دیروز

دیروز صبح کت شلوار پوشیدم با یک پیراهن صورتی مثل خود خود پلنگ صورتی. بعد جلوی آینه ایستادم و گفتم: پیرهن صورتی دل منو بردی.

دیروز سوئیچ رو برداشتم و رفتم سمت ماشین. توی اتوبان مردم همچنان خرکی رانندگی می کردن. از لاین سه بی راهنما می کشیدن توی لاین یک و برعکس.

دیروز رسیدم دانشگاه و یک ساعت توی ماشین نشستم تا کلاس شروع بشه.

دیروز یک روز خوب برای من بود. یک روز خیلی خیلی خوب.

بچه های دوست داشتنی دانشگاه بودن. محمدرضا، آرش، آناهیتا، فاطمه، حتی سحر برادرش رو آورده بود تا این جمع دوست داشتنی، بهتر بشه.

دیروز جشن تولد پریروز پرتوی هم بود.

امروز اینو مریم تو قسمت نظرات نوشته و یادم انداخت بنویسم: سلام. می‌گم یادت رفت بگی رفتی بالش مسافرتی آوردی و خودتم باد کردی تا من یه نیم ساعتی تو اون سروصدا سرم و بذارم روی میز و بخوابم (خنده) دستت درد نکنه!!!! (خنده، خنده)

دیروز صادق گفت ببرمش تا تقاطع بهشتی-مدرس، اما وسوسه ام کرد که تا پارک وی ببرمش. اما من تا خود نمایشگاه رسوندمش (بـــــابـــــا معرفــــــــــت)

دیروز بعد از اینکه صادق رو رسوندم و از ترافیک بالای نمایشگاه اتوبان چمران عبور کردم، رفتم میدون ونک. رفتم آوین، رفتم کلاس.

دیروز رفتم بچه ها رو دیدم. بچه ها کمتر از همیشه بودن. بین بچه ها یک دوست خیلی خوب و دوست داشتنی بود. دوستی که بعد از مدت ها از انگلیس برگشته بود و بین بچه ها اومدنش نور بالا میزد.

دیروز بارون چشمای دختر مهربون و شیرینی رو دیدم که چشمای خیسش جیگرم رو آتیش زد.

دیروز سمت راست اتوبان نگه داشتم تا با موبایلم زنگ بزنم و آدرس خونه رضا رو بگیرم. اتوبان و خیابون ها پر از پلیس بود. اتوبان خلوت بود. من چراغ خطرها رو روشن کرده بودم. پلیس سوت کشید و گفت حرکت کنم. بهش گفتم میگید موقع رانندگی با موبایل صحبت نکنید. حالا من کنار زدم. خودت بگو کجا وایستم. گفت کنار اتوبان توقف مطلقا ممنوعه. خدایی این راهنمایی و رانندگی مملکت خیلی باحاله.

دیروز عروسی محسن و نوشین بود. ولی من یادم نبود. عروسیشون مبارک.

دیروز به خاطر مراسم اونا کت شلوار نپوشیده بودم. به خاطر این پوشیدم که قرار بود بریم خونه رضا و پاگشا بشیم.

دیروز دوست داشتم برم عروسی محسن و نوشین. ولی نشد. دیروز کلی دنبال خونه رضا گشتم. دیروز روز خوبی بود.

دیروز دیگه شده بود دیشب. دایی هام رو چند وقتی بود که ندیده بودم. دیروز شده بود دیشب.

دیشب دیرم شده بود. باید میرفتم خونه و استراحت می کردم تا امروز برای کار انرژی داشته باشم.

دیشب خیلی دوست داشتم که برم عروسی. نشد. شاید میشد و خودم نخواستم.

دیشب باز سیستم sms خط موبایلم قاط زده بود. تا امروز نتونستم ارسال کنم.

مخابرات دیگه برای روز و شب من اعصاب نذاشته.

دیشب کت شلوارم رو درآوردم. کنار گذاشتم تا یکشنبه باز بپوشمش.

Tags: , , , , , , , , , , , , , ,

  1. سحر’s avatar

    مرسی بابت توضیح…آخیییی

  2. سحر’s avatar

    سلام سلام…باشه می گم به جای من بیاد از این به بعد!!!!!خوبه که روزی خوبی بود…راجب قسمت اون دختره توضیح بیشتر پلیزززززززز

  3. یه آدم کوچولو’s avatar

    سلام
    می‌گم یادت رفت بگی رفتی بالش مسافرتی آوردی و خودتم باد کردی تا من یه نیم ساعتی تو اون سروصدا سرم و بذارم روی میز و بخوابم (خنده) دستت درد نکنه!!!! (خنده، خنده)
    ———————————————————————————————————–
    پاسخ آدم: راست میگی. من یادم رفت اینو بنویسم. به همین خاطر به عنوان پی نوشت به مطلب اضافه میکنم.

Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>