« January 2007 | آدم اول | March 2007 »

February 28, 2007

خواب را از چشمانم گرفته‌ای رویای من

ببین
ببین که شادی‌های گاه به گاهم غم نبودن تو را از ذهنم نمی‌برد.
ببین که هر روز به یاد تو بغض می‌کنم.
ببین که با دیدن هر پرستویی یاد تو می‌افتم.
ببین که مثل مرغ عشق از دوری‌ات در احتضارم.
خوابم نمی‌برد.
ببین.
نه تو نیستی که ببینی.
من بیخود عاشق شدم.
تو دوستم نداشتی.
خواهش می‌کنم از دلم بیرون برو.
شب بخیر
آسوده بخوابی

February 27, 2007

هورا دانشگاه قبول شدم

بالاخره من هم اسمم دانشکده خبر دراومد.
اما مثل مارتین اسکورسیزی باورم نمی‌شد.
چندبار چک کردم.
حتی ازبس اضطراب داشتم اشتباهی رفتم و کاردانی‌ها رو دیدم.
اما انگار جدی جدی قبول شدم.
از این بابت خیلی خوشحالم.
از یک طرف هم خیلی مضطربم.
برای ورود به دانشکده خبر باید تو مصاحبه ورودی شرکت کنم.
تورو خدا برام دعا کنید.

راستی عکسبلاگم هم افتتاح شد.
از این به بعد هم اونجا عکس می‌ذارم و هم اینجا.

اینم یکی از عکس‌های عکسبلاگ من

http://adam.aminus3.com

February 26, 2007

جای مشت راننده قطار مترو روی سینه من هنوز درد می‌کنه

این همون قطار و همون راننده هست

این نمایشنامه نیست. حتی داستان هم نیست. واقعیتی است که ساعت 19:30 یکشنبه 6اسفند1385 در ایستگاه امام خمینی، مسیر دانشگاه علم و صنعت به سمت صادقیه برای من اتفاق افتاد.

من دوربینم را درآورده‌ام و از مردم خسته و منتظر عکس می‌گیرم. بالای پله‌ها دو نفر با هم دعوا و مشت‌کاری می‌کنند. غافلم از اینکه چند دقیقه بعد راننده قطار به سینه من هم مشت می‌زند. دوربینم هنوز در دستم است. زیباترین عکس‌های مترو، زمان ورود قطار است. دوربین در دستم است و عکس می‌گیرم. قطار نزدیک ایستگاه می‌شود. خودم را عقب می‌کشم. پشت خط قرمز می‌ایستم. سرعت قطار کم می‌شود. راننده نصف بدش را بیرون می‌دهد. مشت می‌کوبد به سینه من و قطار متوقف می‌شود. نصف قطار در تونل مانده است.

مردم هو می‌کنند. یکی می‌گوید: بدویید و در برید. اگر بگیرنتون بیچاره‌اید. ما می‌ایستیم. در کلاس حقوق به ما گفته‌اند عکس گرفتن و تهیه گزارش، از مکان‌هایی مثل مترو که حریم عمومی است برای هر کسی آزاد است.

نمی‌دانم این مشت، مزد چه چیزی بود؟ شاید مزد ترس راننده. اگر می‌ایستادم و دعوا می‌کردم، حداقل 2000نفر را معطل خودم می‌کردم. بی خیال شدم. بخشیدمش. اگر کار من غلط بود امیدوارم من بخشیده شوم.

آیا واقعا یک راننده مترو باید چنین واکنشی از خود نشان دهد؟ وضعیت اخلاقی در مترو بسیار اسف بارتر از این‌ حرف‌هاست. اما وضعیتی که برای من رخ داد، جدیدترین و شدیدترین اتفاقی‌ است که دیده‌ام، خوانده‌ام و شنیده‌ام.

بافشار جمعیت وارد قطار می‌شوم. همکلاسی‌ها کنارم هستند. واگن پر از شیطنت و شوخی جوانان است. ایستگاه آزادی که پیاده می‌شوم، سراغ مدیر ایستگاه را می‌گیرم. دونفر از کارکنان مترو که به قول دوستم پاپتی هستند، می‌خواهند ما را دست به سر کنند و سرکار بگذارند. واقعاً که. به این می‌گویند تکریم ارباب رجوع.

مدیر ایستگاه را پیدا می‌کنیم. می‌گوید برویم به همان ایستگاه امام خمینی. برویم پیش مدیر ایستگاه. برویم حراست مترو و شکایت کنیم.

من به این فکر می‌کنم که اگر قرار است اقدامی صورت بگیرد باید توسط خود آنها صورت بگیرد. آنها همیشه باید مثل همه متروهای دنیا فیلم‌ها را ببینند و ضبط کنند و نسبت به موارد مشکوک واکنش نشان دهند. با خودم فکر می‌کنم اگر این ماجرا را به مطبوعات بکشم، رکن چهارم دموکراسی را اجرا می‌کنم. در وبلاگ بنویسم، می‌شود رکن پنجم. بعد فکر کردم دیدم که اگر بدوم دنبال یک مشت، همراهش باید خر بیاورم و باقالی بار کنم.

بی خیال می‌شوم. حضرت علی گفته است ببخش. الان دارم لذت بخششم را می‌چشم. نمی‌خواهم کسی از نان خوردن بیفتد. عکس‌ها و مطالبی که را که به خاطر مشکلات مترو نوشتم را مرور می‌کنم.

زمان می‌گذرد. شب می‌رود. صبح است. همان ایستگاه امام خمینی، این بار ایستاده ام و منتظر قطار حرم‌مطهر به میرداماد هستم. یک ساعت بعد در مرکز رسانه کلاس دارم.

کنار ماموران ایستگاه ایستاده‌ام. همان‌هایی که لباس سبز فسفری می‌پوشند. با هم حرف می‌زنند. یکی آن طرف خط و چندتایی این طرف.

این طرفی: گشنته؟
آن طرفی: آره بابا هیچی نخوردم.
این طرفی با صدای بلند می‌گوید: […]بخور.
باز تکرار می‌کند اگه گشنته […]بخور.
این طرفی: تا ساعت 9ونیم وایستا بعد با هم میریم بالا.

من دیگر تعجب نمی‌کنم. بدتر از این را دیشب تجربه کردم. مردم هاج و واج به آنها نگاه می‌کنند.
قطار می‌آید. سوار می‌شوم. می‌روم. فردا باز باید چیزهای جدیدی از کارکنان مترو ببینم.

صبح بخیر بارون

سلام
صبح بخیر
ببینید چه بچه خوبی شدم
پاشید بیرون رو نگاه کنید
ببینید چطوری بارون میاد
سازمان هواشناسی گفته بود برف میاد
ما که چیزی ندیدیم
اما هوا بد جوری خیسه
یادش بخیر اونی که می‌گفت:
بارون بارونه
زمینا تر میشه
...

February 25, 2007

چی بگم آخه؟ هر جور که بنویسم یک سری گیر میدن

من اینو فهمیدم که هر کسی که بخواد وبلاگش پر بیننده بشه، باید مستقیم فحش بده.
خوب من فحش مستقیم دوست ندارم بدم آخه.
برای همین برای مطلبی که نوشته بودم و پاکش کردم، چندتا از دوستان پیغام گذاشتن که دارم چرت و پرت می‌گم و توهم زدم.
اصلا من دیگه نه فحش مستقیم به کسی میدم، نه غیر مستقیم.
حالا خوب شد؟

خوابم میاد

آآآآآآآآآآآآآوووووووووووی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی
من می‌خوام برم بخوابم
خدایا خودت امشب رو به خیر بگذرون
امان از حادثه‌ای که تو شب اتفاق بیفته
شب بخیر

February 23, 2007

جون مادرتون وبلاگ منم ببینید

اشکم در اومد
این همه وبلاگ می‌نویسم
این همه تغییر قالب میدم
این همه پیغام می‌ذارم
همه این کارها رو می‌کنم تا بازدیدکننده‌های وبلاگم زیاد بشه
بعد یهویی کنتور روزانه‌ام از 160 می‌افته رو 20تا
اشکم در اومد
بابا منم آدمم

آی آدم مخش سوت می‌کشه

همین الآن مخم داره سوت می‌کشه.
همین الآن یک مطلبی خوندم که این طوری شدم.
مخم داره مثل بوق قطار و کشتی سوت می‌کشه.
یواش یواش کارم از سوختن گذشته.
به مرز ترکیدن نزدیک شدم.
اگه دیدید یک نقطه از تهران منفجر شد، مطمئن باشید که مخ من بوده.

