در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند

نشسته ام و منتظر. اینجا گوشه ای زیر سایه تابلوی مرکز همایش هاست. منتظر نشسته ام که دوستم بیاید و برایم کارت بیاورم که بروم داخل. می دانم که راه های رفتن به داخل بسیار است و ما که یوغ نام خبرنگار را به دوش می کشیم بهتر این راه های ورود را بلدیم. اما می گویند باید کارت داشته باشی. این پشت در خیلی ها هستند که خبرنگارند و کارت خبرنگاری دارند و بیرون مانده اند و آنجا خیلی ها هستند که کارت ورود دارند و  خبرنگار نیستند. بعضی ها هم خبرنگارند در جامعه و نه کارت خبرنگاری دارند و نه کارت های دیگر و فقط خبرنگارند و خانه به دوش.

آفتاب تند به سرم می زند. آنها که کارت ندارند و یا مجبورند بیرون بمانند در پناه سایه ای نشسته اند. شاید دوستی آشنایی کسی برایشان کارت جور کند. آشنایانم کم نیستند و نا آشنایان محدود ترند. آنها هم مثل ما یوغ خبرنگاری به گردن می کشند. برخی طعم گس توقیف را چند باری چشیده اند و برخی دیگر سال هاست که حقوق آخر برجشان دیر نشده است.

قرار است رییس جمهور بیاید. سربازان وظیفه که از شانس بدشان یا از ضعف آموزش خیلی از مقامات را نمی شناسند. خیلی ها باید پیاده شوند و پیاده تا دم در ورودی بروند. زریبافان هم می آید. دوست صمیمی احمدی نژاد است. رییس فعلی بنیاد شهید و امور مستضعفان هم هست. سرباز نمی شناسدش. خوب شاید تقصیر خودش هم باشد که با یک پژو و یک راننده و خیلی عادی می آید. سرباز میگوید نمی شود ماشین برود داخل. زریبافان پیاده می شود. شاکی است و ناراحت که چرا پیاده اش کرده اند. باید سی چهل قدمی تا در مرکز همایش ها پیاده برود. صدایش را نمی شنوم که چه می گوید. می رود داخل.

من هنوز نشسته ام و منتظر. ساعت به ده نزدیک تر می شود. ماشین پیش رو می آید و سپر می چسباند به حفاظ (اسمش را یادم رفته است منظورم همان هاست که بالا می دهند که ماشین برود و پایین می آوردند که نرود) سرباز باز بالا نمی دهد. محافظ شاکی از ماشین جلو پیاده می شود. با لحن تندی میگوید حفاظ را بالا بدهند. سرباز کمی می ترسد وقتی شخص معروف جهانی سوار بر ماشین دوم را می شناسد. ماشین برایم آشناست. گمانم روز ختم پدر وزیر ارشاد دیدمش. یک زانتیای سفید. سوارش آشناتر است. از آن پیراهن های سفیدی پوشیده است که یقه ندارد. یعنی یقه دارد. در یک پیراهن فروشی دیده بودم رویش نوشته بودند پیراهن ولایتی. پیراهن آخوندی هم می گویند. دارد آدامس می جود. صندلی جلو هم می نشیند برعکس خیلی از مقامات. عادتش جلو نشستن است. او خود اسفندیار است.

اسفندیار رحیم مشایی زودتر از رییس جمهور آمده است. برای مایی که خبرنگاریم عجیب است که هم رییس جمهور بیاید و هم رییس دفترش. این دو در کمتر مراسمی با هم دیده شده اند. اگر هم هر دو بوده اند فقط رییس جمهور سخنرانی کرده است. رحیم مشایی می رود. از رحیم مشایی خوشم می آید. آدم جالبی است. حرف های جالب تری می زند. کارهای جالب تر تری هم انجام می دهد و از هر طیفی که فکر کنید با هر تفکری مخالفینی دارد. از چپ و راست و مذهبی و غیر مذهبی و داخلی و خارجی. ولی او در موضع خود ایستادگی می کند و گاهی حرف های خود را مثل گالیله پس می گیرد.

