« December 2006 | آدم اول | February 2007 »

January 29, 2007

خدا جون من دوربینم رو میخوام

دوربینم همیشه همراهم هست. حاج آقا هندزفری (اسم مستعار یکی از هم کلاسی هاست)، بهم میگه شکارچی. حالا این شکارچی چند روزی هست که اسلحه اش رو به یکی از دوستانش که برای خود یک پا آخاله (به گلپایگانی یعنی پسرخاله) هست قرض داده.
روزی که بهش قرض دادم مجبور شدم تمام اون 60-50 فریم عکسی رو که گرفته بودم پاک کنم. حالم خیلی گرفته شد. مخصوصا برای اینکه از کارگرانی که بالای اسکله سینما آزادی رفته بودن کنار تابلوی سینما عکس گرفتم.
حالم به خاطر دوربینم حسابی گرفته است. دیشب یک صحنه خیلی توپ دیدم که اگه دوربین همراهم بود عکسش رو می گرفتم. یک بچه گربه خودش رو از کرکره بانک بالا کشیده بود و روی دکمه های دستگاه خودپرداز نشسته بود. نمی دونم برای فرار از سرما این کار رو کرده بود یا طفلکی پول می خواست.
خدایی صحنه خیلی جالبی بود. حالا من دوربینم رو میخوام. مخصوصا که فردا عاشورا خوراک عکس گرفتنه و من بی دوربینم.
خدا جون من دوربینم رو میخوام.

January 22, 2007

یا عباس خودت شاهد باش

باز یک محرم دیگه اومد.
اگر سلام نمی کنیم به هم، اگر با هم خداحافظی نمی کنیم، اقلا این ماه رو تحریفش نکنیم.
حرف دروغ درباره امام حسین نزنیم.
به ابوالفضل قسم این جور موقع ها چیزهایی می شنوم که مو به تنم راست میشه.
بعضی ها تا یک میکروفن گیر میارن شروع می کنن به داستان بافی درباره محرم و کربلا که شاید فقط 5درصد اون حرف ها درست باشه.
خیلی زشته که برای بلند کردن علامت یا طبل زدن دونفر با هم دعوا کنن و یکی کشته بشه(پارسال چند نمونه اتفاق افتاد).
زشت تر اینه که به خاطر یک بشقاب غذای نذری مردم تو سر و کله هم بزنن و فحش و فحش کاری کنن.
آخه این همه غذا رو چه کار می خواهید بکنید؟
چیزهایی که می شنوم رو نمی تونم اینجا بنویسم. خودتون بیشتر از من سراغ دارید.
امیدوارم خود امام حسین کمکمون کنه.