February 22, 2007

آی آدم می‌سوزه

آی دلم می‌خواد یک چیزایی رو بگم و فریاد بزنم.
آی یک چیزایی اون ته دلم داره وول می‌خوره.
آی آدم می‌سوزه وقتی که خودش با دست خودش جلوی دهن خودش رو بگیره.
آی آدم می‌سوزه وقتی یک چیز نامربوطی مربوط می‌شه.
آی آدم می‌سوزه وقتی یهو یه چیزی، یه چیز دیگه ‌می‌شه.
آی آدم می‌سوزه وقتی می‌بینه بعضی‌ها رو یهو جو می‌گیره.
آی آدم می‌سوزه وقتی می‌بینه جوگیرها، خودشون هم نمی‌دونن چرا جو زده شدن.
آی دارم می‌سوزم.

آی آدم‌ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید.
چقدر خنگید.
اون مغزتون رو به کار بندازید.

در ادامه مطلب می‌تونید صدای مردم تو مترو رو دانلود کنید و بشنوید.
همه داشتن درباره داستان شهرام جزایری می‌گفتن. کلی ضبط کردم اما برای اینکه جوونم و هنوز هزارتا آرزو دارم، چندتا از صداهایی که ضبط کردم رو می‌ذارم تا بشنوید.
راستی عصری تو ایستگاه مترو آزادی دعوا شد. دعوا یهو از لحظه خروج از واگنی که ما توش بودیم شروع شد. فیلمش رو گرفتم. اما چون حجمش بالا بود نمی‌تونم آپ‌لودش کنم. یکی که داشت از داخل نگاه می‌کرد گفت که چاقو کشی شد و یکی شون چاقو خورد. قطار هم حرکت کرد و ادامه دعوا رو ندیدم و نتونستم درست و حسابی ضبط کنم :(

این هم صداها
صدای یک
صدای دو
صدای سه

February 21, 2007

از خالکوبی تا هم*جن*س‌گرایی و شیطان‌پرستی، همین‌جا، بیخ گوشمان، در ایران در تهران

از امروز قصد دارم برای خودم کار کنم. برای دلم و نه برای جیبم. مدت‌هاست از روزنامه‌نگاری برای مطبوعات بریده‌ام و عطایش را به لقایش بخشیده‌ام. کارهای کلاسی و تمرین اساتیدم را هم قصد دارم اینجا انجام دهم. تقاضا می‌کنم این کار به من را به حساب درس پس دادن به اساتید بگذارید و تاکید می‌کنم که هیچگاه روزنامه‌نگار نبوده و نیستم. صرف نوشتن چند مطلب و چاپ آن در مطبوعات از کسی روزنامه‌نگار نمی‌سازد. همان‌ گونه که از من نساخته است. در تعریفی دیگر، می‌گویند که روزنامه‌نگار کسی است که به طور مداوم در یک نشریه کار کند و از نوشتن امرار معاش کند. این تعریف نیز درباره من صدق نمی‌کند چون من بیکارم. و فعلا به جای نان، هوا می‌خورم.

داستان از جایی شروع شد که در وبلاگ‌ها نوشتند که تلویزیون کانادا گزارشی از وضعیت هم*جن*س‌بازان ایران نشان داده است. سال‌ها پیش تلویزیون ایران گزارشی از مدارس این افراد با عنوان قوم لوط نشان داد. پند وقتی هم هست که بعضی از کارشناسان نسبت به ایجاد چنین گروه‌هایی و در کشور هشدار می‌دهند. این سلسله سوژه‌ها مرا به واکنش واداشت تا من هم به سهم خود دیده‌ها و شنیده‌هایم را بگویم تا حداقل هشداری باشد برای کسانی که این مطلب را می‌خوانند. تا آنها هم این را گوشزد کنند و تا زمانی ادامه پیدا کند که چاره‌ای اساسی برای مشکل پیدا شود.

من خواندن این مطلب را به افراد کمتر از 18سال و کسانی که چشم بر واقعیات بسته‌اند توصیه نمی‌کنم.


نشسته بودم روی صندلی. حواسم به ایستگاه‌ها نبود. برگشتم تا ببینم تا قطار به کدوم ایستگاه رسیده.

متوجه پشت سر مرد کناری‌ام شدم. یک کلاه انگلیسی سرش بود و اون رو خیلی پایین کشیده بود. پشت سرش رو دیدم که تمام موهاش رو تیغ زده بود و فقط حدود 5سانت مو روی سرش به صورت یک نوار وجود داشت. به چهره‌اش دقت کردم. سی و چند ساله بود. کاش می‌تونستم ازش عکس بگیرم. کلاهش رو طوری سرش گذاشته بود تا کسی نفهمه که یک موهاکی هست.

کاش دوربینم بود و عکس خود طرف رو می‌گرفتم

موهاکی ها همان مو سیخ سیخی ها هستند. اما با شدتی بیشتر و خفن تر.یعنی به جز نوار وسط سرشون بقیه موها رو تیغ می‌زنن. موهای سیخ سیخی در کشور داره پیشرفت می‌کنه. نمی‌دونم مدل سیخ ‌سیخی چطور و چه‌ وقت وارد کشور شد. اما موهاکی‌ها قبیله‌ای از سرخ پوست‌ها هستند. مدل موی‌ اونا سالهاست که در کشور آمریکا مد شده. اما وقتی رابرت دنیرو در فیلم راننده تاکسی بازی کرد با این مدل مو ظاهر شد، طرفداران مدل موی ماهوکی هم در دنیا زیادتر شد.

این بخش اول ماجرا ملایم است و هنوز به بخش‌های تاسف‌بار نرسیده است. تعداد این افراد روز به روز بیشتر می‌شود. این افراد به شاخه‌ها و گروه‌هایی وابستگی پیدا می‌کنند و باید کارهایی خاص انجام دهند. در جلساتی خاص خودشان شرکت می‌کنند و صدها برنامه‌ آموزش و محفل دیگر هم دارند.

به تازگی حلقه اندازی و سوراخ کردن نقاط مختلف بدن مد شده است. قسمت بالایی گوش، لب، زبان، ...،...، و هر کجا که فکرش را بکنید. لازم نیست راه دوری برویم. در همین تهران خودمان در هر محله ای یکی دو جا پیدا می‌شود که از این کارها می‌کنند. البته آمار رسمی از تعداد ین افراد منتشر نشده است. آمار غیر رسمی نیز وجود ندارد و افراد دیده‌های خود بسنده می‌کنند.

نمونه بسیار پیش‌پا افتاده از انواع جدید سوراخ کردن اعضای بدن

خیلی از این افراد نقاطی از بدن را سوراخ می‌کنند و به آن آویز می‌زنند که دیده نمی‌شود. به همین خاطر است که دیده‌های ما به کسانی محدود می‌شود که به لب، گوش یا زبانشان آویزی یا حلقه‌ای زده‌اند محدود می‌شود و به خود می‌گوییم که هنوز مانده تا زنگ خطر به صدا در بیاید تا کاری صورت بگیرد. اما زنگ خطر مدت‌هاست به صدا در آمده است. من به شخصه هر یک روز درمیان یکی از این افراد را در شهر می‌بینم.

مردی که گوشواره نگین‌دار به دو گوش خود انداخته بود. زنی که حلقه‌ای به بینی و ابروی خود زده بود. دختری دیگر که به لب پایینی خود و نمونه‌های دیگری که معمولا از این و آن می‌شنوم.

اینها بخشی از فاجعه هستند.

در وبلاگ‌ها خواندم که چند روز پیش تلویزیون کانادا گزارشی از هم*جن*س‌گرایان ایران نشان داد. این واقعیتی است که معمولا آن را کتمان می‌کنیم. می‌دانیم که وجود دارد اما تک تک ما خود را به کوچه علی‌چپ می‌زنیم. زمانی کسی از وجود این افراد صحبت می‌کند که حادثه‌ای چون بیجه به وجود بیاید.