بالاخره دوستم می رسد. ساعت یازده شده. از دور رحیم مشایی را می بینیم که دارد می رود. آمدنی با زانتیا بود و حالا با پژو می رود. صندلی عقب نشسته است. یک بنده خدایی یک کاغذ به دستش داده و آویزان ماشین شده است تا امضا بگیرد. بنده خدا انگار میخواهد برود حج و مشایی می نویسد برود حج. ما رحیم مشایی را می شناسیم. اون نیز ما را می شناسد. یکی هم آن طرف ماشین ایستاده است. یک پوشه صورتی رنگ در دستش است و هی با اشاره به محافظ که میخواهد در صندلی جلو بنشیند می گوید برو. برو. بشین برو. برو… خیال میکنم ترانه می خواند. نگاه میکنم. یکی از لای در با رحیم مشایی حرف می زند و محافظ دیگری از پشتش در را گرفته و آن یکی آقا که چهره اش جوان هم می زند و فکر میکنم هم سن و سال خودم است آن طرف ماشین ایستاده. هی می گوید برو. به خودم می گویم نمی بینه که یکی ایستاده و داره صحبت میکنه که هی میگه برو. چهره اش آشناست. او را کجا دیدم به یاد ندارم !

فکر میکنم آن آقا پسر که پوشه صورتی به دست دارد و انگشتر عقیق سرخی هم به انگشت انگشتری راستش است کیست. گمانم عکسش را یک جایی دیده ام. کاشف به عمل می آید که نامش حسین است و شهرتش نوبختی. دوزاری ام می افتد که او کیست. انگار روزی گاف داده است و ناغافل یک سری از عکاس ها عکسش را گرفته اند و او که همیشه مراقب است که نه اسمی از او در مطبوعات و رسانه ها باشد و نه چهره اش را بشناسند لو می رود. گاهی نامش به عنوان مشاور رسانه ای رحیم مشایی به زبان می آید. آنها که او را می شناسند می گویند دست راست رحیم مشایی است. همه کاره او. انگار مشایی بدون او آب نمی خورد. حسین نوبختی، رییس دفتر رییس جمهور را خوب می شناسد و مشایی نیز رییس جمهور را خیلی خوب می شناسد اما گمان نمیکنم که رییس جمهور کسی به اسم حسین نوبختی را بشناسد.

در گوگل حسین نوبختی را جستجو می کنم. مدیر سایت نوسازی بود که زمانی شایعه شد به خاطر دلخوری بیت امام خمینی مسدود شد. دو سه سالی از من کوچکتر است. اما انگار گردنش خیلی خیلی کلفت تر از این حرف هاست. چند لینک مرتبط در گوگل می آید. یکی لینکی از سایت آفتاب است که نوشته : این در حالی است که ایرنا، رسانه رسمی دولت روز گذشته (۲۴/۱۱/۸۶) با ترتیب دادن گفتگویی با «حسین نوبختی» مدیر سایت نوسازی از قول وی مدعی شد که این سایت نه تنها حامی دولت نبوده بلکه از جمله منتقدان جدی احمدی نژاد نیز بوده است. کیهان در بخشی از مطلب امروز (۲۵/۱۱/۸۶) خود آورده است:«گزارش دیگری حکایت از آن دارد که مطلب موهن سایت نوسازی علیه نوه حضرت امام(ره) با تحریک شخصی به نام «ع-الف» که از عناصر دوم خردادی شاغل در یکی از خبرگزاری هاست نوشته شده است».

لینک دیگر هم از یک وبلاگ است که نویسنده اش را نمی شناسم اما او انگار حسین نوبختی را خوب می شناسد. حامد طالبی در وبلاگش قاب شیشه ای نوشته است : ین عکس شاید اولین عکسی باشه که از حسین نوبختی توی اینترنت منتشر میشه

حسین نوبختی

حسین نوبختی مسئول سایت نوسازیه که یه مدتی به دلیل مسائلی که “توهین به بیت امام” میدونستن، دستگیر شد و مدتی به اوین هم رفت …

نوبختی در حالی که زیاد از لحاظ حرفه ای با کار رسانه ای آشنا نیست، بعد از سایت نوسازی سراغ نشریه ای به نام “همت” رفت که اونجا هم با یه سری کار عجیب و غریب، باز هم درش رو گل گرفتن …

الان هم یه سایتی داره به نام نوآوری که توش در مورد صیغه و ازدواج و از این جور چیزا می نویسه و شنیدم که صدای بچه حزب اللهی ها رو هم درآورده …

حسین نوبختی در حالی که آدم خوش مشربی به نظر میاد، خیلیا رو می شناسه و با خیلیا هم ارتباط داره اما خیلیا هنوز سر در نمیارن که این آدم میخاد چیکار کنه و واقعا منظورش چیه …

فکر کنم الان که عکسشو توی اینترنت ببینه خیلی حال کنه …

البته من یعنی آدم نگارنده این شبه گزارش یادداشت گونه وقتی به این وبلاگ مراجعه کردم دیدم که عکس حسین آقای نوبختی وجود ندارد. در منابع اینترنتی دیگری مثل یادداشت های یک استشهادی / جان فدا نام ایشان محمد حسین نوبختی ذکر شده.

