« July 2006 | آدم اول | September 2006 »

August 23, 2006

اولین شعر جدی من

آلبالو
درختی است
در باغچه خانه دوست
که گوشواره های سرخش را
زینت معشوقم می کند
و هر تابستان گوشواره می چینم
بر دستگیره در می آویزم
زنگ می زنم
و فرار می کنم

این اولین شعر جدی من است. شعری که من برای گفتنش دست اساتیدی را بر سرم حس کردم. خیلی وقته که به فکرشون هستم. دوستانی که شماره تلفنشون رو گم کردم. میخوام ببینمشون اما کیلومترها از هم فاصله داریم. کاش ببینمشون دلم تنگ شده.

August 17, 2006

عصبانی هستم، خیلی

خیلی خیلی خیلی عصبانی هستم. ناراحت از همون آدم هایی که تو چند تا یادداشت پیش نوشتم کلی ادعای انسانیت می کنند. همون هایی که پول و حقوق نمیدن اما دو قورت و نیمشون هم باقی هست. همون هایی که مثلا برخورد نیروی انتظامی رو با یک مورد اخلاقی تقبیح می کنن اما خودشون از اونا بدترند. نصمیمی رو که خیلی وقت پیش باید می گرفتم حالا عملی کردم.
موندم اسم این کسایی رو که ادعای آدم بودنشون میشه چی باید گذاشت؟!

August 8, 2006

به مناسبت روز خبرنگار، اين مطلب تيتر ندارد*

امروز سالگرد روز خبرنگار است. بعضي ها هم اين ميون براي خودشون نوشابه باز مي كنن به هر روش ممكني چه با چسب رازي و چه با تف خودشون رو قاطي جماعت خبرنگار مي چسبونن. حالا اين جماعت چه ميخوان روزنامه نگار باشن، چه مجله نويس. اما هر چه باشند من از اين جماعت پر ادعاتر نديدم. به جرات ميتونم بگم كه حداقل 60 درصد اين جماعتي كه در اين 6-5 سال باهاشون سر و كار دارم بيشترين ادعا ها رو هم ازشون ديدم. يك روز يكي از اساتيد روزنامه نگاري مي گفت كه «اينقدر به كار هم كار نداشته باشيد و پته همديگه رو، رو آب نريزيد» من هم ميگم چشم. پته كسي رو رو آب نمي ريزم و بدون اسم شخص اين مطلب رو مي نويسم درباره دنياي روزنامه نگاري كه هر روز تعداد بيشتري به اين جماعت اضافه ميشه. جماعتي كه شغلشون جزو مشاغل سخت محسوب ميشه اما من اين سختي كشيدن ها رو نديدم.