هم*جن*س‌گرایان مربوط به مردانی نمی‌شوند که پسر بچه‌ای را می‌دزدند و پس از تجاوز، او را به قتل می‌رسانند. بزرگسالان هم*جن*س‌گرا در کشور زیاد نیستند. پادگان‌ها، زندان‌ها، دانشگاه‌ها، پانسیون‌ها، پارک‌‌ها معمولا مکان‌های جولان این افراد و یافتن فرد مورد نظر خود است.

عجیب‌تر زمانی است که بفهمیم همسر فلان خانم هنرمند معروف تقاضای طلاق کرده است چون خانم هنرمند هم*جن*س‌ خود را به شوهرش ترجیح می‌دهد و قضیه فلان آقای ورزشکار هم*جن*س‌گرا را به زور می‌خوابانند و اینجا سر بازیگری کلاه می‌رود که فیلمش دست به دست در همه‌ جای دنیا گشته است.

عکس از وبلاگ پروشات

اگر آمار هم*جن*س‌گرایی مردان اعلام می‌شود، اگر درباره عمل آن رساله‌ها احکام زیادی نوشته‌اند، اما هم*جن*س‌گرایی زنان در کشور به شدت بیشتر و فراگیرتر است. نشانه‌های خاص این افراد را بسیاری می‌دانند. اما آنها به تدریج اعمال خود را رونمایی می‌کنند و با حالات جدیدتر و آزادانه تر به یافتن فرد موردنظر خود در جامعه می‌گردند. خوابگاه‌های دانشجویی و محیط دانشگاه‌ها پر از این دختران هم*جن*س‌خواه است.

ممکن است که از همین فردا فریاد کسانی دربیاید که من دروغ می‌گویم اما فاجعه بار است که بگویم این اعمال به مدارس نیز رسوخ کرده است و حداقل سن این افراد به دانش‌آموزان سال‌های راهنمایی نزدیک می‌شود. من به شخصه نمونه‌هایی از این افراد را دیده‌ام.

برگردیم به سوراخ کردن بدن و مثالی تقریبا شبیه‌ به آن بزنیم. مدتی است بعضی از کلاس‌های و موسسات به اصطلاح هنری نقاشی روی بدن انجام می‌دهند. جالب است که مشتری آنها هر روز بیشتر می‌شود. برای یک نقاشی کوچک چندهزار تومان ناقابل نیز بپردازند. جالب‌تر آنکه این موسسات بدون هیچ مشکلی آگهی خود را با ذکر کاری که انجام می‌دهند یعنی نقاشی روی بدن در نشریات سراسری عامه پسند و جوان پسند درج می‌کنند و در کنار آن عناوینی چون مژده مژده یا قابل توجه علاقه‌مندان و... قرار می‌دهند.

به یاد دارید که چند وقت پیش در مسابقات ورزشی که در قطر برگزار شد، بعضی از شرکت‌کنندگان ایرانی در رشته‌هایی چون بسکتبال، بازوبند و باند کشی را به شکلی عجیب بر قسمت‌های عریان بدنشان بسته بودند؟ آنها خالکوبی‌های عجیب بدنشان را این‌ گونه پنهان کرده بودند. از شرکت تعدادی هم که وضعیتی شدیدتر داشتند جلوگیری شد.

بهتر است چند روزی قرص‌های روان‌گردان را بی‌خیال شویم. چون این مشکلات جامعه گردانی‌می‌کنند.

در کنار اینها دوجن*سی ها و دوجن*س خواهان هم هستند که وضعیت آنها را سال‌هاست می‌دانیم و می‌دانند ولی اقدام مؤثری صورت نگرفته است.

گروه‌های جدیدی در کشور درحال شکل گرفتن است. فرقه‌ها و دین‌های خودساخته و من درآوردی. اما شیطان پرستی و نژادپرستی چیزی است که بیش از یک سال است که در ایران رایج شده است و همچنان زیرزمینی فعالیت و عضوگیری می‌کند. نمی‌دانم اینها زیر سر چه کسی است یا چه کسی از اینها نفع می‌برد.

یک نئونازی

آیا باید برای آسیب شناسی و مهار آن صبر کنیم تا نمونه‌های بارزتر آنها ایجاد شود؟ صبر کنیم تا گردن‌بندهای بزرگ و سنگین به قلاده تبدیل شود؟ صبر کنیم تا شکل خالکوبی‌ها تغییر کند و عینی تر شود؟ صبر کنیم تا این گروه‌ها در خیابان راه بیفتند و کارهای خود را اشاعه دهند؟

همه را به یک چوب نرانیم. ممکن است انجام بعضی کارها و بعضی تیپ زدن ها به خاطر مد باشد. اینها مشکلی ایجاد نمی‌کند، حاد است در یک مدت خاص رفع می‌شود. اما نباید انگشت اتهام را از روی مشکلات و نمونه‌های مزمن و قدیمی برداشت.

من در این میان هیچ‌کاره‌ام اما عاجزانه از آن مسؤولانی که در راس امور هستند و در شکل‌گیری و جهت‌دهی به فرهنگ این مملکت دخیلند می‌خواهم تا فاعه بزرگ‌تر ی به بار نیامده است فکری به حال این مشکل کنند.

تصویری ساختگی از شیطان
عکس از اینترنت

پی‌نوشت:
منابع این شبه گزارش از دیده‌ها و شنیده‌های خودم، اینترنت، سایت‌ها و وبلاگ‌های گوناگون است و با تشکر از همشهری جوان که مدتی پیش این جسارت را به خود داد تا به چنین موضوعی بپردازد.

February 19, 2007

آسمان بس ناجوانمردانه ابری ‌است

دیروز 29بهمن‌ماه1385

هندوانه ابوجهل پشت شیشه عطاری
اگر هندوانه ابوجهل ندید، حالا ببینید. ولی نپرسید که به چه دردی می‌خوره، چون خودم هم نمی‌دونم.


اتوبوس
همه جوره دیده بودم، ولی این دیگه آخرشه


امروز 30بهمن‌ماه1385

میدان امام حسین
غافلگیری اول صبحی


مترو تهران ایستگاه میدان امام حسین
دیده بودم که سقف خونه چکه کنه، اما ندیده بودم که از سقف مترو، اونم 20متر زیر زمین آب بچکه و زیرش سطل بذارن


مترو تهران مسیر حرم مطهر به میرداماد
من از همینجا به دولت التماس می‌کنم که پول شهرداری تهران و مترو رو بده تا مردم کمتر له بشن


قطرات برف‌های آب شده
خداجون دستت درد نکنه


آخرین عکس امروز
کاش انسان و سیمان، ترکیب درخت و حیوان رو به هم نمی‌زد

February 18, 2007

از حال خوب به حال بد

از کلاس که بیرون اومدم با استادمون دکتر شکرخواه راه افتادیم و حدود یک ساعت پیاده رفتیم. تا که آخرش تو خیابون انقلاب با هم خداحافظی کردیم.
دکتر یونس شکرخواه

بعد رفتم یک CD آموزش php خریدم و چندتا کتاب که بتونم وبلاگم رو درست کنم.

استاد گفت بهتره برم و برنامه نویسی با آژاکس رو یاد بگیرم.

بگذریم.

اومدم سر ایستگاه و سوار اتوبوس شدم.

توی راه یک آقایی تقریبا مسن و سبزه رو با کاپشن و کیفی اومد بالا. چشمتون روز بر نبینه. از چشمش خوندم
از اونایی هست که با 5تا سوال مخ آدم رو سالاد می‌کنه. صد رحمت به خودم.
اومد و پیشم نشست. شروع کرد.

گفت خوب بشینیم اینجا از شما درس بپرسیم. حالا چی چی می‌خونی. گفتم درس نمی‌خونم. کتاب داستانه. گفت اینا چیه می‌خونی ما باید زندگی دانشمندان رو مطالعه کنی. برو ببین انیشتن و نیوتن چی کار کردن. زندگی اونا رو بخون. گفتم اونا رو 15سال پیش خوندم. گفت خوب برام زندگی انیشتن رو تعریف کن. منم گفتم بلد نیستم.