به هر حال دوستم می رود تا با حسین نوبختی صحبت کند. قرار بود ما در نوروز امسال با صحبت های انجام شده با آقای رحیم مشایی کارهای ستاد راهیان نور را انجام بدهیم که کار نصفه نیمه به خاطر عدم اختصاص بودجه انجام نشد. آقای رییس دفتر نوروز را در آلمان به سر برده بودند. شماره اش در دسترس نبود. از حسین نوبختی که می پرسیم چرا پول ما یا حداقل ضرر ما را نمی دهید؟ می گوید مهندس (اسفندیار رحیم مشایی) کارگروه تخصصی تشکیل داده بود و این کارگروه تشخیص داد که کار شما خوب نبود و هزینه ای به آن تعلق نمی گیرد. بماند که ما برای همان کار که زمین ماند حداقل بیست میلیون تومان ضرر کردیم. ولی فکر میکنم تعداد افراد این کمیته تخصصی چند نفر بوده است؟ بالای ده نفر؟ زیر ده نفر؟ یک نفر؟ بیست نفر؟ صد نفر؟

احمدی نژاد می آید. می دویم جلو. به جز چندین محافظان و او و دو سه نفری که آمده اند پیشواز هیچ کس نیست. ما دونفر هم انگار جزو آدم های عادی هستیم و هیچ کس از مردم جز ما دو نفر جلو نمی رود. احمدی نژاد را که می بینم به یاد دسته گلی می افتم که گلی شاخص در میان گل های دیگر خودنمایی میکند. او در حلقه محافظان جلو می آید. ما را می بیند. محافظان می خواهند ما را عقب بزنند. پاکت کارت در دست دارم. او مرا می بیند. به محافظان می گوید آقا جون برو کنار. به من میگوید چیه اون؟ میخوای بدی به من؟ نامه است؟ بده من. میگم نه دکتر این کارت ورود به همایش هست. دکتر طور خاصی نگاهم میکند و جلوتر میرود. محافظان هم طور خاصی نگاهم میکنند.

به هزار بدبختی کارت گیر می آوریم و می رویم و مثل بچه آدم در سالن می نشینیم. تا قبل از ورود آدم معمولی و متفرقه حساب می شدیم و حالا کمی تا قسمتی خبرنگار محسوب می شویم. از صحبت های وزیر ارشاد همین یک جمله به یادم مانده که می گوید صحبت کردن از مسایل معیشتی در همچین روزی و چنین فضایی شایسته نیست. در دلم می گویم ما برای سیر کردن شکم مان کار میکنیم. چرا جایز نیست؟! آنها هم که شهید شده اند در این کار، می خواستند که شکم شان را سیر کنند که از قضای روزگار به جای رفتن به منزل راهی خانه ابدی شدند. می گوید قرار است به خبرنگاران وام بدهیم. در دلم می خندم. می گویم یا نمی دهند. یا ما را خبرنگار حساب نمی کنند. یا چند روز دیگر بانک مرکزی تکذیب میکند.

تعداد آشنایان بیشتر می شوند. مجری مراسم نظام اسلامی است. از دولتیان دعوت میکند که برای اهدای یادبودها به بالای سن بیایند. همایش را خبرگزاری جمهوری اسلامی (ایرنا)، بنیاد شهید و صداوسیما برگزار کرده اند. احمدی نژاد، حسینی وزیر ارشاد، زریبافان و ثمره هاشمی می روند بالا. وقتی رییس جمهور بلند می شود که برود بالا فقط ردیف اول از جایش بلند می شود. نه جوانفکر رییس ایرنا را به بالای سن دعوت می کنند و نه تقدس نژاد نماینده صداوسیما در همایش را. یکی یکی اسم می خوانند. اولی ردای روحانیت انداخته و پسر شهید شاهچراقی است. دومی پسر نوجوان شهید صارمی است. ماشاءالله چقدر بزرگ شده. وقتی که کودک بود و دست در دست عمویش را به یاد دارم. سومی و چهارمی و پنجمی و ششمی را که می خوانند. چهره های آن چهار نفر روی سن در هم می رود.

