با خاک آشنا ساخته بهمن فرمان آرا اصلا حال نکردم. فیلمی که یک سرمایه گذار با نام فیضل الله بد جوری روی اعصاب بیننده می آید و به دنبالش بانک اقتصاد نوین دیگر سرمایه گذار این فیلم نچسب.
فیلم با تیتراژ خوبی از ساعد مشکی شروع می شود که من فقط طراحی های جلد او را دیده ام ولی با این کارش نشان داد که می تواند در تیتراژ ساختن روی دست خیلی ها بزند.
اما نکات دیگر فیلم:
فکر می کنم رضا کیانیان در رودرواسی گیر افتاده بود و این نقش را با گریم انیشتنی قبول کرده است.
بابک حمیدیان انگار با کارگردان ها سر قبول کردن نقش شرط می کند که با نام خود فیلم بازی کند.
نیکو خردمند می خواهد در این سال های پیری فیلم دیگری به کارنامه خود اضافه کند.
رویا نونهالی نقش حاشیه ای دارد ولی هیچ چیزش به یک بیمار سرطانی نمی خورد.
بیتا فرهی چند دقیقه اول خیلی قشنگ ادای زنان ندید بدید امروزی را در می آورد. گریمش ولی آن طور نیست که این نقش با بیان او بنشیند.
رضاکیانیان نقاش است. در خانه ای زندگی می کند در نمی دانم آن کجای کردستان. نقاشی هایش به درد عمه اش می خورد.
بابک از در می آید و روی تخت اتاق مهمان با موبایل و آی پاد و لپ تاپش ولو می شود. کف کفش هایش آنقدر سفید است که انگار تازه از مغازه خریده است.
رضا کیانیان به بابک می گوید فردا صبح باید برود. او هم می رود. اما صبح پلیس او را بر می گرداند با مواد مخدری که از بابک گرفته اند. آخر این چه پلیسی است که جرم حمل مواد مخدر شیشه را توسط یک آدم مشکوک بی خیال می شوند؟
رضا کیانیان موسیقی اپرا گوش می دهد. اپرای زنی که صدایش سوهان روی اعصاب تماشاگران است. بعضی ها موقع پخش دوباره این اپرا در فیلم سالن را ترک می کند.
رضا کیانیان در زیرزمین خانه اش نقاشی می کند. خانه ای با رنگ آمیزی و دکوری به شدت تئاتری که نمونه سینمایی اش خوش ساخت ترش فیلم ماهی ها عاشق می شوند (علی رفیعی) است. خط های یونولیت های روی هم سوار شده بر پرده نقره ای پیداست.
رضا کیانیان در فیلم شعر هم می گوید. مثلا شعری از خودش را می خواند که در واقع آن را ضیا موحد گفته است. اگر اشتباه نکنم در سکانسی که روی تخت خوابیده و کتاب می خواند، کتاب شعری از ضیا موحد را بر سینه می گذارد. کدام شاعری این گونه کتاب خود را می خواند؟!
رضا کیانیان بچه تهران است. پس چطور نمره پاترولش ایران ۱۹ است؟ سوال بی ربطی بود ولی شاید نکته مهمی باشد.
بابک حمیدیان حلقه به ابرویش انداخته. مثلا از اون بچه خلاف های امروزی است. ولی نقش آنچنان از او دور است که تصور می کنم خودش هم می داند از عهده آن بر نمی آید.
پلیس در نمایی دیگر با رضا کیانیان صحبت می کند. می گوید یکی از قاچاقچیان عتیقه که از غار سکه عتیقه پیدا کرده است، آمده است و آنها را در روستا فروخته است.
اولا کدام قاچاقچی عتیقه انقدر احمق است که چنین کاری بکند؟ دوما اگه در نمایی دیگر افسر می گوید که همه قاچاقچی ها غیب شده اند، چرا زمان دستگیری غیبشان نزده است؟
از همه فیلم مسخره تر بخشی است که دوستان بابک از راه می رسند و واکنش های آنها چنان مسخره است که صدای خنده از چند جای سینما به گوش می رسد.
تازه اگر بابک با دوستش مکالمه می کرد و از نشانی خانه عمویش ابراز بی اطلاعی می کرد، چطور دوستانش نیمه شب مثل عجل معلق سر می رسند؟!
نکته جالب تر ابراز عشق بابک به دختر کرد بود. یا خواب دیدن بابک که در میان دشت شقایق تیر می خورد. کات. دختر رد شده و رفته. کات. بابک هواپیما می شود. از جلوی سه پسر جوان کرد سر در می آورد. کات. بابک در خانه با چهره خونی و بدون کبودی و درد بدن ولو شده است.
نیکو خردمند پول نمایشگاه سال قبل را می پردازد. من که حتی یک ریال برای آن تابلوهای افتضاح هر چقدر هم که نقاشش معروف باشد، نمی پردازم. رضا کیانیان از گوشه دخمه به بالکن خانه می آید و فکر می کند متحول شده است.
شبنم خوب سیگار را در دست می چرخاند و ادای سیگاری ها را در می آورد. اما دیالوگ هایی که میان او و رضا کیانیان رد و بدل می شود به شدت شعار زده است.
دیالوگ های او و افسر پلیس هم همینطور.
خبر می رسد که شبنم (رویا نونهالی) سرطان دارد. رضا کیانیان ماشین را روشن می کند تا راه بیفتد. به بابک می گوید مراقب زمین باش. ما با خودمان می گوییم کدام زمین. او که از ابتدای فیلم می گفت آمده است اینجا برای آرامش.
در تاریخچه فیلم نوشته است تولید سال ۱۳۸۷ اما در انتهای آن می نویسد سال ۱۳۸۶٫
موسیقی های کارن همایونفر قشنگ است. اما انگار او هم فهمیده این فیلم چیز دندان گیری ندارد که موسیقی او هم چنگی به دل نمی زند.
باور کنید هیچ نکته مثبتی در فیلم ندیدم جز اینکه نام در جایی مناسب و با بیانی خوب از زبان بازیگر بیان می شود. اما سراسر فیلم آن قدر شعار زده است که حالم بد می شود. پر از صحنه های نامربوط و اضافی که به یک کولاژ تحمیلی شبیه است. انگار این فیلم بهمن فرمان آرا نیست. شاید هم این فیلم اوست. می گویند فیلم خیلی سانسور شده است. ولی این فیلم کارش از سانسور شدن گذشته.
انتهای فیلم به یاد پاتو زمین نذار آخرین ساخته اکران شده ایرج قادری می افتم. آن هم فیلمی به شدت شعار زده بود. فیلمی با صحنه ها و دیالوگ های بی اثر و بی مناسبت.
ولی از قادری انتظاری بیش از آن فیلم نباید داشت. از فرمان آرا قشنگ تر از اینها را باید می دیدیم.
دیروز بهای بلیط سینماها نیم بها بود. اگر قرار بود دوهزارتومان بدهم. هنوز باید حرص پولم را می خوردم.
Tags: افسر, ایرج قادری, بابک حمیدیان, بهمن فرمان آرا, بیتا فرهی, خاک آشنا, دیالوگ, رضا کیانیان, رویا نونهالی, سرطان, سینما, سیگار, عتیقه, عشق, غار, فیلم, نیکو خردمند, کارن همایونفر, کرد
-
با این نوشته موافقم هر چی به این بهمن فرمانآرا بگی حقشههههه، حیف رضا کیانیان.
تبصره: بالاخره یه فایرفاکس پیدا شد…

۲ comments
Comments feed for this article
Trackback link: http://adam.ir/وقتی-فرمان-آرا-هم-مید/trackback/