گفت حالا این کتابی که می‌خونید چی چیه؟ گفتم سالن6. گفت درباره چیه. گفتم خاطرات زندان. بعد یهو گفت که زندان چیه. اینا رو نخون. اینا همه‌شون آشغاله. باید بریزی دور. من گفتم ولی من کتابی رو که دوست دارم می‌خونم. گفت کی نوشته؟ کفتم ابراهیم نبوی. همون طنزنویس معروف که رفت خارج. گفت میگن ذهنیت های چپ گرایانه دذاشته. البته من قضاوت نمی‌کنم. میگن. من داشتم صفحه ای رو می‌خوندم که ابراهیم نبوی تو کتابش از چپ و چپی بودن بد گفته و انتقاد کرده.

گفت اینو نخون. برو کتاب زندگی میرحسین موسوی رو بخون. عجب مرد بزرگیه این آدم. خیلی آدم درست و پاکی هست. منم تو دلم می‌گفتم آخه میرحسین هم مگه کتاب زندگی‌نامه داره پدرآمرزیده.

گفت خوب حالا این وقت شب از کجا میای؟ از دانشگاه؟ گفتم دانشگاه نمی‌رم. گفت چرا؟ شما جوونا باید برید دانشگاه. گفت پس تا این وقت شب چی کار می‌کردی؟ گفتم کلاس بودم. گفت کلاس چی؟ تو دلم گفتم جان مادرت ول کن خیال کردی رفتم دختربازی. گفتم کلاس فلان. گفت این کلاسا به درد نمی‌خوره. گفتم من دوست دارم برم. علاقه دارم.

گفت شما چی خوندی؟ گفتم فلان درس رو خوندم و فلان قدر سواد دارم. گفت شما که با سوادی و فلان رشته رو خوندی به من بگو کدوم عدد بین صفر تا 4 هست که اگه در خودش ضرب کنبم جوبش نصف می‌شه؟ تو دلم گفتم خدا شفات بده.

گفت چی کار می‌کنی؟ سر کار می‌ری؟ گفتم نمی‌رم. گفت کار نمی‌کنی؟ تقریبا مثل فلامک جنیدی تو شب‌های برره گفت ای ووووووووی.
داشتم دیوانه می‌شدم از دستش. گفت شما سربازی رو چی کار کردی؟ داشت اشکم در می‌اومد. گفتم سربازی نرفتم. گفت مگه میشه؟ گفتم آره. گفت چرا؟ گفتم معافم. گفت چرا؟ چرا معاف شدی؟ حسابی کیلیت کرده بود.

بعد همون آقا که تیپش بد نبود و صورتش شیش تیغ بود و سیبیلش هم صاف و صوف. گفت آقا شما باید بری سربازی. شما باید بری جهاد کنی. ظهور آقا نزدیکه. الان وقت جهاده. به نظر من شما این چیزا رو ول کن.
گفت همین فردا برو آموزش نظامی ببین که اون موقع راحت باشی و همه چیز رو بلد باشی که بتونی کمک امام زمان کنی. باید در رکاب آقا مبارزه کنی.

گفت میگن آدما دو دسته هستن زمان آقا. یک سری شمشیر تقدیم می‌کنن به آقا و یک سری سر رو. حالا شما از کدوم دسته‌ای. دیگه اشکم داشت در می‌اومد. تو دلم گفتم یا امام زمان خودت منو از دست این راحت کن. گفتم یا امام زمان تو ظهور کن، من همه چیزم رو برات می‌دم. بعد رو کردم به طرف و گفتم سرم رو تقدیم می‌کنم برای امام زمان. گفت جالبه که جوونا حاضرن سرشون رو برای امام زمان بدن.

اینم که گفتم باز ول کن نبود. باز رفت سراغ میرحسین موسوی. کلی با دکتر شکرخواه خوش گذشت. اما این اومد و ضدحال زد به ما. یهو گیر داد شما تو دوستانت کسی رو داری که تو کار دکلمه باشه؟ گفتم نه. تو دلم گفتم دوستای من سرشون تو کار خودشونه. بعضی‌هاشون هم تو کار سیگار و موادن.

بعد ادامه داد شما که داستان می‌خونی به نظر من هفته‌ای یک بار برو بهشت زهرا. برو غسال خونه. برو ببین اونجا مرده‌ها رو می‌شورن. برو ببین. اونا هر کدومشون مثل یک کتاب می‌مونن. داستان زندگیشون رو برو بپرس. تو دلم گفتم یارو داره خانواده‌اش ضجه می‌زنه. بعد من برم بپرسم ببخشید لطفا داستان این بابا رو برام تعریف کنید. گفت زندگی آدما مثل کتابه. ورق می‌خوره. داشت اشکم در می‌اومد. انگار که من ترب سفیدم یا سیب زمینی که هیچی حالیم نباشه. گفت برو ببین اون جوونای رو که اون تو می‌شورن. ببین یهو قلبشون گرفت و تموم. وقتی می‌شورنشون انگار آدم زنده هستن. یاد دوستانم افتادم که جوون مرگ شدن.

یاد بچه هایی که یک روز با هم بازی می‌کردیم و یک روز خبر مرگشون رو برامون آوردن و یک روز هم حلواشون رو خوردم. نزدیک بود با حرف‌هایی که می‌زد منم برم سینه قبرستون. نزدیک بود که ایستگاه آخر اتوبوس ایستگاه آخر زندگی منم باشه.

گفت من یک شعر نوشتم 5صفحه درباره مرگ. شما هم که دوستی نداری که دکلمه کنه برای من. منم هی گوش می‌دادم. هنوز سالن6 ابراهیم نبوی تو دستم بود. روزنامه هم تو کیفم بود. گفتم اگه درشون بیارم به اونا هم گیر می‌ده. بی‌خیال شدم.

سرم تو کتاب بود. تو ترافیک بودیم. 40دقیقه گذشت اما من فقط تونستم دو صفحه از کتاب رو بخونم. بلند که شد خیالم داشت راحت می‌شد. تا دم در رفت که پیاده بشه. برگشت. گفت شما که غرق مطالعه هستی حواست باشه. چیزی به ته خط نمونده. جا نمونی.
انگار بی‌خیال نمی‌شد. رفت پایین. منم ایستگاه بعدش پیاده شدم. ایستگاه آخر.

سعی کردم این یادداشت رو به صورتی روایی و شبیه به سالن6 ابراهیم نبوی تنظیم کنم. نمی‌دونم چقدر موفق بودم.

اعلامیه

چند وقته یک یارویی پیدا شده که با اسم من برای دیگرون پیغام می‌ذاره و بعد من باید فحش‌های طرف مقابل رو تحمل کنم.

من از دوستان عذرخواهی می‌کنم و هر گونه ارتباط با این آدم مجهول رو تکذیب می‌کنم.

اگر پیغام مشکوکی با نام من دریافت کردید توجه نکنید لطفاً.

February 17, 2007

سر سنگ سرنوشت

میگن سنگ بزرگ نشانه نزدن است.

سنگ کوچیک هم به درد تو ملاج خوردن نمی‌خوره.

حالا سر من یک سنگ متوسط می‌خواد که بخوره بهش.

این روزها به شدت احتیاج دارم که سرم به سنگ بخوره شاید آدم بشم.

راستی شما یک سنگ خوب و درست حسابی سراغ دارید که بتونه سرنوشت من رو درست کنه؟

ژیان تصادفی

وبلاگ من مثل ژیان تصادفی می‌مونه.
ژیان قدیم

هر چقدر بزکش کنم همون ژیانه.

باز دم حنیف گرم که اگه اون نبود من الآن همین رو هم نداشتم.

ولی خیلی دوست دارم خوشگل بشه، اسب قدرتش بره بالا.

مثل این بشه.
ژیان جدید

ولی بلد نیستم.

:(

February 16, 2007

بلندشو پیرمرد

خوبه که همشهری جوان روزهای بزرگ رو یاد آدم‌های کوچیک می‌ندازه
امروز سالگرد پیروزی انقلاب کوباست

فیدل، امروز روز توست. مگر نمی‌خواستی امپریالیسم به زانو بیفته. پاشو و ببین که برای نابودی شیر پیر دارن چه کار می‌کنن. 48سال داری کشورت رو اداره می‌کنی. سال‌ها مبارزه کردی. پس بلند شو و مبارزه کن. مگر تو نبودی که در چنین روزی 16فوریه1959 (27بهمن1337) پیروز انقلابی شدی که از سال‌ها قبل شروع کرده بودی.