زیاد دست نمی زنند اینهایی که این سو نشسته اند. کسی به بالای سن نمی رود و فقط اسم هاست که رد می شود. نظام اسلامی میگوید عرصه خبر بیش از دویست شهید دارد. اما اسم ۱۸ نفر را در لیست وارد کرده اند. باز کسی به بالای سن نمی رود. حالا کسانی که دست می زنند انگار به همان چهار نفر محدود شده است. چهره هایشان در هم میرود. آنهایی که بالا نرفتند خانواده های کشته شدگان رسانه های همین مملکت بودند. ولی برق شادی در نگاه برخی پیدا می شود. به یک باره از گوشه و کنار سالن افراد بلند می شوند و به بالای سن می روند. فکر می کنم بیشتر از ده نفر از آن لیست هجده نفره به بالای سن می روند. سنت نامه دهی همچنان اینجا هم حفظ شده است. در گوشه کنار سالن عده ای در حال نامه نوشتن هستند. تعدادی از خانواده های شهدا هم نامه می دهند به رییس جمهور. دیگران انگار جور نامه نداشته من را می کشند.

آن چند نفر همراه رییس جمهور می آیند پایین. احمدی نژاد سخنرانی اش را مزاح گونه شروع میکند. انگار که دستچینی از مزاح و لطیفه در ذهن دارد. یکی میگوید می ترسم الان یه چیز جدید تر بگوید!!! اما دکتر با اشاره به صحبت وزیر ارشاد که گفت صحبت در این میان زیره به کرمان بردن و پسته به رفسنجان بردن است؛ می گوید: یکی گفت شما زیره و پسته رو بدید ما خودمون می بریم.  جمعیت از حرف رییس جمهور می خندد.

داشتم میان خبرنگاران دنبال دوستان میگشتم و چهره های آشناتر که احمدی نژاد گفت: «آنچه را که می فهمیم می گوییم». نمی دانم مگر دکتر چه گفت که گل از چهره بعضی ها شکفت. ابتدای صحبت خانمی بلد شد و گفت متنی دارد و می خواهد بخواند. در دلم به آن خانم گفتم سنار بده آش به همین خیال باش. احمدی نژاد گفت دوستان وقت رو طوری تنظیم کنن که این خانم هم برسن مطلبشون رو ویرایش شده بخونن.

زمان میگذره. صحبت های دکتر طولانی تر شده. از سالن بیرون می رویم. یک کیف لپ تاپ می دهند از آن ده دوازده هزارتومانی ها. با یک قرآن و چند سی دی (مستند شاخص و مستند دفاع مقدس واحد مرکزی خبر و سریال پدرخوانده و درج۳ و یک سی دی از علیرضا افتخاری که صدایش و نه خودش را هیچ کدام را دوست ندارم) و چند مجله درباره فلسطین. می گیریم و می رویم اینها را هم میگذاریم کنار دیگر وسایلمان که نیاوردیم که نگیرند.

گاهی برای صحبت های احمدی نژاد دست می زنند. گاهی بعضی ها دست می زنند و خیلی ها دست نمی زنند. دکتر می گوید که همه شکایت های دولت از خبرنگاران در روز خبرنگار صفر می شود. ما هم می گوییم همه ارگان های دولتی شکایت های خودشان از خبرنگاران را پس بگیرند. این بار خیلی ها دست می زنند. به خودم میگویم مگر به قوه قضاییه باید از دست خبرنگار شکایت کرد یا صاحب رسانه؟

احمدی نژاد بدون ذکر نام به مقاله بهداد هم اشاره میکند که باعث حکم حبس او شد. رییس پیشین خبرگزاری جمهوری اسلامی که او هم مثل رحیم مشایی هنگام ورود آدامس می جوید. شنیده ام معاون رحیم مشایی در نهاد هم هست. متاسفانه عکس هایش که او را در حال آدامس جویدن پشت سر احمدی نژاد هنگام مذاکرات سه جانبه هسته ای در تهران نشان می دهد هنوز روی خروجی رسانه هاست.

