شعر نیست توهم است

بوی عطرهای جورواجور زنانه، اتاق هایی پر از همهمه و واهمه و رفت و آمد و عجله.

خسته شدم از همه شان.

نخواستن ها و نطلبیدن ها و کار نداشتن ها و کار داشتن ها و کار دادن ها و وقت سپری کردن ها و شاکی شدن ها.

جعبه های روی هم چیده از شیرینی و باربران گس کام از تلخی روزگار.

جشن و سرود و پایکوبی و خستگی و تشنگی عده ای و چک های قلیلی برای لبخندشان.

ساحل سترگ آسمان از آن آنکه بر کارتش نوشته: وی آی پی

ای مردمان خشنود از روزگار خشن ناخشنود.

ای نامداران تازه نام یافته.

ای دارندگان ندار.

ای بینندگان نابینا.

ای شنوندگان کر.

ای نویسندگان بی سواد.

ای خوانندگان بد صدا.

خوش باشید که ساعت روزگار بر دقایق شما می چرخد.

من لب دوخته ام فقط نظاره می کنم.

Tags: , , , , , , , , , ,

Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>