دیدار خاتمی از کوبا

مگر تو نبودی که نیم قرن پشت دشمنت رو ‌لرزوندی. پس برگرد و به جوون‌ها راه مبارزه درست رو یاد بده. به مدعیان مبارزه بگو که چه باید کنند. به کسانی که سال‌هاست آرزوی مرگ تو را دارند ثابت کن که هنوز هم می‌تونی با هر غرشت جگرشون رو آب کنی. دنیا هنوز به تو نیاز داره. اگر نداشت، خیلی وقت پیش عزرائیل اومده بود دنبالت. دوباره بگو که من هستم و مبارزه ادامه داره.

دکتر مصطفی معین و فیدل کاسترو در دانشگاه تهران

اینجا، این طرف دنیا، کسانی هستند که دوستت دارند. تو فقط خاطره دوست داشتنی جوانان دیروز و امروز سرزمینت نیستی. ما هم تو را دوست داریم. می‌خواهیم دوباره میزبان این قهرمان جهان در سرزمینمان باشیم.
بلند شو دوست من
مبارزه هنوز ادامه داره
انقلاب علیه امپریالیسم، یک رهبر کارکشته می‌خواد
بلند شو
بایست

February 15, 2007

معشوقه ثبت نام می‌کنم

اینم برای اینکه از اول صداقت خودم رو ثابت کنم

دیشب اخبار تلویزیون گفت که عشق باعث ترشح نوعی ماده شیمیایی در مغز می‌شه که خاصیت درمانی و آرامش بخشی داره که انگار از آلزایمر و هزار جور درد و مرض دیگه جلوگیری می‌کنه.

در راستای همین نکته و تاکید بر اینکه این‌جانب چند وقته عاشق نشدم و خیلی دوست دارم بزرگ که شدم آلزایمر نگیرم و با عنایت به اینکه تازگی‌ها تنبان نو خریده ام، از کلیه دوشیزگان قدبلند زیباروی واجد شرایط زیر تقاضا دارم تقاضانامه‌ها و رزومه خود را جهت ربودن دل بنده به صورت پیغام در قسمت نظرات یا به وسیله ایمیل به همان نشانی که آن بالا سمت راست درج شده است بفرستند.

بدیهی است پس از انجام بررسی‌های کامل، نام افراد دارای صلاحیت به وسیله همین تریبون اعلام خواهد شد.

نکته: ما تو کارمون پارتی بازی نداریم، یعنی لطفا از قرار دادن پول نقد در نامه یا پیغام خود بپرهیزید و هی نگید ما فامیل فلانی هستیم.

شرایط پذیرش:
1. سن بالاتر از 18سال و کمتر از 22سال باشد.
2. قد کمتر 165سانتیمتر و بالاتر از 175سانتیمتر نباشد.
3. افراد خیلی ترکه‌‌ای و زیادی چاق قابل پذیرش نیستند. (چون من حوصله رژیم چاقی و کلاس لاغری ندارم)
4. هر وقت من خواستم می‌ریم هر رستورانی که من گفتم. آبگوشت، کوفته، کله‌پاچه و میرزاقاسمی با کلی سیرترشی دوست دارم.
5. اهل کادو خریدن و هر روز لاو ترکوندن نیستم.
6. اگر خدای نکرده، زبانم لال، خدا اون روز زو نیاره که ازدواج کردم و وبال گردنم شدی، مامانم اینا و مامانت اینا نداریم. خوشم نمیاد.
7. عمراً نفقه بدم. چهارده‌تا هم بیشتر مهر نمی‌کنم.
8. باید یک جایی کار کنی، یک کاری هم واسه عصر من گیر میاری چون حوصله مسافرکشی و رانندگی ندارم.
9. بابات باید پولدار باشه تا من در صورت لزوم بتونم بتیغمش.
10. پول اضافی ندارم بایت پوشک کامل بچه بدم. می‌ری کهنه و لاستیک می‌خری، خودت می‌شوری.
11. به مامانت می‌گی سیسمونی خوب بیاره.
12. باید خوشگل باشی چون پول واسه لوازم آرایش نمی‌دم.
13. موهای وزوزی نباید داشته باشی، چون نرم‌کننده ایرانی الآن شیشه‌ای هزار تومن شده.
14. موهای خرمایی و مشکی رو ترجیه می‌دم.
15. نباید ورزشکار باشی چون هر وقت دوست داشتم‌، می‌خوام بزنمت.
16. اگه سر کار بری یا کاری داشته باشی نباید دیرتر از 5 خونه باشی.
17. از الان باید کلاس آیروبیک بری تا چندسال دیگه بد هیکل نشی، پولشم از بابات بگیر. من 10سال دیگه زن شکم گنده نمی‌خوام.
18. باید فال قهوه بلد باشی بگیری، چون من دوست دارم.
19. مانتوی تنگ نمی‌پوشی.
20. دوستات رو هم هر روز نمیاری خونه. فهمیدی.
21. یک ماشین ظرف‌شویی هم قاطی جاهازت بذار. دوست ندارم پوستم خراب بشه.
22. لازم نیست واسه یک خونه 50متری، جاهاز خونه 200متری بخری.
23. من مبل تختخواب شو دوست دارم.

حالا یک وقت دیدی حسابی خرم کردی و هیچ کدومش رو ازت نخواستم.

February 14, 2007

بدون تیتر

خوابیده بودم.
کتاب سالن6 ابراهیم نبوی را می‌خواندم.
اما خواب رییس جمهور را دیدم.
بگذریم.
از خواب بیدار شدم تا ببینم تو اینترنت چه خبره و تازگی کی مطلب گذاشته.
دیدم سیامک قاسمی یک چیزی درباره یک فیلم از صحبت‌های احمدی‌نژاد نوشته.
فیلم رو دیدم.
بعد دیدم دیگران هم درباره‌اش خیلی چیزا نوشتن.
منم مثل سیامک فقط پیوند فیلم رو می‌گذارم رو وبلاگ و مثل سیامک نظری ندارم.
البته سعی کردم چند بار مستقیم فیلم رو روی وبلاگم بذارم. اما دیدم خودتون به مرجع اصلی مراجعه کنید خیلی بهتره.

در ضمن برای رفاه حال دوستان مطلب سیرابی ویرایش شد

خداحافظ سلام خوب دیروزم*

سلام ای شب معصوم با صدای فروغ فرخزاد

فراموش کردیم.
فراموش کرده‌ایم که امروز روز بزرگی است. فراموش کرده ایم و فقط برای امروز یک اسم را می‌بینیم.
خیال می‌کنیم فقط امروز ولنتاین است و تمام.

خارجی‌ها می‌دانند که ولنتاین روز عشق شهوانی است و ما چشممان را می‌بندیم بر روی آن و خیلی که بخواهیم این روز را ایرانی جلوه دهیم می‌گوییم روز عشاق است.
عاشقان روزتان مبارک.

خوش به حالتان. خوش به حالتان که دست در جیب می‌کنید و برای او که دوستش دارید قلبی قرمز می‌خرید که رویش نوشته love و یک بسته شکلات یا یک عروسک چینی. تمام مملکتمان را جنس چینی گرفته است.

خوش باشید. با معشوقتان بخندید. من که معشوقه ندارم. من هر روز، هر سال، هر لحظه از این خیابان‌های دود گرفته می‌گذرم. بو می‌کنم. می‌روم آنجایی می‌ایستم که روزی ایستاده بودیم. ته دلم چیزی می‌لرزد. قلبم سفت می‌شود. بغض می‌کنم. قطره‌ای اشک از چشمم می‌آید و پاکش می‌کنم و می‌روم.

بعد می‌آیم اینجا می‌نشینم و تمام عقده‌هایم را بیرون می‌ریزم. می‌نویسم. یک نفر فحش می‌دهد و آن یکی تعریف می‌کند. یک نفر لینک مرا به سایت و وبلاگش اضافه می‌کند و آن یکی برای همان مطلب آن را بر می‌دارد.