فکر میکنم به روز خبرنگار. به خبرنگاران. به خبرنگارانی که رفته اند. به خبرنگارانی که مانده اند. به خبرنگارانی که… آخر های صحبت رییس جمهور است. صحبت هایش خیلی طولانی تر شده است. مردوخی ول کن معامله نیست. از میان جمعیت با همان صدای نتراشیده و نخراشیده داد می زند که آقای رییس جمهور بالاخره اسامی مفسدین اقتصادی را چه زمانی افشا خواهید کرد؟ رییس جمهور با زیرکی میخواهد شانه خالی کند و می داند که مردوخی برای خودش با این پاپیچ شدن ها در روزنامه نگاری ایران برند شده است. مثل برند لباس. مثل برند عطر. مثل برند… مردوخی باز سوال می کند. احمدی نژاد میگوید یادتان رفته همین چند وقت پیش که چند اسم را گفتم و چه اتفاقاتی افتاد؟!

از احمدی نژاد به خاطر همین کارهایش خوشم می آید. هر چند وقتی این حرف را زد یک نفر و فقط همان یک نفر از گوشه جلوی سالن دستانش را مشت کرد و فریاد زد احمدی بت شکن بت بزرگ رو بشکن. خبرنگارانی نیشخند می زدند. اما کسی پی شعار را نمی گیرد و آن فرد بیخیال می شود. میانه صحبت ها رییس جمهور چیزاهایی میگفت و چند نفری کف میزدند و خیلی ها خاموش بودند. خیلی ها بلند می شدند می رفتند بیرون و باز می آمدند می نشستند. آخر آنها خبرنگار بودند و سلاحشان قلمشان است و کاغذ و موبایل و واکمن اما همه اینها را باید دم در تحویل می دادند و صحبت ها را به ذهن می سپردند.

احمدی نژاد صحبت هایش را تمام میکند و چهره ای فاخرانه به خود میگیرد و تو دلم به آن خانم می گویم نگفتم سنار بده آش به همین خیال باش. احمدی نژاد یکی از نوابغ مدیریت زمان و جلسه در ایران است. خودش با رندی تمام صحبت هایش را طولانی کرد تا به اذان و ناهار برسد و بعد محافظان آمدند جلو و دکتر هنوز پایین نیامده جمعیت بود که از سالن بیرون میرفت.

یک خبرنگار هم از کرمانشاه آمده بلند می شود و رو به رییس جمهور میگوید می خواهم از شما قول بگیرم. میخواهم قول بدهید همه ما خبرنگاران را حج ببرید. خبرنگاری باحالی است. خبرنگاران دیگر باحال تر. همه دست میزنند. بعضی دست نمی زنند. بعضی تعجب می کنند. بعضی می گویند دلت خوش است. احمدی نژاد می پیچاند. میگوید دست من نیست. منم می گویم اگر تو خبرنگاری برو ببین همین طوری عربستان به ما سهمیه حج نمی دهد حالا شماها چطور می خواهید بروید؟ احمدی نژاد می گوید ان شاء الله حج قسمت همه بشود.

راستی حسین نوبختی را هم در همان مراسم گم کردیم. اما چهره جدید تری پیدا کردیم. چهره ای از محافظ حلقه یک نزدیک تر به احمدی نژاد. راستی آن خانم چه شد که می خواست صحبت بکند؟ یکی هم به نمایندگی از خبرنگاران صحبت کرد. او را هم ندیدم بعد از مراسم.

رفتیم ناهار بخوریم. با رامین بودیم و حسینی و جوانفکر و استاد معبودی که نمیدانم برای درس اقتصاد رسانه چه نمره ای بهم داد. از دوستان خبرنگار بعد از ناهار خداحافظی میکنیم. دیگر کسی نمانده. دونفر خانم هستند که حسینی وزیر ارشاد را ول نمی کنند. نمیدانم از چه و برای چه شاکی هستند. بنده خدا وزیر و معاونانش نتوانستند درست حسابی ناهار بخورند. اما آن دو خانم تا بیرون هم دنبالشان می روند. ما هم می رویم. نمی دانم وزیر آخر چه کرد با آن دو نفر.

شب شده. پلک هایم سنگینی می کند و می خوابم. خواب خیابان شهید صارمی را می بینم. خواب دوستان خبرنگارم را. خواب …

پی نوشت: عنوانی برای این مطلب انتخاب کرده بودم که از ذهنم گریخت. تفالی زدم به حافظ و غزلی آمد با این مصرع آغازین « در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند »

Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

  1. شاهسون’s avatar

    خیلی قشنگ نوشته بودی . من شما را می شناسم ؟ مدتها پیش در یکی از پست هایم برایم پیام گذاشته بودی . بگذریم ، موفق باشی و سربلند و بی نیاز

Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>