اومد تا من عکس گرفتن یاد بگیرم
هشت تا عکس من رو از ردپای بارون ببینید

وقتی آدمی نباشه که روش بشینه،بارون تنهاش نمیذاره

بارون بارونه زمینا تر میشه

فکر کردید اگه تمام اون قطره های بارون با هم جمع بشن و یهو از آسمون پایین بیان چی میشه؟


اون شب با این فشار جمعیت تعجب نمی کردم که سر هر ایستگاه مردم برای سوار شدن دعوا کنن

چراغ ترمز پراید

واقعا انگار که هوا بد خوری خراب بود. رگبار و تگرگ یک سانت لباس خشک به تنمون نگذاشته بود. مثل بید میلرزیدم

اینجا نه ایل گلی تبریز هست، نه چهلستون اصفهان. اینجا پایانه آزادی هست. ارتفاع جدول بیشتر از سی سانت بود. داشتم روش راه می رفتم. کنارم پر آب بود. تا نزدیک لبه جدول آب رسیده بود. یک اتوبوس آروم از کنارم رد شد. آب به بالای مچ پاهام رسید. یخ کردم. خیس شدنم کامل شده بود
نظرات
سلام...ما که به خاتمی خودمون می گیم باران اصلا ما دوست داریم همش باران بیاد توی دولت نهم باران غنیمته
!
Posted by: بهروز شجاعی | February 6, 2007 7:23 PM
mano bad joori yade baroon andakhti ta dar moredesh benevisam.
Posted by: ali | February 7, 2007 12:42 AM