اما من خودم هستم. خود خودم. عاشق. مجنون. دوست. فرشته. حیوان. خودم هستم و خدای خودم. خدایم می‌داند کیستم و چه کردم.

خدایم می‌داند که اگر بنویسم امروز سالگرد شهادت امام سجاد است عده‌ای تمجید می‌کنند و عده‌ای تحریف.
اگر بنویسم امروز امام خمینی حکم اعدام سلمان رشدی را صادر کردند خیلی‌ها شروع می‌کنند به زدن برچسب تحجر به وبلاگ من.
نمی‌دانم اگر بنویسم 175سال پيش درچنين روزي اولین روزنامه ایران با نام کاغذاخبار منتشر شد چه می‌خواهند بگویند.
اگر بنویسم هزار سال پیش ابوالقاسم فردوسی شاهنامه‌ای را که سلطان محمود غزنوی نپسندید و در اصفهان به دید عموم گذاشت، چه واکنش‌هایی را شاهد خواهم بود.
اما 192سال پیش ماشین تحریر اختراع شد. مادر همین کیبوردی که من با آن تایپ می‌کنم.
دقیقاً 62سال پیش هم بمب‌افکن‌های آمریکایی و انگلیسی مردم آلمان را قتل‌عام کردند.
اینها تاریخ امروز است. دیروز سالگرد فروغ فرخزاد بود. اما چند نفر از‌ آنهایی که به من خورده می‌گرفتند، این موضوع را می‌دانستند؟

اشکال از خود ماست. اشکال ازماست که تمام مردم را دو دسته کرده ایم. یا فهمیده یا نفهم. یا روشنفکر یا متحجر. یا چپ یا راست.

من از هیچ دسته‌ای نیستم. من خودم هستم.

خودی که در یک روز بارانی عاشق شد و امروز بارانی هوای همان عشق کهنه به سرش زده است.

هوای معشوقی که در یک روز بارانی آمد و در یک روز بارانی رفت و دیگر ......

آه
دل گرفته من یارای دستم را ندارد. روزی بارانی رفتم همان‌ جاهایی که با هم بودیم.
و این سه تصویر است که همیشه دلم را می‌لرزاند.


قرار می‌گذاشتیم.


افطار کردیم.


با هم خداحافظی کردیم.

و باران می‌بارید.
وباران گرفت و ما دیگر برای هم خاطره شدیم.
باران باریدن گرفته است.
چشمانم می‌لرزد و دلم می‌بارد.

عشاق روزتان مبارک.

ما چون دو دریچه، رو به روی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
عمر آینه بهشت، اما ... آه
بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته ست
زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر، که هر چه کرد او کرد

*مصرع اول یکی از ترانه ‌های یغما گلرویی در کتاب پرنده بی پرنده

February 13, 2007

من به کیش خود، شما به کیش خود

برای یادداشت قبل، تعریف و تمجیدی نداشتم.
البته انتظار تعریف هم ندارم.
چیزی که بین نظر خواننده ها زیاد بود، فحش‌های آب کشیده و نکشیده و لیچار بود.
نمی‌دانم این دوستانی که مرا می‌شناسند و فحش می‌دهند، چرا اسم خودشان را نمی‌نویسند.
من که تا به حال به این دوستان توهین نکرده‌ام. در ضمن نمی‌دانم چرا مرا از دانستن اسمشان محروم کرده‌اند. اما می‌توانم حدس بزنم این افراد چه کسانی هستند.
دوستان عزیز حتی اگر می‌خواهید فحش بدهید، اسم خودتان را بنویسید. ممنون می‌شوم. من با کسی تعارف ندارم. دوستانم می‌دانند که اگر می‌خواهند از من انتقاد کنند، راحت می‌توانند انتقادشان را تلفنی به من بگویند. من هم به گوش جان، می‌شنوم.
نمی‌دانم چرا آنهایی که برچسب روشنفکری بر خود می‌زنند، تاب شنیدن حرف مرا ندارند یا اگر چیزی را می‌گویم نمی‌خواهند بشنوند.
مگر وبلاگ نویس خوب کسی است که مطلوب دیگران را بنویسد؟
من وبلاگ می‌نویسم برای خودم و از چیزهایی صحبت می‌کنم که به آن اعتقاد دارم.
دوست دارم این گونه بنویسم. همانطور که شما دوست دارید آن گونه بنویسید.

February 12, 2007

حالا راضی شدید که کل مطلب رو عوض کردم؟؟؟

این مطلب به خاطر جلب رضایت کسانی که دلگیر بودن ویرایش میشه.مطلب زیر به صورت ویرایش شده است.

بدشانس‌ترین آدم ایران منم. چون دوربینم خراب شد.
خدایی دیدن این پرچم و این صحنه‌ها کیف کردن داره

بگذریم.
مخالف و موافق تو خیابون بودن.
علت اصلیش حرف‌های چند روز اخیر جرج بوش و تونی بلر بود.
اومده بودن تا به بوش و دارودسته‌اش اعتراض کنن.
اومده بودن تا بگن انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست.
امیدوارم نظر جرج‌ بوش با دیدن این صحنه‌ها عوض بشه.


رفته بودم به یکی از دوستانم سر بزنم.
ماهواره داشت این آقاهه مجری تلویزیون پارس رو نشون می‌داد.
همون که هی‌ میگه دکترررررررررررررررررررررر
اسمش رو نمی‌دونم.
بعد هم یک دسته آدم رو تو لس‌آنجلس نشون می‌داد که داشتن علیه جمهوری اسلامی شعار می‌دادن.
من اصلا از دیدن صحنه‌ای که داشت تو ماهواره نشون می‌داد خوشم نیومد.
این جمعیت کوبنده تره یا شعار یک مشت فراری

کسی رو می‌شناسم که زیاد تو قید و بند نظام نیست.
اما چند وقتی هست در انتخابات و تظاهرات شرکت می‌کنه.
میگه باید برای مقابله با بهانه جویی خارجی‌ها و جلوگیری از حمله نظامی به ایران، این حداقل کاری هست که می‌تونه بکنه.
یک عمر خاطره

عرضم به حضورتون دیروز رفتم یک سری هم به پدربزرگم زدم.
صبحسه دست سیراب شیردون خریدم.
هرچند که پاک نکرده بود و بوی گند هیکلمون رو برداشته بود.
اما پدربزرگم وقتی پخت و خورد، گفت خدایی خستگیم دراومد.
جاتون خالی.
سیراب شیردون خیلی حال داد.

حالا خوب شد؟ راضی شدید؟

February 11, 2007

کاش واقعاً یک شب ماه بیاد و منو ببره

چی می‌شد که دنیا اینطور نبود.
چی می‌شد که پدرها منت پدر بودن سر بچه‌هاشون نمی‌گذاشتند.
چی ‌می‌شد به خاطر هر لقمه نانی که به فرزندانشان می‌دهند، هزار فحش و لگد نثارشان نمی‌کردند.
چی‌ می‌شد که یا فحش خالی می‌داد یا دلبری می‌کردند.