صاحب شكم هاي ورقلمبيده، غبغب هاي باد كرده، لب هاي سياه شده از سيگار، موهاي ژيگوليده و نفس تنگ رو اگر در يك روزنامه ديديد، احتمال بدهيد كه نويسنده سرويس ورزشي روزنامه است چون ممكن است حدثتون درست در بياد.
من از يك چيز در تمام اين سال ها ناراحت مي شدم. از اجتماعي نويساني كه تا يك متكدي رامي بينند رويشان را آن طرف مي كنند و تو اون روز اگر راني نخورن مي ميرن. تا از مطلبي خوششان نيايد درباره اش كار نمي كنند. تو مطالبشان از وضعيت ترافيك مي نالند ولي خودشان يك نفره سوار ماشين مي شوند و تو خيابان ها لايي مي كشند و به سيگار كمتر از وينستون لايت قانع نمي شوند. اجتماعي نويسان زيادي را ديده ام كه از مشكلات اخلاقي جامعه و بحران مانتو و شلوار كوتاه مي نالند اما وضعيت اخلاقي و پوشش خودشان دست كمي از بقيه سوسول ها ندارد.
حوادث نويساني را ديده ام كه صبح تا شب درباره دزدان و قاتلان و روسپيان مي نويسند. اما خودشان خلافشان كم سنگين نيست. مگر هر خلافكاري بايد از كلانتري و آگاهي و دكتر سر در بياورد؟!
فرهنگي نويسان جماعت باحالي هستند. مي دانند كه اگر از كسي تعريف كنند شايد ناني براي خوردن نيابند. مي دانند كه بايد از هر اثري بد گفت اما خودشان هم مي دانند كه از آن اثري كه نقدش مي كنند، هيچ سر در نمي آورند.
روزنامه نگاري كه از تمام جهان سر در بياورد اصلا نداريم.بعضي حتي جرات نزديك شدن به مرز هاي كشورشان را ندارند. تمام قدرت قلم اين نويسندگان بين الملل در ترجمه هايشان است. آن هم بستگي به منبع زبان اصلي دارد.
صفحه انديشه، علم و دين مدتي است كه در روزنامه ها راه افتاده است. اما كاش حداقل يا عالم بدند يا ديندار يا حداقل انديشمند. اما فقط زيادي كتاب مي خوانند. ولي اعتقادي به ناسيوناليسم و پان ايرانيسم ندارند.
درباره سرويس اقتصادي روزنامه ها يك نكته جالبي وجود داره. از ولخرجي هاي دولت و سياست هاي غلط اقتصادي گلايه مي كنند اما هنوز تو قسط وام و اجاره خونه خودشون موندن.
در هر روزنامه اي همه ادعاي سياست دارند. اما به نظر من روزنامه نگار سياسي بايد روزنامه نگارتر باشد تا اينكه دوز سياستش بيشتر باشد تا كار دست خودش ندهد.
آخه من درباره سرويس طرح و كاريكاتور چي بگم كه دبيرانش يهو مي شوند كاسه داغ تر از آش و بعضي وقت ها دايه عزيزتر از مادر.
اين نكته براي همه مان تجربه شده است كه روزنامه نگاران محاكمه شدند در حالي كه طبق مسئول مشكلات روزنامه، مدير مسول است. درست مثل مانا نيستاني كه قرباني دعواي شاه و وليعهد روزنامه شدند.
از هيچ كدام اينها تعجب نمي كنم چون عادت كرده ام. اما همچنان از اين ناراحتم كه:
خيلي از مديران مسئول و حتي سردبيرهاي روزنامه ها هنوز نمي دانند كه روزنامه بدون پرينتر و پرينتر بدون تونر هم مي شود چاپ شود. خيلي هايشان هم خيال مي كنند يك فرشته هر صبح از ملكوت مياد تونر رو شارژ مي كنه و ميره.
يكي ديگه ميخواد بدون اينكه پول خوب بده روزنامه خوب در بياره. خوب همين ميشه كه روزنامه تو كيوسك يواش يواش از پيشخون مي رسه به طبقاتي كه روزنامه هاي در پيت هستن.
از حماقت هاي آدم هايي كه خير سرشان روشنفكر و روزنامه نگار هستند. روزنامه نگاراني كه هنوز فرق چاه توالت را با سطل آشغال نمي دانند و دستشويي هر هفته به خاطر فلان خانم يا فلان آقا مي گيرد. روزنامه نگاراني كه خيال مي كنند چون روزنامه نگار هستند و فلاني خدمات روزنامه، بايد به محض اينكه زنگ زد يا دستوري به آن فرد داد بايد بلافاصله دستورش انجام شود. «خجالت بكش نوكرت كه نيست، همكارت هست» يا آدم مي بينه يه آقايي مخ فلان خانوم همكارش رو دو ساعت و نيم به كار گرفته و دارن درباره انرژي هسته اي با هم صحبت ميكنن در حالي كه موضوع به حوزه هيچ كدام مربوط نمي شود. واقعا كه انرژي هسته اي اين همه خاصيت داشت و ما نمي دانستيم. در ضمن خیلی دیدم که سوتی های جناب روزنامه نگار رو تایپیست یا صفحه بند جبران می کنه.
يك سري از اين آدم ها هم يك وبلاگ زده اند و فحش به عالم و آدم و مقامات مي دهند و چندتا هم خالي مي بندند كه فلان مقام انگليسي يا آمريكايي خوشش بيايد و از آنها براي اقامت در آن كشور دعوت مي كنند تا همكارشان شود. شايد يك روز بتوانند با كمك اينها حكومت ايران را ساقط كنند. «نكن آقا جان اين كارها رو. جفا به خودت مي كني. اونايي هم كه اين طوري رفتن تازه گندش در اومده كه آنچنان هم آدم حسابي نبودند.»
زهر زبونم داره زياد ميشه از اين حداقل 60 درصد جماعت روزنامه نگار چيزهاي زيادي ديدم كه به مذاق هيچ كدامشان خوش نمي آيد. از سر دبيران و دبيران. از مجله هايي كه نماد اخلاقند و پرچمدار يك جماعت يا يك نسل اما خودشان شايد كم از مركز فساد اخلاقي ندارند.
آخرش هم انگار به خاطر همين نكات است كه تفلكي اين جماعت شغلشان خطرناك شناخته شده است.
حالا شما هم به من بگوييد يك سوزن به خودت بزن و يك جوالدوز به ديگران.
من تنم پر از زخم جوالدوزهاست

*(دوستان عزیز لطفا ناراحت نشوید این مطلب فقط مزاح است)

August 6, 2006

عجب ديواري

خشت اول را گر نهد معمار كج
خراب ميشه مي ريزه رو سر خودش
!!!