چی‌ اینها رو با هم قاطی نمی‌کردند.
چی می‌شد که بیرون بودن ها و فشار کار را بر سر بچه‌ها خالی نمی‌کردند.
چی می‌شد که خنده هیچ وقت جایش را به اشک بچه‌ها نمی‌داد.
چی ‌می شد که آدم‌ها به دنیا آمدن و نیامدنشان را خودشان انتخاب می‌کردند.
چی می‌شد اگر خود کشی گناه نبود.
چی می‌شد اگر بچه‌هایی که این فشارها را تحمل می‌کنند به فرزندانشان در آینده انتقال دهند.
خودم جواب سوالم را می‌دانم.
نمی‌شود.
نمی‌شود گریه نکرد.
نمی‌شود عصبانی نشد.
اگر هم شدنی باشد، من راهش را بلد نیستم.
راستی خدا چی‌ می‌شد که پولدار بودیم.
چی می‌شد که غم نان اشک چشمانمان نمی‌شد؟

رادیو دارد یکی از کارهای فرهاد را پخش می‌کند:
يه شب مهتاب ماه مياد تو خواب
منو مي بره كوچه به كوچه
باغ انگوري باغ آلوچه
دره به دره صحرا به صحرا
اونجا كه شبا پشت بيشه ها
يه پري مياد ترسون و لرزون
پاشو مي ذاره تو آب چشمه
شونه مي كنه موي پريشون

يه شب مهتاب ماه مياد تو خواب
منو مي بره ته اون دره
اونجا كه شبا يكه و تنها
تك درخت بيد شاد و پر اميد
مي كنه به ناز دستشو دراز
كه يه ستاره بچكه مثه يه چيكه بارون
به جاي ميوش سر يه شاخش بشه آويزون

يه شب مهتاب ماه مياد تو خواب
منو مي بره از توي زندون
مثه شب پره با خودش بيرون
مي بره اونجا كه شب سياه
تا دم سحر شهيداي شهر
با فانوس خون جار مي كشن
تو خيابونا سر ميدونا
عمو يادگار مرد كينه دار
مستي يا هشيار
خوابي يا بيدار

مستيم و هشيار شهيداي شهر
خوابيم و بيدار شهيداي شهر
آخرش يه شب ماه مياد بيرون
از سر اون كوه بالاي دره
روي اين ميدون رد مي شه خندون
يه شب ماه مياد

February 10, 2007

خداییش ما جوونا از انقلاب چی می‌دونیم؟

عکس از CDویژه نامه انقلاب همشری جوان
انقلاب 57

خسته‌ام، خوابم میاد.
دوست داشتم امشب یک گزارش تصویری خوب درباره انقلاب رو وبلاگ بذارم تا ملت ببینن.
خمیازه می‌کشم.
چشمام خماره.
وحدت فرهاد رو گذاشتم و گوش می‌دم.

دوست داشتم تو این چند روز می‌رفتم و عکس‌های معروف انقلاب رو از همون زاویه 30سال پیش می‌گرفتم.
دوست داشتم امروز دوربین رو برمی‌داشتم و می‌رفتم از میدان انقلاب، آزادی و جمهوری عکس می‌گرفتم.
می‌خواستم روزنامه‌های زمان شاه رو که تو خونه دارم بخونم.
خیلی کارهای دیگه هم دوست داشتم انجام بدم که نشد.
بعد فکر کردم که من که نسل انقلاب نیستم.
هرچی درباره اون روزها می‌دونم خودم رفتم دنبالش و خوندم.
فکر کردم چرا اونایی که باید انقلاب رو به ما نشون بدن و بگن چی بوده تا به حال چیز زیادی نگفتن.

باز خمیازه می‌کشم.

فرهاد داره میگه:
توي قاب خيس اين پنجرها
عكسي از جمعه ي غمگين مي بينم
چه سياه به تنش رخت عزا
تو چشاش ابراي سنگين مي بينم
داره از ابر سياه خون مي چكه
جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه
چک چک چک چک چک

اون همه انقلاب.
اون همه تو خیابون ریختن‌ها.
اون همه خاطره.
اون همه اشک و خون و خنده.

توی ذهن بچه‌های این دوره و زمونه مبهمه.
باور کنید خیلی‌ها هیچی نمی‌دونن.

نگا کن مرده‌ها به مرده نميرن
حتي به شمع جون‌ سپرده نميرن
شكل فانوسی ان، که اگه خاموش شه
واسه نفت ریز هنوز يه عالم نفت توشه

صدای الله اکبر داره میاد
صدای بچه‌ها قوی‌تره
اما اونا واقعا می‌دونن تو اون سال‌ها چی گذشت.
آیا من اون‌طور که باید بدونم می‌دونم؟

هنوز بهترین خاطراتم روزهایی هست که بچه‌ها به زور و گریه از باباشون پول می‌گرفتن تا برای دهه فجر شرشره بخرن.

تو اینترنت درباره انقلاب گشتم.

موسسه‌ای که برای تاریخ معاصر تحقیق می‌کنه یک سی دی زده با قیمت ده هزار تومن. با دو سه خط توضیح. دست تو جیبم می‌کنم.

چندتا بلیط اتوبوس و دوسه هزار تومن پول.
فکر فردا رو می‌کنم.
می‌خوام برم عکس بگیرم.
واقعا فردا چی ‌میشه؟
باز خمیازه می‌کشم.
چشمام هنوز خماره.
الله اکبرها تموم شده.
فرهاد باز داره می‌خونه.

میشكنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته ها حرف بزنه
آینه میشكنه هزار تیكه میشه
اما باز تو هر تیكه اش عكس منه
عكس ها با دهن كجی بهم میگن
چشم امید رو ببر از آسمون
روزها با همدیگه فرقی ندارن
بوی كهنگی میدن تمومشون

February 9, 2007

مهمان ناخوانده

هی میگم بدشانسم،‌هی میگن نه.
بفرما
سه‌تا سوال تخصصی کنکور رو اومدم تقلب کنم، هر سه‌تا سوال غلط از کار دراومد.
میخوام از عصبانیت و ناراحتی زار بزنم.

وقتی داشتم به خونه برمی‌گشتم،‌سر راه سه‌تا گربه احتمالا نر دیدم که ردیف دنبال یک گربه ماده که از اون‌ها بزرگتر بود افتاده بودن و واسه اون و واسه همدیگه خط و نشون می‌کشیدن.
رسیدم خونه، دوربین رو برداشتم و برگشتم. اما دیدم اونا نیستن و یک آقایی با میومیو داره با یکی از گربه‌ها حرف می‌زنه.

تا به اینجا چیزهایی که گفتم، چیز دندون گیری نبود تاعکس بگیرم. اما زمانی که خواستم برگردم چشمم به این پرنده‌ها افتاد. تا به حال تو شهر همچین‌ پرنده‌هایی ندیدم. فکر می‌کنم آخرین پرنده‌هایی که رو به شهر آوردن، دم جنبانک باشه. این پرنده طولی بیشتر از 10سانتیمتر داره. قهوه‌ ای روشن و تیره هست. پرهای سرش تقریبا شبیه شونه به سر هست. نمی‌دونم اسمش چیه.

یک پرنده دیگه هم دیدم که حدود چند سانت از فنچ بزرگ‌تره. اونم قهوه ای بود با مقداری رنگ زرد زیر سینه‌‌اش. اسم این رو هم نمی‌دونم. از بس سریع پرواز می‌کرد و زرنگ بودن نتونستم ازشون عکس خوبی بگیرم.

عکس پرنده اول رو گذاشتم تا این مهمان ناخوانده رو ببینید.

مهمان ناخوانده
اگر شما اسم این پرنده رو می‌دونید به من هم بگید تا اینجا بنویسمش

February 8, 2007

بدشانسی، از تولید به مصرف

بعضی‌ها اینقدر بدشاسند که وقتی می‌خواهد کنار دریا بروند، یک آفتابه آب هم با خود می‌برند. وقتی هم کنار دریا می‌رسند، می‌بیند آفتابه سوراخ بوده و هیچ آبی نمانده است.
بعضی‌ها اینقدر خوش شانسند که مدام در قرعه کشی بانک جایزه می‌برند.
خیلی وقت است که مهر گروه اول را روی پیشانی‌ام زده‌اند. وقتی به دریا می‌رسم کویر شده است.
شاید تقصیر خودم است. نمی‌دانم. به هر حال می‌خواهم از این وضعیت فرار کنم. هر چه می‌زنم به در بسته می‌خورد. گاهی برای خودم گریه می‌کنم که کاش بد شانس نبودم.
فردا احتیاج خیلی زیادی به شانس دارم. شانس بیاورم سوالات کنکور آسان باشد.
به دعا هم خیلی نیاز دارم. دعایم کنید قبول بشوم.
هرچند می‌دانم بدشانس تر از این حرف‌ها هستم. بدشانسی توی خونم است.

از تولید به مصرف
امروز عصر، یهو دیدم آسمون پر از پرنده شده. ترسیدم که نکنه زلزله بیاد. دوربین رو برداشتم و تا اومدم دیدم پرنده ها خیلی دور شدن. صبر کردم و این چند تا عکس رو گرفتم. داغ داغ اینجا گذاشتم. البته این کبوترها جزو اون پرنده‌ها که گفتم نیستن

February 7, 2007

نمایشگاه عکس جواد منتظری با موضوع روحانیت

جواد منتظری عکاس خوبی هست. البته الآن بیشتر موهای خوبی داره و عکس‌های قدیمش بهتره. تازگی‌ها عکس خوبی ازش ندیدم. به هرحال به نمایشگاه عکسش سر زدم. من که نفهمیدم «ورک شاپ» یعنی چی اما حدود 30عکس آقا جواد تو کافه (کافی شاپ) گالری ماه مهر برگزار شده. منم برای دیدن این عکس‌ها 800 تومن بابت یک کافی میکس که هزینه‌اش بیشتر از 200 تومن نمی‌شد پرداختم.
:(
پوستر نمایشگاه

عکس من از نمایشگاه و تصویر جواد منتظری

نمايشگاه عكس ‌جواد منتظری از شنبه 14بهمن در کافه گالری ماه‌ مهر افتتاح شده و تا 3اسفند ادامه داره. روزهای 17 و 24 بهمن‌ و اول اسفند از ساعت 17 تا 20 در کافه گالری ماه مهر عکاس به گفت‌وگو و بررسی عکس های خود و ساير علاقه مندان می پردازه.
کافه گالری ماه مهر در خيابان وليعصر، روبروی پارک ملت، خيابان كاج‌آبادی،شماره 12 هست.

February 5, 2007

ردپای باران 15 بهمن

باز بارون اومد
آن باران با تگرگ آمد
همونی بارید که ما یادمون بیاد که هست
هر چند که مدتی هست که ازش خبری تو شهر ما نشده
باز همونی اومد که مارو خیسمون کنه
اومد که بگه آی مردم
اگه دلتون غبار گرفته بیاریدش جلو تا بشورمش
اما
اما غبار دل ما مثل سیمان سفت شده
یادمون میره که آدم هستیم
اما بعضی هامون ادعای آدم بودن می‌کنیم
اومد تا یادمون بیفته بالای سر هم چتر بگیریم
اومد تا بهمون بگه بلند شو از رو صندلی تا اون پیرمرد و پیرزن بشینن
اومد تا باز دوربین‌هامون رو دربیاریم و عکس بگیریم
اومد تا من عکس گرفتن یاد بگیرم
هشت تا عکس من رو از ردپای بارون ببینید

یک صندلی تو پارک ملت
وقتی آدمی نباشه که روش بشینه،‌بارون تنهاش نمی‌ذاره

هم آغوشی باران و آسفالت
بارون بارونه زمینا تر میشه

 باز باران با ترانه این بار می‌خورد بر روی شیشه
فکر کردید اگه تمام اون قطره های بارون با هم جمع بشن و یهو از آسمون پایین بیان چی میشه؟

میخ تهران

کنسرو آدم
اون شب با این فشار جمعیت تعجب نمی کردم که سر هر ایستگاه مردم برای سوار شدن دعوا کنن

قرمزی رنگ نینداخته بیهوده
چراغ ترمز پراید

انگار رو سر هر کسی یک سطل آب ریختن
واقعا انگار که هوا بد خوری خراب بود. رگبار و تگرگ یک سانت لباس خشک به تنمون نگذاشته بود. مثل بید می‌لرزیدم

عمق فاجعه
اینجا نه ایل گلی تبریز هست، نه چهلستون اصفهان. اینجا پایانه آزادی هست. ارتفاع جدول بیشتر از سی سانت بود. داشتم روش راه می رفتم. کنارم پر آب بود. تا نزدیک لبه جدول آب رسیده بود. یک اتوبوس آروم از کنارم رد شد. آب به بالای مچ پاهام رسید. یخ کردم. خیس شدنم کامل شده بود

February 4, 2007

تحریم می‌شویم

دیروز خواستم برنامه گوگل ارت رو دانلود کنم.
نکته جالب این بود که هر وقت می‌خواستم این کار رو انجام بدم، پنجره ای باز می‌شد با این پیغام:
Thanks for your interest, but the product that you're trying to download is not available in your country.
البته من که سواد درست و حسابی ندارم اما انگار معنیش این میشه که کشور ما نمیتونه از این برنامه استفاده کنه.
وقتی هم که برنامه گوگل ارت رو از یک جایی گیر می‌آوردم و نصب می‌کردم، کامپیوتر بعد از 5دقیقه خود به خود ریست می شد.
والا من که گیج شدم.
تحریم هسته‌ای می‌شیم، اینترنتمون قاطی می‌کنه.
:((

February 1, 2007

سرم را پایین انداخته بودم

کودک، نوجوان و جوان های عزادار زیادی را دیدم.
نوجوانی که علامت بلند کرده بود.
کودکی که مدام شمع روشن می کرد و از خدا چیزی می خواست.
پدری را دیدم که کودک دو سه ساله اش را برده بود جلوی جلو تا سر بریدن و پوست کندن گاو را ببیند.
کسانی را دیدم که بلند بلند نماز می خواند. انگار همه دنیا باید بشنوند که آنها نماز می خوانند.
ملتی را دیدم که برای یک بشقاب غذا با هم دعوا می کردند.
جوی های آب پر از آشغال را در کنار سطل های خالی از زباله دیدم.
هنوز بعد از چند روز خون های خشکیده ای روی زمین می بینم که زور باران شستنش نمی رسد. مردمی کشته اند، برده اند، خورده اند و نشسته اند.

گوسفدهایی را دیدم که جلوی گوسفندان دیگر، بدون بسم الله و به سمتی که نه قبله بود و نه معلوم بود که کجاست سر می برند.
مغازه هایی را دیدم که بر سردرشان تابلوی مخصوص محرم با شمایلی منتسب به حضرت عباس نصب شده بود و رویش نوشته بودند چای، برنج، روغن، حبوبات زعفران با تخفیف ویژه.
کسانی را دیدم که معده هایشان از فشار خوردن درحال ترکیدن بود اما باز هم می خوردند.
کلی توریست دیدم که برای دیدن غزاداری های محرم آمده بودند. امیدوارم دولت فکری برای جذب بیشتر این افراد برای این طور مراسم ها بکند. امیدوارم دیگر مراسم سنتی درحال احتضارمان را هم زنده کنند.
کسانی را دیدم که شربت، شیرکاکائو، دوغ، نوشابه، چای، نسکافه، دوغ، شکلات، شیرینی و شکلات را به فاصله چند دقیقه روی هم می خوردند.
جلوی در خانه ها غذاهای دست نخورده را دیدم که دور ریخته بودند. انگار فقط گرفتن غذا مهم است، نه خوردن آن.
به فاصله 50 متر به 50 متر هیئت می دیدم. پارسال یکی بلندگو داشت و چند سینه زن، هیئت کناری اش چند زنجیر و طبل و سنج. اولی امسال علامت خریده است و طبل و سنج و زنجیر و سیستم. دومی رفته است همه چیزش را نو کرده. علامتش را هم بزرگتر کرده است.
یادم می آید پارسال از چند روحانی شنیدم که می گفتند در صحرای کربلا کسی علامت و علم نداشت. علم در عربی یعنی پرچم و حضرت ابوالفضل پرچمدار سپاه امام حسین بود. حتی بعد از شهادت هم پرچم را از دستش جدا نکرد.
می گوید امام حسین نماز ظهر عاشورا را خواند و بعد به جنگ رفت و شهید شد. اما عاشورای امسال همه چیز تا زمان اذان جریان داشت و بعد از اذان هیچ عزاداری در خیابان ها نبود.
کلی مغازه هم دیدم که روز تاسوعا و عاشورا باز بود.
امسال باز به نوحه ها و صداهای مداح ها که گوش می کردم می شنیدم که قربان صدقه چشمان زیبا و موی سیاه حسین و عباس و اندام و لباس دیگر یاران و اقوامشان می رفتند. (استغفر الله)
امام حسین و حضرت عباس زمان شهادت بیش از 50 سال سن داشتند. حتی اگر موی سیاه و چشم زیبا هم داشتند، مگر این مداح ها آنجا بودند که چنین با آب و تاب تعریف می کنند.
خدا خودش بهتر می داند که آن روز آنجا چه گذشت.